به این مناسبت،
به قیدِ قرعه (😁) به یک نفر پیدیاف فصل یک رمان رو هدیه میکنیم😌❤
هر کسی خواست توی قرعه کشی باشه، برام بنویسه "قرعه کشی" 👇🏻📖
تا ساعت ۱۲ امشب فقط فرصت هست تا شرکت کنید. ⏰🏃♀️😍
.
پیام ها رو میبینم،
به همتون یه "کد" میفرستم،
قرعه کشی میکنیم و میبینیم کد چه کسی در میاد😌❤🌱
.
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کد ۲۷
کد ۱۰
کد ۳۱
پیوی پیام بدن فایل رو براشون بفرستم😍🎉❤
.
پارت چهل و نهم:
[فرشید]
روزِ رفتن رسیده بود.. بعد از یک هفته ي سخت و فشرده..!
براي ساعت 4 بلیط داشتم به سمت ترکیه.. و فردا شب از ترکیه به سمت ایران!
تو اتاق آقا محمد بودم.. اما خودش بیرون بود..
آقا محمد کارت شناسایی و مدارك مورد نیاز رو بهم داده بود.. من، فردي بودم به اسم ژاوین آوانسیان.. یه
دو رگه ي ایرانی_آلمانی..
به قول آقا محمد، من داشتم میرفتم تو قفس شیر.. اونم با خشاب خالی..
تجهیزاتی که همراهم بود همون خودکار همیشگی که به عنوان دوربین استفاده میشد.. یه جی پی اس که توي جاسوئیچیم جايگذاري شده بود و شنودهاي مخفی بودن..
لپ تاپ و تلفنم کاملا سفید بودن.. و علی داخلش مقالات و کتاب هاي پزشکی ریخته بود..
من عملا نباید هیچ ارتباطی با بیرون پیدا میکردم.. مگر اینکه از سفید بودن راه هاي ارتباطیم مطمئن میشدم..
آقا محمد گفته بود چند روز اول نیازي به تبادل ارتباط نیست..
گفته بود باید از اینترنت امن استفاده کنیم.. قرار بود اگر کارها درست پیش بره، یه سیستم اینترنتی نزدیک ویلا نصب کنن که من از طریق اون بتونم اطلاعات رو منتقل کنم..
وقت رفتن رسیده بود.. قرار بود سعید و داوود منو ببرن تا فرودگاه..
یه چمدون که داخلش لباس و وسایل مورد نیازم بود و یه کوله پشتی براي لپ تاپم تمام وسیله هاي سفر من بودن..
رو مبل اتاق آقا محمد نشسته بودم و منتظر بودم.. سر و صداي بچه ها از بیرون اومد.. در باز شد و سعید و
داوود و رسول اومدن داخل..!
سعید اومد جلوي پام رو دو زانوش نشست و با دست روي سینهش یه صلیب کشید و بعد دست راستش رو بالا گرفت، صداشو بم کرد و گفت: اي پدرِ روووحانی.. ما را از پلیدي ها و ناپاکی هاي این دنیا برهاااان..
و بعد رسول و داوود پشت سرش با صداي نازك گفتن: آمییییین..
خندهم گرفته بود از کارا و مسخره بازیاشون..
همیشه انرژي مثبت بودن.. حتی اگر گاهی استرس میومد سراغم، این کاراشون اضطرابمو از بین میبرد..
رو بهشون گفتم: شما خودتون از پلیدي هاي دنیایین، چیو برهانم؟!
داوود اومد کنارم نشست و گفت: عه ژاوي جون داشتیم..؟! ما نون و نمک همو خوردیما.. قرار نشد یه اسم با کلاس گذاشتی ما رو یادت بره با ما بد شی..!
خندیدم و سري تکون دادم..
همون موقع بود که آقا محمد اومد داخل.. به پاش بلند شدیم که گفت: خب فرشید.. آماده اي..؟!
گفتم: بله آقا..
محمد گفت: خیلی خب.. سعید، داوود.. زود برید که از پروازش جا نمونه..
بعد هم اومد سمتم..
روبروم ایستاد و دستاشو باز کرد و بغلم کرد..
تو همون حال گفت: به خدا میسپارمت پسر... میدونم از پسش برمیاي..
ازم جدا شد..
لحنش مثل همیشه پر از اعتماد به نفس بود..!
و بعد همونطور که از اتاق بیرون میرفت گفت: من تا اتاق آقاي عبدي میرم.. خواستین برین یه سر بیاین اون طرف، بعد برین..
و از اتاق بیرون رفت..
سعید و داوود و رسول به نوبت جلو اومدن و بغلم کردن.. تو چشماي همهشون یه نگرانیِ پنهان بود.. یه نگرانی که من اونو تو چشماي سعید بیشتر از بقیه حس میکردم..
وسیله هامو برداشتم که از اتاق آقا محمد بریم..
به در که رسیدیم علی و پشت سرش شهاب در زدن و وارد اتاق شدن..
یه قانون نانوشته اي توي زندگی من هست که میگه من از هر کسی بدم بیاد، بیشتر از همه میبینمش!!
ناخودآگاه اخم کردم.. حضورش اذیتم میکرد! از آدمایی که فقط ادعا دارن بدم میومد.. آدمایی که میخوان با ظاهر موجهشون توجه بقیه رو جلب کنن اما وقتی پاي عمل وسط میاد هیچ کاري نمیکنن! یکی درست مثل شهاب!
علی گفت: باشه آقا فرشید.. باشه.. دیگه بی خبر میري.. آره؟؟
بهش گفتم: سرت شلوغ بود علی جان.. گفتم مزاحمت نشم.. لبخندي زد و جلو اومد و بغلم کرد..
و بعد بهم گفت: یه راهنمايِ کد دار راجع به مقالاتی که برات ریختم داخل لپ تاپت، تو همون فایل پی دي اف هات هست.. اگر نیازت شد مطالعهش کن..
ازش تشکر کردم..
هر کسی هر طوري که میتونست داشت کمکم میکرد..!
شهاب، با قدم هاي کوتاه جلو اومد..
هنوز نگاهم به علی بود..
هنوز اخم داشتم..
علی نگاهی به پشت سرش کرد و کنار ایستاد..
شهاب دستشو جلو آورد و گفت: امیدوارم موفق باشین... آقاي محمدي... آرزو میکنم با موفقیت برگردید.
نگاهش کردم.. با اکراه دستمو جلو بردم و باهاش دست دادم..
جدي گفتم: ممنون..
و بعد از در بیرون رفتم..
با آقا محمد خداحافظی نهایی رو کردیم و به سمت فرودگاه راه افتادیم..
امیدوار بودم دفعه ي بعدي که به این سایت برمیگردم، ماموریت با موفقیت انجام شده باشه!
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown