این از پرداختیای بعد از ظهر تا الانه که رمان رو خریدید و هزینهش رو هدیه کردید به جبههی مقاومت🥺📖❤️
همیشه سبز و پر برکت بمونید عزیزان🌱
.
مجددا بگم که تا طلوع آفتاب مهلت برای خرید فصل یک هموطن بصورت پرداخت برای جبههی مقاومت هست🌱
(بعد از اون هم امکان خرید هست، اما هزینه رو برای نویسنده ارسال میکنید،
حُسنِ الان اینه که با یه تیر دو نشون میزنید😍
هم رمان و هم کمک به جبههی مقاومت🌱😌)
.
بچههایی که رمان رو تهیه نمیکنن البته خیالشون راحت باشه ان شاءالله رمان تا آخر تو کانال قرار میگیره❤😌📖
.
پارت سی و دوم:
[داوود]
یک ساعتی از نیمه هاي شب گذشته بود..
بی هیچ حرکتی خیره شده بودم به مانیتورِ خاموش.. آقا محمد نیم ساعت بعد از اینکه ما از اتاق بیرون اومدیم، رفته بود اتاق خودش و در رو بسته بود..
هیچکس هیچ کاري نمیکرد..
سعید و فرشید هم هر کدوم تو لاكِ خودشون، سر میزهاي خودشون بودن..
من هنوز باورم نمیشد.. نباید باورم میشد!
اصلا امکان نداشت همچین چیزي..!
آقاي شهیدي دو نفر از بچه ها رو فرستاده بود دمِ خونه ي رسول! که ت.میمِ رسول باشن! خنده دار بود..!
مراقبش باشن تا صبح که میاد اداره..!
میگفتن باید مراقبش باشیم ممکنه دیگه نیاد سایت!
سرمو تکون دادم تا این افکار لعنتی برن کنار..
تا صبح مشخص میشد!
من میدونم! من که میدونم رسول امکان نداره این کارو کرده باشه!
سرمو بین دستام گرفته بودم که دستی رو شونهم نشست.. سرمو بالا آوردم. فرشید بود..
سوالی نگاهش کردم که گفت: آقاي عبدي اومده..
گفتم: الان؟!
جواب داد: آره.. آقاي شهیدي بهش زنگ زد بیاد.. میخواد بره اتاقِ محمد.. پاشو ما هم بریم..
بریده بریده گفتم: نه.. من.. من نمیام.. شاید آقا محمد نخواد.. نخواد ما بریم..
فرشید بین حرفم پرید و گفت: آقاي شهیدي گفت بریم ما هم.. پاشو داوود.. پاشو جمع کن خودتو.. باید کنار بیایم با این قضیه!
مکث کردم.. احساس کردم اشتباهی شنیدم.. خیره شدنش تو چشمام نشون میداد اشتباهی در کار نبوده.
من حرف تو نگاهشو میخوندم..!
چشمام گشاد شده بود.. ابروهام بالا رفت.. و بعد تبدیل به اخم شد!
فرشید چی میگفت؟! باید با کدوم قضیه کنار میومدیم؟!؟
تو کسري از ثانیه از رو صندلیم بلند شدم و یقهشو گرفتم و هُلش دادم و چسبوندمش به دیوار.. انگار کنترلی
رو رفتارم نداشتم..!
قدم ازش کوتاه تر بود.. میتونست راحت منو بزنه کنار اما تسلیمِ دستايِ من بود!
با صدایی که از لا به لاي دندونام بیرون میومد غریدم: کدوم قضیه فرشید؟؟ هان؟ کدوم قضیه؟؟ نکنه باورت شده رسول یه جاسوسه؟
سعید به سمتمون دوید و گفت: داوود یواش.. داوود.. بچه ها دارن نگات میکنن..
با صداي سعید به خودم اومدم.. اما هنوز آروم نشده بودم.. دستامو با مکث از یقه ي فرشید جدا کردم..
انگشتِ اشارهمو تهدیدوار سمتش گرفتم و گفتم: دلم میخواد فقط یه بار دیگه، فرشید یک بار دیگه جلوي من به رسول چیزي بگی..
لباسشو مرتب کرد و سمت من اومد.. خواست دستمو بگیره که دستشو پس زدم.. گفت: داوود فکر کردي براي من راحته؟؟ نیست.. بخدا که نیست.. بخدا که..
منتظرِ بقیه ي حرفاش واینستادم.. به سمت پله ها رفتم.. سعید و فرشید با تاخیر پشت سرم اومدن..
آقاي عبدي و شهیدي تو راهرو نزدیک اتاق محمد وایساده بودن و داشتن باهم صحبت میکردن.. با دیدنِ ما به سمتمون برگشتن و آقاي شهیدي گفت: اومدین..؟ منتظر شما بودیم.. بیاین..
مثل یه لشکرِ شکست خورده رفتیم پشتِ درِ اتاق محمد.. اینبار، جزو معدود دفعاتی بود که آقاي عبدي میرفت اتاق محمد نه برعکس..!
درو باز کرد و رفت داخل.. ما هم پشت سرش..
محمد سرشو از روي میز برداشت و ما رو نگاه کرد..از روي صندلی بلند شد و گفت: ببخشید آقا.. با مکث اضافه کرد: میگفتید بیام خدمتتون..
چشماش از بیخوابی یا چیز دیگه سرخ بود.. موهاي بهم ریختهش نشون میداد چقدر کلافه ست.. دست تو موهاش کشید. نگاهش شرمنده بود و بین ما و زمین نوسان داشت..
مضطرب بود.. میخواست چیزي بگه و نمیگفت.. میخواست حرفی بزنه و نمیزد..
قلبم داشت متلاشی میشد! ذهن من گنجایش این اتفاقا رو نداشت.. نگاه سعیدو رو خودم حس کردم.. و بعد
صداش تو گوشم پیچید که گفت: خوبی داوود؟
نگاهش کردم.. نمیدونم چی تو چشمام دید که مُچ دستمو گرفت..
بالاخره محمد با صدايِ گرفتهش سکوتِ اتاقو شکست و گفت: آقا... من و.. من و بچه هام... فرصت میخوایم.... ما.. هر تصمیمی الان بگیریم...
نفسِ عمیقی کشید.. انگار کلمه هاش ردیف نمیشدن.. جمله ي قبلیشو دوباره گفت:
هر تصمیمی الان بگیریم.. الان درست نیست..
کلافه بود.. اینو حرکاتش نشون میداد.. نفس هاي عمیق میکشید..
ادامه داد: آقا.. ازتون خواهش میکنم.. اینبار خودتون اقدام کنید.. هر کاري لازمه بکنید.. من الان نمیتونم کاري بکنم.. به نظرم شما که فاصله دارید از ماجرا بهتر میتونید اقدام کنید.. حداقل یکی دو روز بهم فرصت بدید.. تو این یکی دو روز هر کاري لازمه.. هر کاري صلاحه انجام بدید..
و دوباره کلافه اطرافشو نگاه کرد و ادامه ي حرفش رو بلعید..
آقاي عبدي رو نگاه کرد و گفت: ببخشید آقا..
و بعد در حالیکه دستشو به دیوار گرفته بود، با پاهایی که انگار راه رفتن رو تازه یاد گرفتن، از کنارمون رد شد و رفت بیرون..
دستِ سعید هنوز دورِ مچم پیچیده شده بود..
مات روبرومو نگاه میکردم.
آقا محمد.. چرا سپرد به آقاي عبدي؟ چرا رسولو سپرد به آقاي عبدي؟؟ چرا نگفت کارِ رسول نیست؟ مگه نمیدونست آقاي عبدي چقدر تو کارش جدیه؟ مگه نمیدونست آقاي عبدي براش فرق نمیکنه مظنون و متهم کیه؟؟دستمو از حصارِ دست سعید بیرون کشیدم و با قدم هاي کِش دار جلو رفتم..
روبروي آقاي عبدي وایسادم..
چیزي نمیگفتم.. تو سکوت نگاهش میکردم..
نگاهشو ازم گرفت و رو به شهیدي گفت:
مراقبش باشید.. فردا اگر اومد سایت، منتقلش کنید اتاق بازجویی.. شهیدي، خودت کاراشو انجام بده.. تا محمد سرپا شه، خودت هم بازجویی رو شروع کن..
و جلوي چشماي بُهت زده ي ما بیرون رفت..
آقاي شهیدي رو نگاه کردم و گفتم: آقا.. آقا ولی اون رسوله... آقا اگه کارِ اون نبود چی..؟؟
اخماش تو هم بود.. انگار براي اونم راحت نبود این موضوع.. گفت: تو خودت رفتی شرکت راد داوود.. درسته؟ تو خودت با علی بودي.. تو خودت اون اطلاعاتو به دست آوردي.. داوود ما داریم راجع به سند حرف میزنیم..راجع به مدرك..! رسول الان مظنونه.. با این مدرك میتونیم بگیم متهمه..! اون هر کسی که قبلا بوده، الان
متهم به همکاري با اعضاي شبکه ي سایهست..! کاري نمیتونیم بکنیم! باید بازجوییش کنیم.. شاید معجزه بشه و کار اون نباشه.
نگاهش رو ازم گرفت و به بچه ها انداخت و بعد از همون مسیري که محمد و آقاي عبدي بیرون رفتن، از اتاق خارج شد..
سعید و فرشید رو مبلاي اتاق آقا محمد نشستن.. یه چیزي.. یه فکري.. مثل خوره افتاده بود تو جونم و ولم نمیکرد.. همهش یاد اون روز میفتادم..
اون روزِ لعنتی که به رسول زنگ زدم و گفتم ایمیل ها رو ازش نگرفتم.. همون روزي که بهمون کد داد..
دسترسی داد.. همهش فکرم پیش اون روز بود.. همهش با خودم میگفتم.. نکنه.. نکنه علی..
از فکرایی که تو ذهنم میومدن متنفر بودم! براي تبرئه ي رسول باید علی رو متهم میکردم..! این چه اتفاقی بود که براي ما افتاده بود..؟
ولی نمیتونستم این رازو نگه دارم.. باید میگفتم.. باید به آقا محمد میگفتم.. باید میگفتم علی از رسول رمز گرفته..!
از اتاق بیرون زدم.. کاپشنِ محمد هنوز رو صندلیش بود پس یعنی خونه نرفته.. اولین جایی که ممکن بود بره نمازخونه بود.. با قدم هاي بلند خودمو به نمازخونه رسوندم.. دو جفت کفش دم در بود.. یکی کفش هاي محمد و اون یکی.. برام آشنا بود.. داشتم تو ذهنم دنبالِ صاحبِ کفش میگشتم که درِ نمازخونه باز شد و علی اومد بیرون..
با دیدنِ من چند ثانیه مکث کرد.. دستی رو شونهم گذاشت و لبخند تلخی زد و گفت: خودم بهش گفتم داوود..
و بعد کفش هاشو پوشید و از کنارم دور شد.. بی صدا وارد نمازخونه شدم..
محمد تکیه داده بود و سرش رو چسبونده بود به دیوار.. چشماش بسته بود..
نزدیکش رفتم و نشستم..
با صداي گرفتهش در حالیکه چشماش هنوز بسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود گفت: دروغگو نبودي داوود..
چیزي نگفتم... چیزي نداشتم بگم..
ادامه داد: علی بهم گفت همه چیو.. اتفاقِ امروز ربطی به کارِ شما نداره.. رسول رمزِ یه بار مصرف داده بود بهتون.. شما جز همون یه بار نمیتونستید به سیستمش وارد شید..
دوباره چیزي نگفتم..
محمد هنوز چمشاش بسته بود.. گفت: پاشو برو داوود..
آبِ دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم: آقا، رسول اینکارو نمیکنه..
چشماشو باز کرد و نگاهم کرد.. انگار تو چشمام دنبال سند میگشت.. دنبال یه تایید براي حرفم..
ادامه دادم: آقا بخدا رسول این کارو نمیکنه.. آقا تو رو خدا..
بغض کرده بودم.. اخم کرده بود!
صداي سردِ محمد، باعث شد ساکت شم و بهش نگاه کنم.. تو چشماش هیچی نبود..
انگار چشماش شیشه اي بودن..
گفت: ما اینجا نیستیم که بر اساسِ احساسمون تصمیم بگیریم داوود.. که اگه قرار بود اینجوري باشه، خیلی قبل تر از این روزا فاتحهمون خونده بود.. ما کارمون با مدرکه.. با سنده.. با حقیقته.. الانم مدرك میگه رسول متهمه..
تو چشمام زل زد و گفت: همون مدرکی که خودتون آوردین..
نمیدونم اما من حس کردم تو این حرفش یه دلخوري هست..! ادامه داد: اگر کارِ رسول نباشه، خودشو اثبات میکنه.. و اگر کار اون باشه..
اخمِ بینِ ابروهاش بیشتر شد و ضربهی آخر رو زد: نه براي آقاي عبدي نه براي من، باهیچکدوم از افرادي که وارد اون
اتاقِ بازجویی میشن فرقی نداره..!
__________
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown