eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس هموطن
📄پیامِ شما 《 ببین مادرا چه اهمیتی واسه بچه ها دارن که رسول به خاطرش اونطوری با محمد حرف زد🙃》 •••••••••••••••••••••••••••••••••• همینطور بچه‌ها برای مادرا.. مثلا آمنه خانوم🙂 نه بچه‌ها..؟!
پارت بیست و هشتم: [داوود] از شدتِ شلوغی و کارایی که سرم ریخته بود از صبح حتی از پاي سیستم بلند نشده بودم.. مشغول بررسی ها بودم که تلفن زنگ خورد.. آقا محمد بود..جواب دادم: جانم آقا؟ محمد گفت: داوود اون ایمیل هایی که گفتم از رسول بگیري رو گرفتی؟ نگرفته بودم.. یادم رفته بود..! قبل از اینکه مغزم فرمان بده، زبونم گفت: بله آقا گفت: خیلی خب.. بیارش اتاقِ من.. بدبخت شده بودم! عملا بدبخت شده بودم! چیکار باید میکردم؟! آقا محمد دیروز گفته بود که رسول فردا مرخصی گرفته و نمیاد.. گفته بود قبل از اینکه بره، ایمیل هاي الکسو ازش بگیرم تا امروز که نیست، خودمون بررسیشون کنیم.. چون فقط سیستم رسول رو لپ تاپ الکس سوار بود و ما هیچکدوم دسترسی نداشتیم.. اما.. اما من یادم رفته بود.. اي کاش نمیگفتم ازش گرفتم.. استرس گرفته بودم.. رفتم سر میز سعید و جریانو بهش گفتم.. سعید از رو صندلیش بلند شد و گفت: اي بابا.. حالا میخواي چیکار کنی؟! کلافه گفتم: اگه میدونستم که از تو نمیپرسیدم.. سعید تو رو خدا یه راهی نشونم بده دارم میمیرم از استرس.. گفت: خب بابا بهش میگفتی نگرفتم.. نهایتش توبیخ بود دیگه.. داوود: اصلا نمیدونم چی شد سعید نمیدونم.. سري تکون داد و گفت: بیا بریم پیش علی ببینیم میتونه کاري کنه.. باشه اي گفتم و سرِ میزِ علی رفتیم.. ماجرا رو که براش تعریف کردم عینکشو رو چشماش جا به جا کرد و گفت: خوشم میاد این رسول کلا زحمته برا من.. خودش هست، زحمته.. نیست، زحمته.. هر چی التماس داشتم ریخته بودم تو چشمام و علی رو نگاه میکردم..گفت: خب حالا اینجوري نگام نکن.. دسترسی به سیستمش فقط با کد خودش ممکنه، که اونم بعیده رسول بهمون بده.. و بنظرم اصلا درست نیست که ازش اینو بخوایم.. اما یه راهی هست.. نور امید تو دلم روشن شد.....! بریده گفتم: چ.. چه راهی..؟ گفت: رسول اگه گوشی هوشمندش همراهش باشه میتونه یه دسترسی موقت و محدود با یه رمز مدت دار به ما بده.. نمیفهمیدم چی میگه.. احتمالا سعید هم نفهمیده بود چون به علی گفت: یعنی چی علی؟ بیشتر توضیح میدي..؟ علی گفت: ببین سعید.. رسول میتونه با گوشیش یا سیستمی که خونه داره، اگه نرم افزار داشته باشه، یه رمز یکبار مصرف درست کنه که با اون رمز ما میتونیم وارد سیستم رسول بشیم و اون اطلاعات محدودي که رسول بهمون اجازه میده رو برداریم.. خوشحال بودم! بهش گفتم: خب همین کارو بکنیم دیگه! چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خب بهش زنگ بزن بهش بگو ببین قبول میکنه..؟ بعد گوشیو بده من اوکی کنم.. گفتم: چشم علی الان.. و گوشیمو درآوردم و به رسول زنگ زدم.. بعد از چندتا بوق صداش توي گوشم پیچید.. چقدر صداش خسته بود..! گفت: جانم داوود؟ داوود: سلام داداش خوبی؟ مرخصی خوش میگذره؟ ما رو نمیبینی خوشی؟ رسول تک خنده اي کرد و گفت: خوبم شکر..... اِي میگذره.. شما چطورین؟ چه خبر..؟ گفتم: ما هم خوبیم..... رسول.. راستش زنگ زدم یه چیزي بهت بگم.. صداش رنگ نگرانی گرفت.. گفت: چیزي شده داوود؟ سریع گفتم: نه نه.. نگران نباش.. فقط دیروز محمد گفته بود من ایمیل هاي این چند روزه ي الکسو ازت بگیرم.. که تو امروز نیستی بررسیشون کنیم.. ولی یادم رفت.. الان گفت براش ببرم.. نفس عمیقی کشید.. انگار خیالش راحت شده بود که اتفاقِ بدي نیفتاده.. گفت: اینکه اشکال نداره.. من تا یه ساعت دیگه میام سایت براش درستش میکنم .. مگه نرفته بود مرخصی..؟ بخاطر اشتباه من میخواست برگرده؟ گفتم: نه نه.. نمیخوام بیاي.. یه روز رفتی مرخصی.. ببین رسول.. چیزه.. علی گفت میتونی رمز یکبار مصرف درست کنی دسترسی ما رو براي ایمیل هاي الکس باز کنی.. میتونی این کارو بکنی..؟ میشه..؟ گفت: عه؟ علی اونجاست..؟ آره آره میشه.. گوشیو بده بهش بگم چیکار کنه.. و گوشیو دادم به علی.. چند دقیقه اي با علی صحبت کرد.. علی گفت: باشه رسول پس صبر کن ما سرِ یه سیستم خالی بشینیم.. سیستم خودم داره چیزیو لود میکنه.. نمیتونم انجام بدم.. و از پشت میز خودش بلند شد و پایین اومد.. میزِ یکی از بچه ها خالی بود.. پشتش نشست.. به رسول گفت: بگو رمزو رسول.. تو صفحه ي سیاهِ جلوش که توش پر از کد بود، تند تند یه چیزایی رو تایپ میکرد.. بعد از چند ثانیه گفت: آهااان اوکی شد رسول.. حله.. آره آره اومد.. نُه تا ایمیل بود دیگه؟ آره همه‌ش هست.. باشه.. پس من گوشیو میدم به داوود، فعلا.. و گوشیو سمت من گرفت.. نگاهِ تشکر آمیزي به علی کردم و گوشیو گرفتم.. به رسول گفتم: ممنون رسول.. نجاتم دادي..
جواب داد: داوود یه جوري استرس داشتی فکر کردم چیشده.. اگرم نمیشد خودم میومدم سایت برات درست میکردم.. لبخند زدم.. از تهِ دلم! گفتم: بازم ممنون رسول.. من برم اینا رو بدم به آقا محمد.. و ازش خداحافظی کردم.. علی ایمیل ها رو برام آورده بود و سرِ میزِ خودش رفته بود..سعید دستی رو شونه‌م زد و گفت: لوكِ خوش شانس، بدو ببر برا آقا محمد تا دوباره زنگ نزده.. و بعد پشتِ میزش نشست و به کارش مشغول شد.. خطر از بیخِ گوشم رد شده بود.. ایمیل ها رو روي سیستم آقا محمد فرستادم و به سمت اتاقش حرکت کردم. __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
. حقیقتا چه فعل و انفعالاتی تو مغز یه آدم اتفاق میفته که باعث میشه تو مطب دندونپزشکی ریلز اینستاگرام رو با صدایِ صد گوش بده..؟! 🤯🤫🥲🌱🤏 .
پارت بیست و نهم: [فرشید] ساعت 5 عصر بود.. موتورو پارك کرده بودم تو پیاده رو و از پشتِ درختا سوژه رو زیر نظر گرفته بودم.. تقریبا دو هفته اي میشد که اطلاعاتمون داشت منسجم تر میشد و تحقیقاتمون به نتیجه میرسید.. از روي اطلاعات ایمیل هاي الکس به حسام الدین راد رسیده بودیم و روش سوار شده بودیم.. و کم کم مهره هاي اصلی این پرونده داشتن پیدا میشدن.. الکس مهره ي خیلی باهوشی بود! طوري که فقط یک درصد خطاي ما، باعث میشد خیلی چیزا رو از دست بدیم.. اما خوشبختانه با دقت و کارِ شبانه روزيِ بچه ها تو سایت و بیرونِ سایت، تونسته بودیم اطلاعاتی که میخوایم رو ازش به دست بیاریم.. الکس با نفوذي که تو دانشگاه ها پیدا کرده بود، و همچنین با توجه به رشتهش که فیزیک بود، تونسته بود خیلی به اساتید فیزیک هسته اي ما نزدیک بشه و ازشون اطلاعات به دست بیاره.. ما هم مدارك کافی براي اثبات تحرکات و فعالیت هاي مشکوك الکس داشتیم.. قطعا مهره ي اصلی الکس نبود اما گزینه ي تأثیرگذاري بود.. ما باید صبر میکردیم تا از الکس به بالا دستی هاش برسیم ولی طبقِ گفته ي آقا محمد نمیشد ریسک کرد.. اون الان داشت از تک تک دانشمندهاي هسته اي ما اطلاعات جمع میکرد.. حتی اگر پرونده کند پیش میرفت، دستِ الکس باید از قضیه کوتاه میشد.. باید الکسو دستگیر میکردیم، حتی اگر به قیمتِ خراب شدن شبکه‌ش تموم میشد! اون شب، شب مهمی برامون بود.. شبِ دستگیريِ الکس.. البته، باید طوري این دستگیري اتفاق میفتاد که اطرافیانش متوجه نشن توسط چه کسایی دستگیر شده.. یه جورایی باید طوري وانمود میشد که الکس ناپدید شده! نیم ساعتی تو پیاده رو وایساده بودم اما هنوز الکس از خونه ي راد بیرون نیومده بود.. سوزِ سردِ پاییزي به صورتم میخورد.. زیپِ کاپشنمو بالاتر کشیدم و دستامو تو جیبم کردم.. خط سفیدم زنگ خورد.. آقا محمد بود.. جواب دادم: جانم آقا محمد گفت: سلام فرشید، موقعیت؟ گفتم: آقا هنوز پیشِ راده.. سریع گفت: خیلی خب.. بچه هاي دستگیري تو خونه‌ش مستقر شدن.. داوود و سعیدم باهاشون هستن.. من نتونستم بیام ولی رسول تو ون اونجاست.. هر وقت از خونه راد بیرون اومد، خواست حرکت کنه، به رسول خبر بده.. خودتم فاصله‌تو حتما حفظ کن.. گفتم: چشم آقا حتما.. آقا محمد ادامه داد: فرشید، تکرار نکنم.. نباید کسی از این دستگیري بویی ببره.. اگر دیدي تعقیب میشه یا کسی باهاشه، سریع به بچه ها بگو خونه رو تخلیه کنن.. گفتم: چشم آقا خیالتون راحت.. محمد گفت: برو خدا به همراهتون... و تماس رو قطع کرد.. پنج دقیقه نشده بود که از خونه راد بیرون اومد.. بارونی مشکی رنگ بلندي تنش بود.. سوار ماشینش شد و راه افتاد.. همونطوري که موتور رو روشن میکردم شماره ي رسولو گرفتم و بهش خبر دادم که به سمت خونه ي الکساندر میریم.. هر چی به خونه نزدیک تر میشدیم، من بیشتر مضطرب میشدم! این عملیاتا و فعالیتایی که آقا محمد حضورِ فیزیکی کنارمون نداشت خیلی استرس زا بودن! بارِ تمامِ مسئولیتش رو دوشِ خودمون بود که این ما رو میترسوند. وارد کوچه که شد، چراغاي موتورو خاموش کردم و با فاصله ازش ایستادم.. ون پشتیبانی رو ندیدم اما یه ون مشکی که احتمالا براي جا به جاییش بود، سر کوچه وایساده بود. ماشینشو پارك کرد و داخل شد.. استرس داشتم.. بچه ها تو خونهش بودن.. امیدوار بودم اتفاقی نیفته.. پنج دقیقه نگذشت که چراغ هاي ون مشکی روشن شد و حرکت کرد و دقیقا جلوي در خونه ي الکس ایستاد.. در باز شد و چهار نفر، الکسی که چشماش با یه دستمالِ مشکی بسته شده بود و تقلا میکرد رو احاطه کرده بودن و به سمتِ ون میاوردن.. همه ي اینا تو 30 ثانیه اتفاق افتاد! و ون به سرعت حرکت کرد.. طوري که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.. خطم دوباره زنگ خورد.. اینبار رسول بود.. جواب دادم: الو رسول؟ گفت: فرشید کار بچه ها تموم شد، فقط داوود داخل خونه‌ست.. الان برات درو باز میکنه، برو داخل خونه، پاك سازي کنین، برگردین سایت.. حله؟ گفتم: خیلی خب.. خسته نباشی. شما میرین سایت؟ جواب داد: آره ما هم میریم سایت.. تو هم خسته نباشی.. فرشید مراقب باشینا.. حواس پرتی نکنین.. حواستون به تامین هاي احتمالیشم باشه.. باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم.. آروم و پیاده، در حالیکه موتورمو خاموش با خودم میاوردم، نزدیکِ خونه ي الکس شدم.. داوود درو برام باز کرد و داخل رفتم.. خدا رو شکر... از پسِ این عملیات هم براومده بودیم.! __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید🌸📖
📖 صد سال تنهایی 🖌گابریل گارسیا مارکز 🖇ترجمه بهمن فرزانه .
عصرتون بخیر🦋
نویسنده‌های جمع کُجان؟!
. میدونیم که یه نویسنده‌ی خوب باید بتونه خوب توصیف کنه، و هرچی توصیفاتش بدیع تر باشه و به اصطلاح دم دستی نباشه و در عین حال ملموس باشه، متنش جذابیت دیگه‌ای پیدا میکنه! 🌱
پارت سی ام: [رسول] کنار آقا محمد روبروي مانیتورهایی که تصویرِ اتاقِ الکساندر رو نشون میداد نشسته بودم..خدا رو شکر عملِ مامان خوب پیش رفته بود و بعد از چند روزي که بیمارستان بستري بود، منتقل شده بود خونه... خیالم از بابتش که راحت تر شد، تمرکزم رو کارام بیشتر شده بود.. محمد رو نگاه کردم.. اخم کرده بود و به بازجوییِ الکس نگاه میکرد.. طبق معمول دکتر شهیدي داشت بازجویی رو انجام میداد.. دیشب قرار بود یه مهمونی خونه ي شاهین محتشم برگزار بشه.. یه مهمونی خیلی بزرگ که خیلیا از جمله حسام راد هم دعوت بودن.. تمام هماهنگی ها رو انجام داده بودیم، ون فرستاده بودیم، ت.میم گذاشته بودیم.. اما به طرز مشکوکی مهمونی کنسل شده بود! دستگیريِ الکس که خیلی تمیز انجام شده بود.. پس چی ممکن بود شده باشه..؟! سرمو به چپ و راست تکون دادم تا این افکار ازم دور بشن.. باید الان فقط رو بازجوییِ الکس تمرکز میکردم! آقا محمد خودکارشو گذاشت رو میز و هدفونشو درآورد و حس کردم رو به من چیزي گفت.. نشنیدم.. منم هدفونمو از گوشم برداشتم و گذاشتم دورِ گردنم و گفتم: جانم آقا؟ گفت: میگم فعلا داره مقاومت میکنه..! گفتم: آقا چرا مدارکمونو رو نمیکنیم..؟ یا مثلا چرا نمیگیم ایمیلاشو رمزگشایی کردیم؟ سرشو تکون داد و گفت: نه رسول.. فعلا نه.. نباید فعلا بدونه به کجاها رسیدیم.. بذار فکر کنه در حد مظنونه.. نه متهم.. باید ببینیم چطور رفتار میکنه.. یکی از مهمترین کارایی که باید بکنیم، اینه که اول شخصیتِ سوژه رو بشناسیم.. گفتم: بله آقا.. درست میگین.. راستی آقا محمد.. میگم.. حسام رادو چیکار کنیم؟ مهمونی دیشب.. کاش خراب نمیشد! اومد جوابمو بده که سعید با عجله وارد اتاق شد.. نفس زنان گفت: رفت آقا رفت.. محمد از روي صندلیش بلند شد و گفت: کی رفت سعید؟ کجا رفت!؟ سعید در حالیکه دستشو روي قفسه ي سینهش گذاشته بود و تند تند نفس میکشید گفت: راد آقا.. حسام راد.. از کشور خارج شد.. کُپ کردم.. یعنی چی! آقا محمد چند ثانیه سعیدو نگاه کرد و با صدایی که نسبتا بلند بود گفت: یعنی چی خارج شد سعید؟؟ یعنی چی رفت؟؟؟ مگه شما ت.میمش نبودین؟؟ یعنی چی رفت؟؟؟ سعید گفت: آقا نمیدونم چی شد.. وارد یه شرکت شد، بعد ازش اومد بیرون و سمت خونه‌ش حرکت کرد.. آقا ما فکر میکردیم خودشه، نگو وقتی رفته تو شرکت دیگه بیرون نیومده.. و به جاي خودش یه فردي رو دقیقا با همون لباس و پوشش فرستاده بیرون.. آقا بچه ها رکب خوردن... محمد که پاهاش بهتر شده بود و سعی میکرد کمتر از عصا استفاده کنه، با پاهایی که هنوز نمیتونستن خوب قدم بردارن، سمت سعید رفت و گفت: خراب کردین سعید خراب کردین! من چقدر به شما سپردم که مراقبش باشین؟! چقدر؟؟ سعید با شرمندگی گفت: آقا.. بخدا شرایط جوري نیست که شما فکر میکنین.. تو این چند وقت چشم ازش برنداشتیم آقا.. ولی با این کارایی که کرده، با این نقشه اي که کشیده، قشنگ انگار میدونسته کسی دنبالشه.. از رو صندلیم بلند شدم و به سمتش رفتم و گفتم: یعنی میگی فهمیده الکساندر پیش ماست..؟ کلافه دستاشو تو هوا تکون داد و گفت: نمیدونم رسول.. فقط راد اون آدمی نبوده که ما تو این چند وقت زیر نظر داشتیمش.. آقا محمد هنوز اخم کرده بود و داشت فکر میکرد.. در باز شد و آقاي شهیدي اومد داخل.. پس بازجویی تموم شده بود.. قیافه هاي وا رفته ي ما رو که دید گفت: چیزي شده محمد جان؟ محمد سرشو به نشونه ي تایید بالا و پایین کرد و گفت: هنوز مطمئن نیستم آقا.... ولی.. آقاي شهیدي رو نگاه کرد و ادامه داد: احتمالش هست یه حفره تو سازمان داشته باشیم...! آقاي شهیدي پروندهشو روي میز گذاشت و گفت: چطور محمد؟ اتفاقی افتاده؟ محمد: هنوز نمیدونم آقا.. یعنی.. یعنی هنوز مطمئن نیستم.. دیشب یه مهمونی خونه ي شاهین محتشم بوده، به طرز مشکوکی کنسل شده.. الانم سعید خبر داد حسام راد به بچه ها زِد زده و از کشور خارج شده..!آقاي شهیدي تو فکر بود.. دستی روي شونه ي محمد گذاشت و گفت: پیدا میکنیم.. حفره رو پیدا میکنیم محمد جان.. نگران نباش. و بعد از اتاق بیرون رفت.. تو شوك بودم.. گفتم: آقا.. یعنی چی..؟ حالا چی میشه..؟ جدي گفت: اگه همچین چیزي باشه، پیداش میکنیم.. حواستونو جمع کنین بچه ها.. اطلاعات میخوام از راد و محتشم.. باید بفهمیم چه پیامی گرفتن.. باید بفهمیم کنسل شدنِ مهمونی و رفتنِ راد و گرفتنِ الکس به هم ارتباطی دارن یا نه..! و بعد اتاقو ترك کرد.. من مونده بودم و سعید.. به هم نگاه میکردیم..! نمیخواستم بهش فکر کنم.. نمیخواستم به اون حفره اي که آقا محمد گفته بود فکر کنم.. کاش براي یه بارم که شده، آقا محمد اشتباه میکرد. کاش.. __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید📖👆🏻