eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
مجددا بگم که تا طلوع آفتاب مهلت برای خرید فصل یک هموطن بصورت پرداخت برای جبهه‌ی مقاومت هست🌱 (بعد از اون هم امکان خرید هست، اما هزینه رو برای نویسنده ارسال میکنید، حُسنِ الان اینه که با یه تیر دو نشون میزنید😍 هم رمان و هم کمک به جبهه‌ی مقاومت🌱😌) .
بچه‌هایی که رمان رو تهیه نمیکنن البته خیالشون راحت باشه ان شاءالله رمان تا آخر تو کانال قرار می‌گیره❤😌📖 ‌.
پارت سی و دوم: [داوود] یک ساعتی از نیمه هاي شب گذشته بود.. بی هیچ حرکتی خیره شده بودم به مانیتورِ خاموش.. آقا محمد نیم ساعت بعد از اینکه ما از اتاق بیرون اومدیم، رفته بود اتاق خودش و در رو بسته بود.. هیچکس هیچ کاري نمیکرد.. سعید و فرشید هم هر کدوم تو لاكِ خودشون، سر میزهاي خودشون بودن.. من هنوز باورم نمیشد.. نباید باورم میشد! اصلا امکان نداشت همچین چیزي..! آقاي شهیدي دو نفر از بچه ها رو فرستاده بود دمِ خونه ي رسول! که ت.میمِ رسول باشن! خنده دار بود..! مراقبش باشن تا صبح که میاد اداره..! میگفتن باید مراقبش باشیم ممکنه دیگه نیاد سایت! سرمو تکون دادم تا این افکار لعنتی برن کنار.. تا صبح مشخص میشد! من میدونم! من که میدونم رسول امکان نداره این کارو کرده باشه! سرمو بین دستام گرفته بودم که دستی رو شونه‌م نشست.. سرمو بالا آوردم. فرشید بود.. سوالی نگاهش کردم که گفت: آقاي عبدي اومده.. گفتم: الان؟! جواب داد: آره.. آقاي شهیدي بهش زنگ زد بیاد.. میخواد بره اتاقِ محمد.. پاشو ما هم بریم.. بریده بریده گفتم: نه.. من.. من نمیام.. شاید آقا محمد نخواد.. نخواد ما بریم.. فرشید بین حرفم پرید و گفت: آقاي شهیدي گفت بریم ما هم.. پاشو داوود.. پاشو جمع کن خودتو.. باید کنار بیایم با این قضیه! مکث کردم.. احساس کردم اشتباهی شنیدم.. خیره شدنش تو چشمام نشون میداد اشتباهی در کار نبوده. من حرف تو نگاهشو میخوندم..! چشمام گشاد شده بود.. ابروهام بالا رفت.. و بعد تبدیل به اخم شد! فرشید چی میگفت؟! باید با کدوم قضیه کنار میومدیم؟!؟ تو کسري از ثانیه از رو صندلیم بلند شدم و یقه‌شو گرفتم و هُلش دادم و چسبوندمش به دیوار.. انگار کنترلی رو رفتارم نداشتم..! قدم ازش کوتاه تر بود.. میتونست راحت منو بزنه کنار اما تسلیمِ دستايِ من بود! با صدایی که از لا به لاي دندونام بیرون میومد غریدم: کدوم قضیه فرشید؟؟ هان؟ کدوم قضیه؟؟ نکنه باورت شده رسول یه جاسوسه؟ سعید به سمتمون دوید و گفت: داوود یواش.. داوود.. بچه ها دارن نگات میکنن.. با صداي سعید به خودم اومدم.. اما هنوز آروم نشده بودم.. دستامو با مکث از یقه ي فرشید جدا کردم.. انگشتِ اشاره‌مو تهدیدوار سمتش گرفتم و گفتم: دلم میخواد فقط یه بار دیگه، فرشید یک بار دیگه جلوي من به رسول چیزي بگی.. لباسشو مرتب کرد و سمت من اومد.. خواست دستمو بگیره که دستشو پس زدم.. گفت: داوود فکر کردي براي من راحته؟؟ نیست.. بخدا که نیست.. بخدا که.. منتظرِ بقیه ي حرفاش واینستادم.. به سمت پله ها رفتم.. سعید و فرشید با تاخیر پشت سرم اومدن.. آقاي عبدي و شهیدي تو راهرو نزدیک اتاق محمد وایساده بودن و داشتن باهم صحبت میکردن.. با دیدنِ ما به سمتمون برگشتن و آقاي شهیدي گفت: اومدین..؟ منتظر شما بودیم.. بیاین.. مثل یه لشکرِ شکست خورده رفتیم پشتِ درِ اتاق محمد.. اینبار، جزو معدود دفعاتی بود که آقاي عبدي میرفت اتاق محمد نه برعکس..! درو باز کرد و رفت داخل.. ما هم پشت سرش.. محمد سرشو از روي میز برداشت و ما رو نگاه کرد..از روي صندلی بلند شد و گفت: ببخشید آقا.. با مکث اضافه کرد: میگفتید بیام خدمتتون.. چشماش از بیخوابی یا چیز دیگه سرخ بود.. موهاي بهم ریخته‌ش نشون میداد چقدر کلافه ست.. دست تو موهاش کشید. نگاهش شرمنده بود و بین ما و زمین نوسان داشت.. مضطرب بود.. میخواست چیزي بگه و نمیگفت.. میخواست حرفی بزنه و نمیزد.. قلبم داشت متلاشی میشد! ذهن من گنجایش این اتفاقا رو نداشت.. نگاه سعیدو رو خودم حس کردم.. و بعد صداش تو گوشم پیچید که گفت: خوبی داوود؟ نگاهش کردم.. نمیدونم چی تو چشمام دید که مُچ دستمو گرفت.. بالاخره محمد با صدايِ گرفته‌ش سکوتِ اتاقو شکست و گفت: آقا... من و.. من و بچه هام... فرصت میخوایم.... ما.. هر تصمیمی الان بگیریم... نفسِ عمیقی کشید.. انگار کلمه هاش ردیف نمیشدن.. جمله ي قبلیشو دوباره گفت: هر تصمیمی الان بگیریم.. الان درست نیست.. کلافه بود.. اینو حرکاتش نشون میداد.. نفس هاي عمیق میکشید.. ادامه داد: آقا.. ازتون خواهش میکنم.. اینبار خودتون اقدام کنید.. هر کاري لازمه بکنید.. من الان نمیتونم کاري بکنم.. به نظرم شما که فاصله دارید از ماجرا بهتر میتونید اقدام کنید.. حداقل یکی دو روز بهم فرصت بدید.. تو این یکی دو روز هر کاري لازمه.. هر کاري صلاحه انجام بدید.. و دوباره کلافه اطرافشو نگاه کرد و ادامه ي حرفش رو بلعید.. آقاي عبدي رو نگاه کرد و گفت: ببخشید آقا.. و بعد در حالیکه دستشو به دیوار گرفته بود، با پاهایی که انگار راه رفتن رو تازه یاد گرفتن، از کنارمون رد شد و رفت بیرون..
دستِ سعید هنوز دورِ مچم پیچیده شده بود.. مات روبرومو نگاه میکردم. آقا محمد.. چرا سپرد به آقاي عبدي؟ چرا رسولو سپرد به آقاي عبدي؟؟ چرا نگفت کارِ رسول نیست؟ مگه نمیدونست آقاي عبدي چقدر تو کارش جدیه؟ مگه نمیدونست آقاي عبدي براش فرق نمیکنه مظنون و متهم کیه؟؟دستمو از حصارِ دست سعید بیرون کشیدم و با قدم هاي کِش دار جلو رفتم.. روبروي آقاي عبدي وایسادم.. چیزي نمیگفتم.. تو سکوت نگاهش میکردم.. نگاهشو ازم گرفت و رو به شهیدي گفت: مراقبش باشید.. فردا اگر اومد سایت، منتقلش کنید اتاق بازجویی.. شهیدي، خودت کاراشو انجام بده.. تا محمد سرپا شه، خودت هم بازجویی رو شروع کن.. و جلوي چشماي بُهت زده ي ما بیرون رفت.. آقاي شهیدي رو نگاه کردم و گفتم: آقا.. آقا ولی اون رسوله... آقا اگه کارِ اون نبود چی..؟؟ اخماش تو هم بود.. انگار براي اونم راحت نبود این موضوع.. گفت: تو خودت رفتی شرکت راد داوود.. درسته؟ تو خودت با علی بودي.. تو خودت اون اطلاعاتو به دست آوردي.. داوود ما داریم راجع به سند حرف میزنیم..راجع به مدرك..! رسول الان مظنونه.. با این مدرك میتونیم بگیم متهمه..! اون هر کسی که قبلا بوده، الان متهم به همکاري با اعضاي شبکه ي سایه‌ست..! کاري نمیتونیم بکنیم! باید بازجوییش کنیم.. شاید معجزه بشه و کار اون نباشه. نگاهش رو ازم گرفت و به بچه ها انداخت و بعد از همون مسیري که محمد و آقاي عبدي بیرون رفتن، از اتاق خارج شد.. سعید و فرشید رو مبلاي اتاق آقا محمد نشستن.. یه چیزي.. یه فکري.. مثل خوره افتاده بود تو جونم و ولم نمیکرد.. همه‌ش یاد اون روز میفتادم.. اون روزِ لعنتی که به رسول زنگ زدم و گفتم ایمیل ها رو ازش نگرفتم.. همون روزي که بهمون کد داد.. دسترسی داد.. همه‌ش فکرم پیش اون روز بود.. همه‌ش با خودم میگفتم.. نکنه.. نکنه علی.. از فکرایی که تو ذهنم میومدن متنفر بودم! براي تبرئه ي رسول باید علی رو متهم میکردم..! این چه اتفاقی بود که براي ما افتاده بود..؟ ولی نمیتونستم این رازو نگه دارم.. باید میگفتم.. باید به آقا محمد میگفتم.. باید میگفتم علی از رسول رمز گرفته..! از اتاق بیرون زدم.. کاپشنِ محمد هنوز رو صندلیش بود پس یعنی خونه نرفته.. اولین جایی که ممکن بود بره نمازخونه بود.. با قدم هاي بلند خودمو به نمازخونه رسوندم.. دو جفت کفش دم در بود.. یکی کفش هاي محمد و اون یکی.. برام آشنا بود.. داشتم تو ذهنم دنبالِ صاحبِ کفش میگشتم که درِ نمازخونه باز شد و علی اومد بیرون.. با دیدنِ من چند ثانیه مکث کرد.. دستی رو شونه‌م گذاشت و لبخند تلخی زد و گفت: خودم بهش گفتم داوود.. و بعد کفش هاشو پوشید و از کنارم دور شد.. بی صدا وارد نمازخونه شدم.. محمد تکیه داده بود و سرش رو چسبونده بود به دیوار.. چشماش بسته بود.. نزدیکش رفتم و نشستم.. با صداي گرفته‌ش در حالیکه چشماش هنوز بسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود گفت: دروغگو نبودي داوود.. چیزي نگفتم... چیزي نداشتم بگم.. ادامه داد: علی بهم گفت همه چیو.. اتفاقِ امروز ربطی به کارِ شما نداره.. رسول رمزِ یه بار مصرف داده بود بهتون.. شما جز همون یه بار نمیتونستید به سیستمش وارد شید.. دوباره چیزي نگفتم.. محمد هنوز چمشاش بسته بود.. گفت: پاشو برو داوود.. آبِ دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم: آقا، رسول اینکارو نمیکنه.. چشماشو باز کرد و نگاهم کرد.. انگار تو چشمام دنبال سند میگشت.. دنبال یه تایید براي حرفم.. ادامه دادم: آقا بخدا رسول این کارو نمیکنه.. آقا تو رو خدا.. بغض کرده بودم.. اخم کرده بود! صداي سردِ محمد، باعث شد ساکت شم و بهش نگاه کنم.. تو چشماش هیچی نبود.. انگار چشماش شیشه اي بودن.. گفت: ما اینجا نیستیم که بر اساسِ احساسمون تصمیم بگیریم داوود.. که اگه قرار بود اینجوري باشه، خیلی قبل تر از این روزا فاتحه‌مون خونده بود.. ما کارمون با مدرکه.. با سنده.. با حقیقته.. الانم مدرك میگه رسول متهمه.. تو چشمام زل زد و گفت: همون مدرکی که خودتون آوردین.. نمیدونم اما من حس کردم تو این حرفش یه دلخوري هست..! ادامه داد: اگر کارِ رسول نباشه، خودشو اثبات میکنه.. و اگر کار اون باشه.. اخمِ بینِ ابروهاش بیشتر شد و ضربه‌ی آخر رو زد: نه براي آقاي عبدي نه براي من، باهیچکدوم از افرادي که وارد اون اتاقِ بازجویی میشن فرقی نداره..! __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
سلام و نزدیکِ ظهرتون بخیر🌱 پارت جدید خدمتتون📖👆🏻
خلاصه که اینطوری😀🌱 .
🌱👆🏻
پارت سی و سوم: [سعید] صبح شده بود.. هیچکدوم دیشب خونه نرفته بودیم.. همه ي بچه ها اومده بودن.. اما صندلی رسول خالی بود.. طبقِ روزاي قبل باید یک ساعت پیش میومد.. اما نبود..! یعنی.. یعنی تو سایت بود.. اما پیش ما نبود.. حامد گفته بود صبح که اومده بود، حتی نذاشته بودن بیاد داخل.. برده بودنش اتاق بازجویی.. حال همه‌مون خراب بود، حال داوود از همه خراب تر..! رو کاراش تمرکز نداشت.. تلفن روي میزم زنگ خورد.. آقا محمد بود.. جواب دادم: بله آقا.. جواب داد: با داوود و فرشید همین الان بیاین اتاقم.. لحنش خبر از اتفاقاي خوبی نمیداد..! گفتم: چشم آقا.. بچه ها رو صدا کردم و از پله ها بالا رفتیم.. داوود سر به زیر عقب تر میومد.. در زدیم و وارد اتاق شدیم.. آقا محمد بی مکث گفت: بشینین.. فرشید گفت: خوبه آقا.. بفرمایین محمد سري تکون داد و شروع کرد به صحبت کردن: صداتون کردم بیاین اینجا تا یه چیزي رو همین اول براتون مشخص کنم! ما اینجاییم چون مامورهاي امنیتیِ یه کشوریم! یه مامور امنیتی، خط قرمزش قانون و امنیت مردمشه! ما اینجاییم تا تمام قد در مقابلِ هر چیزي که امنیتو بهم بزنه وایسیم.. حالا اون هر چیز و هر کسی که میخواد باشه.. حدس میزدم میخواد به چی برسه.. تو چشمامون نگاه میکرد و محکم حرف میزد.. هیچ رحمی تو چشماش دیده نمیشد.. گفت: سعید، فرشید و داوود.. توي این پرونده نگاهم به شما سه تاست.. ماموري که بخواد پاش سر احساساتش بلغزه، همون بهتر بره بشینه تو خونه.. کوچکترین خطایی ازتون ببینم به هیچ وجه چشم پوشی نمیکنم.. متوجه منظورم هستید؟ متوجه بودم.. متوجه بودیم! اما آخه چطور محمد میتونه انقدر بی رحم باشه..؟ داوود یه قدم جلو رفت وقت: اما آقا.. محمد وسطِ حرفش پرید و گفت: اما و اگر نداره آقا داوود.. اگر نمیتونی، اشکالی نداره.. ما نیروي جایگزین داریم.. برو حراست، بعدم برو کارگزینی، به حسین آقا هم میگم برسونتت خونه! داوود خشکش زد.. همون یه قدمی که جلو رفته بود رو برگشت عقب و کنار فرشید ایستاد.. محمد گفت: تکرار هم نمیکنم.. این اتمامِ حجت بود! میتونید برید.. بعد هم چندتا برگه و پرونده از کشوي میزش درآورد و مشغول کارش شد.. چرا انقدر بی خیال بود...؟ چطوري انقدر بی خیال بود..؟ مگه میشه؟؟ آقا محمد که انقدر رسولو دوست داره.. پس چرا کاري نمیکنه..؟ حرفی نمیزنه؟ ما میدونیم رسول نمیتونه اینکارو کرده باشه.. محمد نمیدونست..؟ با پاهاي بی جون خودمونو از اتاق محمد بیرون کشیدیم.. داوود... حالش از همه خراب تر بود.. از بالاي پله ها حامد رو دیدم که کنار میزم ایستاده بود.. حامد مسئول چک دوربین هاي اتاق هاي بازجویی بود.. رو به بچه ها گفتم: بچه ها.. حامد.. و بعد پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم.. کنارش ایستادم و منتظر شدم حرفی بزنه.. حتی دلم نمیخواست ازش بپرسم چه اتفاقی افتاده.. دل دل میکرد.. داوودو نگاه کرد..کلافه گفتم: حامد بگو.. سري تکون داد و گفت: بردنش اتاقِ بازجویی.. اما هنوز کسی نرفته پیشش.. هنوز حتی نمیدونه چی شده! داوود رو نگاه کردم.. مثل فرشید.. مثل حامد..! هر سه تامون میدونستیم شنیدنِ اینا براي اون از همه سخت تره.. اخم کرده بود.. سعی داشت قوي باشه... ولی من که میشناختمش.. میدونستم چه حالیه.. حامد ادامه داد: براش.. یعنی.. براي اتاقش.. براي آوردنش.. دوتا مامور از اداره آوردن.. دوتا نیروي جدید.. دو نفر که رسولو نشناسن... دو نفر که.. حرفشو ادامه نداد.. ولی ما فهمیدیم یعنی چی! دو نفر جدید! دوتا نیروي جدید.. دوتا آدمی که ندونن رسول کیه.. که مثل یه متهمِ واقعی باهاش برخورد کنن.. که فکر کنن رسول واقعا یه مجرمه...! داشتن چیکار میکردن اینا؟؟ چه بلایی میخواستن سرِ رسول بیارن..؟ چرا آقا محمد کاري نمیکرد..؟؟ تو این فکر بودم که یهو داوود مثل تیري که از چله ي کمان رها میشه، از جاش کنده شد و به سرعت به سمت پله ها رفت.. دویدم سمتش و جلوش وایسادم و گفتم: چیکار میکنی داوود؟ کجا میري؟؟ داوود: مگه نشنیدي چی گفت سعید؟؟ نمیبینی دارن باهاش چیکار میکنن؟ بهش گفتم: میخواي چیکار کنی؟ داوود: میخوام برم پیش محمد.. میخوام بهش بگم ببین دارن با نیروت چیکار میکنن! دستشو کشیدم و از جلوي راه پله آوردمش این طرف و گفتم: داوود ما الان اتاقِ محمد بودیم.. نبودیم؟ نشنیدي چی گفت؟ میخواي از پرونده کنار بذارتت؟ صداش بالاتر رفته بود.. گفت: پس چیکار کنم سعید؟؟ وایسم ببینم دارن دستی دستی رسولو دق میدن؟ رسول این بارِ سنگین رو دووم نمیاره سعید!
فرشید هم اومد کنارمون.. هیچی نمیگفت.. بی صدا دست داوود رو گرفت و برد سرِ میز خودش.. نشوندش رو صندلی.. بطري آب رو باز کرد و جلوي داوود نشست و بطري رو داد دستش.. گفت: درست میشه.. درست میشه داوود.. صبر کن.. خب؟ داوود سرشو انداخته بود پایین..حامد با اشاره ي چشم بهم گفت برم بالا و خودش هم به سمت پله ها حرکت کرد.. فرشید و داوود رو نگاه کردم.. فرشید سعی داشت ذهنِ داوودو آروم کنه.. آروم پشت سر حامد رفتم.. وارد اتاق کنترل شد و منم دنبالش رفتم.. دوتا دیگه از بچه هاي کنترل هم تو اتاق بودن.. رو به حامد گفتم: چی شده حامد..؟ گفت: آقاي شهیدي.. تا چند دقیقه دیگه میره پیش رسول براي بازجویی.. ماتم برده بود.. پس حامد براي گفتنِ این اومده بود! حالِ داوودو که دیده بود پشیمون شده بود.. صندلیو کشیدم کنار و روش نشستم.. هدفونو برداشتم و حامدو نگاه کردم.. پلکاشو روي هم گذاشت و تایید کرد میتونم برش دارم.. صفحه ي روبرومو نگاه میکردم.. رسول.. تو اون اتاقاي همیشگی.. با اون آجرهاي آبی! مگه چند روز میخواست اینجا بمونه که بردنش تو اتاقی که تخت داره؟! مگه قرار نیست بعد از بازجویی بیاد پیش ما..؟؟ روي صندلی نشسته بود.. آروم.. ساکت..! انگار نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده.. در باز شد و آقاي شهیدي وارد اتاق شد.. رسول از جاش بلند شد.. یه قدم جلو رفت.. آروم، در حالیکه لرزشِ صداش مشخص بود گفت: س.. سلام آقا... شهیدي: سلام... بشین! از سرماي صداي شهیدي یخ زدم! رسول هنوز ایستاده بود.. شهیدي تکرار کرد: بشین روي صندلیت.. رسول گیج بود.. اطرافشو نگاه کرد.. انگار همهش شک داشت.. شک داشت که کجاست! روي صندلیش نشست.. آقاي شهیدي دوربین و ضبط همیشگیشو درآورد و با همون جمله ي معروفش شروع کرد.. شروع کرد و گفت.. تعریف کرد.. و من تمام این لحظه ها چشم از رسول برنداشتم..مثل یه مجسمه خشکش زده بود.. تکون نمیخورد.. حتی.. حتی اگر به من بود میگفتم نفس هم نمیکشید! فقط آروم و بی صدا مثل یه پرنده اي که داره به صیادش نگاه میکنه روبروشو نگاه میکرد.. حرفاي آقاي شهیدي که تموم شد، رو به رسول گفت: خب.. میشنوم! صدایی از رسول نیومد.. شهیدي تکرار کرد: چیزي که الان مشخصه اینه که تو اون اطلاعاتو به دستشون رسوندي رسول.. پس جاي انکار نیست.. براي تمام این حرفا مدرك وجود داره.. پس حرف بزن تا پرونده بیشتر از این گره نخوره.. رسول باز سکوت کرده بود.. نگرانش بودم.. انگار نمیشنید شهیدي چی میگه.. منتظر بودم حرف بزنه، از خودش دفاع کنه، بهشون بگه این کارو نکرده.. منتظر بودم داد بزنه.. بگه اینا دروغه.. بگه اینا تهمته.. بزنه رو میز و بلند شه و بگه این اتفاقا هیچکدوم کار اون نیست..! اما رسول.. به جاي این حرفا، بعد از یه سکوت طولانی سرشو بالا آورد و گفت: محمد.. محمد فکر میکنه کار من بوده؟ رسول..! دستم مشت شده روي پام بود.. انقدر مشتمو فشار داده بودم که کف دستام از فرو رفتنِ ناخن هام میسوخت.. اون بعد از شنیدنِ همه ي این حرفا، همه ي این اتهام ها.. به جاي اینکه از خودش دفاع کنه فقط میخواست بدونه آقا محمد اینا رو قبول داره یا نه.. میخواست ببینه بهش شک کرده یا نه.. هدفونو از گوشم برداشتم.. بیشتر از این توانِ دیدن و شنیدن نداشتم.. سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.. و فقط آرزو کردم که اي کاش وقتی چشمامو باز میکنم، تمامِ اینا یه خواب بوده باشه..! __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown