eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت هشتاد و سوم: [سعید] نمیدونستم.. نمیدونستم بچه هاي سایت خبر دارن یا نه.. ماشینو تو پارکینگ پارك کرده بودم ولی جرأتِ بالا رفتن نداشتم.. با قدم هاي لرزون و با استرس سوار آسانسور شدم و بالا رفتم.. به سمت اتاقِ آقايِ عبدي رفتم.. در زدم و وارد شدم.. ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت میکرد.. با اشاره ي سر بهم گفت بشینم.. اما نه..! نمیشد، نمیتونستم! تماسش تموم شد و تلفنو قطع کرد.. صبرم تموم شده بود.. گفتم: آقا.. آقا حالا چی میشه؟؟؟ نگران بود.. اما به خودش مسلط..! نفس عمیقی کشید و گفت: توکلت به خدا باشه سعید جان... تا نخواد برگ از درخت نمیفته.. سر تکون دادم.. گفتم: آقا بچه ها میدونن..؟ جواب داد: نه.. بهشون بگو خودت.. بعد دوباره تلفن اتاقش زنگ خورد..! قبل از جواب دادن گفت: میتونی بري.. زانوهام توانِ رفتن نداشت.. یعنی چی؟! یعنی چی خودت به بچه ها بگو..!؟ من چی بگم..؟! من حتی از اینکه بدون محمد برگشتم سایت بهم ریخته‌م.. روي دیدنِ بچه ها رو ندارم.. بعد برم بهشون بگم محمد نیومده تهران؟! بگم محمد هنوز اصفهانه و ما هیچ خبري ازش نداریم..؟ کاش.. کاش منو مامورِ این کارِ سخت نمیکرد.. با قدماي خسته از اتاقش بیرون رفتم.. دستمو به نرده گرفته بودم و از پله ها پایین میرفتم.. پایینو نگاه میکردم.. میترسیدم.. میترسیدم از اینکه نگاهم تو چشم بچه ها بیفته..! نمیدونم چقدر کُند پله ها رو پایین میرفتم اما بالاخره رسیدم..! از دور داوود منو دید و چشماش برق زد.. سمت فرشید و شهاب برگشت و صداشون کرد.. و بعد هر سه بلند شدن.. قدمامو تندتر کردم تا زودتر از اینکه سمتم بیان، کنارشون برم.. تا زودتر از اینکه چشم به پشتِ سر من بدوزن و دنبال محمد بگردن من بهشون بگم.. رسیدم کنار میز داوود.. شهاب و فرشید هم اومدن! هر سه تاشون با انرژي و خوشحالی سلام دادن. آروم گفتم: سلام.. داوود گفت: اتاق آقاي عبدیه نه؟! گنگ گفتم: کی..؟ خوشحال گفت: محمد دیگه! نگاهش کردم.. بعد فرشید رو.. و بعد شهاب.. آب دهانمو قورت دادم.. همه ي جونمو جمع کردم رو زبونم و آروم گفتم: نه.. تو اون جمع سه نفري فقط چشماي فرشید بی فروغ شد.. نگاهش چروکید..! پژمُرد.. داوود هنوز نفهمیده بود.. پافشاري میکرد برا پیدا کردن محمد.. گفت: خب کجاست؟! نکنه خسته بود رفت خونه..؟! سرمو پایین انداختم و گفتم: نیومد.. شهاب پیش قدم شد و گفت: نیومد..؟ یعنی چی نیومد؟! سکوت کردم.. نمیدونستم باید چی بگم.. چی بگم وقتی خودم هیچی نمیدونم!! داوود بازومو تکون داد و گفت: یعنی چی سعید..؟ محمد کجاست؟؟ زانوهام دیگه توان نداشت.. خودمو رو صندلی داوود انداختم.. گفتم: رفته بودم براي یه سري کارها و گرفتن دسترسی و مجوز از قوه ي قضائیه.. بعدم قرار بود برم دنبال محمد فرودگاه.. نمیدونم چی شده.. از هیچی خبر نداره کسی.. فقط.. آقاي عبدي بهم زنگ زد و گفت محمد براش یه پیامک ارسال کرده که خاکستري شده.. سیمکارتشو هم شکسته.. گفته خودش تماس میگیره.. و دیگه از دو ساعت پیش هیچ خبري ازش نداریم.. شهاب اخم کرده بود.. تو فکر بود.. گفت: مگه.. مگه از بچه هاي اصفهان همراه نداشت؟؟ خب چرا از اونا نمیپرسین؟؟ سري تکون دادم و گفتم: زنگ زدن.. خودشون زنگ زدن به آقاي عبدي.. تا فرودگاه همه چی خوب بوده.. باهم رفتن فرودگاه و بعد اونجا محمد چند دقیقه ازشون جدا شده و دیگه برنگشته.. و به اونا هم همچین پیامی رو داده.. فرشید نگران بود.. بریده پرسید: نمیدونی.. نمیدونی این اتفاق ربطی.. ربطی به ماجراي شناساییش داره یا نه..؟ از جام بلند شدم و گفتم: نه.. اما جوري که بچه هاي اصفهان گفتن، طبق اطلاعاتی که به دست آوردن، احتمالا این اتفاق ربط به همون کیس عملیات اصفهان داره.. معلوم نیست دقیقا چی شده.. ولی به همون مربوطه.. فرشید سري تکون داد.. یهو یاد یه چیزي افتادم. بچه ها رو نگاه کردم.. سرمو سمت میز رسول چرخوندم.. رو به داوود گفتم: رسول کجاست؟؟! انگار اونم تازه یادش افتاده باشه گفت: واي.. رسول.. دوباره پرسیدم: خب الان کجاست داوود؟ شهاب جواب داد: حالش خوب نبود.. نمازخونه خوابیده.. دستی تو موهام کشیدم.. چیکار میخواستیم بکنیم..؟! با این حالش.. با این شرایطش.. اگه میفهمید اصلا خوب نبود.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
《اسپري آبی رنگشو تو مشتش گرفته بود.. دیگه توي جیبش نذاشته بودش..فکر کنم انقدر از حال خودش خبر داشت که میدونست هر لحظه ممکنه لازمش بشه.. 》
پارت هشتاد و چهارم: [فرشید] هر چهارتامون مغموم روي صندلی هامون نشسته بودیم.. محمد نبود..! اما الان، تو این موقعیت.. ما بیشتر از هر چیزي نگران رسول بودیم.. با حالی که امروز داشت.. اصلا دلمون نمیخواست یه شوك دیگه بگیره.. نمیدونم.. اما یه حسی بهم میگفت محمد میتونه از خودش مراقبت کنه.. محمد بلده.. اما رسول، این رسولی که الان از بی حالی تو نمازخونه خوابش برده بلد نبود.. داوود از جاش بلند شد و گفت: من میرم پیشش.. شهاب گفت: میخواي بهش بگی..؟ داوود سري تکون داد و گفت: نمیدونم.. ولی اگه بیدار شه بیاد پایین سعیدو ببینه و محمدو پیدا نکنه بدتره.. و بعد به سمت پله ها رفت.. بلند شدم و دنبالش رفتم.. پله ها رو طی کردیم و به سمت نمازخونه رفتیم.. رسول کنار بخاري، به پهلو خوابیده بود و کت شهاب روش بود..داوودو نگاه کردم.. تو نگاهش پر از ترس بود.. جلو رفتیم و کنارش نشستیم.. خوابِ رسول اصلا سبک نبود، اما تا رفتیم کنارش و نشستیم چشماشو باز کرد.. هنوز متوجه ما نبود.. شاید حضورمونو حس کرد و بیدار شد اما ما رو ندیده بود! قبل از اینکه کامل هوشیار بشه و دور و برشو ببینه، دست چپشو بالا آورد و ساعتشو نگاه کرد..! و بعد سریع نشست.. نگاهش به ما افتاد! دستی به چشماش کشید و با لبخند کوچیکی گفت: سلام!! رسیدن..؟! داوود جواب داد: سلام داداش.. خوبی؟ بهتري؟ رسول همونطور که لباساشو مرتب میکرد گفت: آره من خوبم.. شما چرا اینجایین؟ پاشین بریم پایین..! و بعد بلند شد ایستاد..! من و داوود هنوز نشسته بودیم.. رسول منتظر نگاهمون میکرد.. داوود استرس داشت.. با چشماش ازم میخواست من حرف بزنم اما.. مگه میشد!؟ سرمو پایین انداختم.. رسول دوباره گفت: پاشین دیگه.. و با پاش آروم به پاي داوود زد و گفت: پاشو داوود.. و دستشو جلوي من گرفت و گفت: پاشو فرشید.. یا علی! داوود هیچی نمیگفت.. دستشو گرفتم و به جاي اینکه بلند شم، سمت زمین کشیدمش و گفتم: یه دقیقه بشین.. داوود میخواد چیزي بهت بگه.. گفت: خب پاشین الان بریم پیش آقا محمد.. زشته سه تاییمون اینجاییم کسی پایین نیست.. بعد بگو.. داوود بی مقدمه گفت: محمد هنوز نرسیده رسول..! رسول هنوز وایساده بود و دستش تو دستم بود.. کنارم نشست.. ساعتشو نگاه کرد و گفت: یعنی چی نرسیده..؟ پروازش تاخیر داشته؟؟ الان باید اینجا باشه خب.. داوود ساکت بود.. رسول گفت: داوود با توام.. من گفتم: راستش یه مشکلی پیش اومده.. آقا محمد نتونسته با پرواز امروز بیاد.. گیج شُد.. نگاهش بین من و داوود میچرخید.. بریده گفت: یعنی.. یعنی اصفهانه الان..؟ داوود جواب داد: احتمالا.. رسول اخم کرد.. گیج بود.. گفت: داوود حرف بزن ببینم یعنی چی احتمالا..؟ داوود آب دهنشو قورت داد، نفس عمیقی کشید و گفت: همه چی رو به راهه.. کاراش درست بشه با پرواز بعد میاد.. الان.. الان فقط یه مشکلی پیش اومده.. رسول کلافه بود.. عجول بود.. تند نفس میکشید.. منتظر داوودو نگاه میکرد.. داوود گفت: الان فقط خاکستري شده وضعیتش.. بخاطر همین کاور کرده خودشو.. خطش خاموشه.. نمیدونم.. نمیدونیم کجاست.. رسول اخم داشت.. با اخم زل زده بود به داوود.. یهو از جاش بلند شد و همونطوري که به سمت در میرفت گفت: ادب نشدي داوود.. نه؟؟ بس نبود شوخی مسخره ي بعد از ظهرت؟ بعضی وقتا خیلی بی مزه میشی..! و به سمت در رفت.. داوود از جاش بلند شد و دوید سمت رسول.. جلوي راهشو گرفت.. رسول نگاهش نمیکرد.. گفت: برو کنار داوود.. اصلا از شوخیت خوشم نیومد..! رفتم کنارشون.. ساکت بودم.. جرأت حرف زدن نداشتم..! داوود آروم، با صدایی که به زور بیرون میومد گفت: شوخی نمیکنم رسول.. اصلا شوخی نمیکنم.. رسول نگاهش کرد.. چشماشو کَنکاش کرد.. با نگاهش التماس میکرد داوود حرف بزنه.. بگه شوخی کردم! با بُهت گفت: داري شوخی میکنی داوود.. روشو سمت من کرد و با خنده ي عصبی گفت: داره شوخی میکنه فرشید.. آره؟ سرمو پایین انداختم.. تکونم داد و گفت: آره فرشید..؟چیزي نگفتم.. کلافه بود.. دستشو تو موهاش برد و چنگ زد.. موهایی که چون زیر بارون بود، حالا فرِ فر شده بودن.. چند قدم عقب رفت.. دوباره برگشت.. بُهت زده دستشو روي دهنش گذاشته بود.. داوود جلو رفت و گفت: درست میشه رسول.. درست میشه.. رسول نفس هاي عمیق و خش دار میکشید.. نگرانش بودم.. داوود بیشتر.. اخم داشت.. دستشو تو جیب شلوارش برد و اسپریشو درآورد و گذاشت داخل دهنش و دو بار زد.. نفس هاي عمیق کشید.. بدون هیچ حرفی به سمت بیرون رفت..
داوود پشت سرش راه افتاد و گفت: کجا میري رسول..؟ جواب نداد. کتونیاشو پوشید و بنداشو بدونِ اینکه ببنده، از بغل فرو کرد داخل کفشش. با قدم هاي بلند راه میرفت.. رفت سمت اتاقِ آقاي عبدي.. تو اتاقش نبود.. کلافه اطرافو نگاه کرد.. به داوود گفت: آقاي عبدي کجان؟؟ داوود ترسیده نگاهش کرد و گفت: فکر کنم اتاق آقاي شهیدي.. و بعد بدون اینکه صبر کنه گفت: بذار نگاه کنم.. و رفت! بعد از چند ثانیه برگشت و گفت: آره.. اونجا بود رسول.. گفت داخل اتاق منتظر باشیم الان میاد.. رسول سري تکون داد و وارد اتاق شد.. اسپري آبی رنگشو تو مشتش گرفته بود.. دیگه توي جیبش نذاشته بودش..فکر کنم انقدر از حال خودش خبر داشت که میدونست هر لحظه ممکنه لازمش بشه.. تو اتاق راه میرفت.. کلافه ي کلافه بود.. نمیدونم سعید و شهاب از کجا فهمیدن ما اینجاییم، ولی سر رسیدن.. سعید با شرمندگی ما رو نگاه میکرد.. انگار اونم باور داشت که باید حتما با محمد برمیگشت.. رسول کنار میز عبدي ایستاده بود و دستشو تکیه گاه بدنش کرده بود.. مطمئن بودم.. مطمئن بودم بخاطر محمده که رو پاش وایساده.. وگرنه این حالش، حالی نبود که اینطور مقاومت کنه.. یه بار دیگه اسپریشو بالا آورد و ازش استفاده کرد.. داوود کاملا تو خودش فرو رفته بود! روي صندلی نشسته بود و رسولو نگاه میکرد.. رسول که سنگینی نگاه بچه ها رو روي خودش حس میکرد سرشو بالا آورد و گفت: چیه؟ هان؟ چیه؟ اون روزي که گفت تنها میره همه‌تون ساکت بودین.. هیچکدوم هیچی نگفتین.. شما میدونستین نباید تنها بره. داوود، سعید.. چرا هیچی نگفتین؟ جلوي منو میگرفت.. جلوي همه‌مونو که نمیتونست بگیره.. میتونست؟ بلندتر گفت: میتونست؟ کسی چیزي نگفت.. منو نگاه کرد.. اومد روبروم وایساد، دستشو زد رو شونه‌م و گفت: چطوري آقا فرشید؟! خوبی؟! الان خوب شد؟ الان شدي نیروي نمونه که نَم پس نمیده؟ که هیچی نمیگه؟ صداش بالا رفته بود.. گفت: مدال بهت دادن که انقدر رازدار بودي.. آره؟ تو چشمام نگاه کرد و گفت: کاش میگفتی فرشید.. کاش میگفتی!! همین لحظه در باز شد و آقاي عبدي وارد شد.. رسولو نگاه کردیم.. نگاهی به آقاي عبدي کرد و سرشو پایین انداخت! دستاشو تو هم گره کرد و عقب ایستاد.. عبدي جلو رفت.. دقیقا روبروي رسول ایستاد..دستشو گذاشت زیر چونهش و سرشو آورد بالا.. با یه لبخند غمگین گفت: صدات تا اون طرف راهرو میومد پسر! رسول با شرمندگی گفت: ببخشید آقا.. عبدي نگاهی به ما انداخت.. دوباره رو به رسول گفت: بهش گفته بودم تو رو ببره.. چون میدونستم تو هر حالی باشی، مثل همین الان، براش کم نمیذاري.. رسول آروم گفت: آقا تو رو خدا بذارین برم اصفهان.. عبدي ازش فاصله گرفت.. به سمت میزش رفت و گفت: بري کجاي اصفهان رسول؟؟ رسول دو قدم جلو رفت و گفت: هر جاي اصفهان.. هر جاش.. میرم اداره.. میرم هر جایی که محمد ممکنه باشه.. آقا خواهش میکنم.. آقاي عبدي روي صندلیش نشست.. رسول ادامه داد: آقا هر کاري بگین میکنم.. هر جایی بگین میرم.. شما فقط بگین.. عبدي نفس عمیقی کشید و گفت: رسول جان.. مشکل الان کمبود نیرو نیست.. بچه هاي اصفهان همه اونجان.. همه آماده‌ن.. مسئله بی خبریه.. ما نمیدونیم محمد کجاست.. شاید.. شاید اصلا مشکلی براش پیش نیومده باشه! فقط منتظریم تا یه خبري از خودش بهمون بده.. تنها کاري که ازتون برمیاد اینه که دعا کنین اتفاق بدي نیفتاده باشه. همین.. هیچکدوم چیزي نمیگفتیم.. انگار رسول زبون هر پنج تامون شده بود.. رسول اما.. کلافه بود.. نمیتونست جلوي آقاي عبدي چیزي بگه.. شاید.. شاید نمیدونست اصلا چی باید بگه!! هی دهنشو باز میکرد و میبست.. نمیدونست چی میخواد.. آقاي عبدي گفت: الان رفتنت هیچ دردیو دوا نمیکنه رسول.. چه بسا اینجا لازم باشی.. رسول سر تکون داد.. میدونستم قانع نشده.. با اجازه اي گفت و از اتاق بیرون رفت.. پاشو که از در بیرون گذاشت، صداي اسپریش اومد..! بعد از رفتنش، بچه ها دونه دونه با اجازه گفتن و بیرون رفتن.. منم، با قدم هاي آروم و خسته، اتاق آقاي عبدي رو ترك کردم.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
《ساعت هشت بود. شیفتم تموم شده بود.. اما جایی نداشتم برم. حسِ یه آدمِ بی پناه رو داشتم.. یه آدمِ بی وطن.. یه آدمِ بی هموطن!》
پارت هشتاد و پنجم: [رسول] ساعت هشت بود.. شیفتم تموم شده بود.. اما جایی نداشتم برم.. حسِ یه آدمِ بی پناهو داشتم.. یه آدمِ بی وطن.. یه آدمِ بی هموطن.. نمیدونستم کجا برم.. میخواستم سایت بمونم.. دلم آروم نبود.. برم خونه.. دلم آروم نبود.. محمد خوب بود.. مطمئنم خوب بود.. من باهاش حرف زده بودم.. قسمش داده بودم مراقب خودش باشه.. محمد حرمت قسمو که نمیشکست، میشکست..؟ داشتم وسیله هامو جمع میکردم که داوود اومد کنارم.. گفت: پاشو برسونمت.. حالت خوش نیست نمیخواد رانندگی کنی.. لبخند خسته اي به روش زدم.. چقدر نگرانم بود.. چقدر رفیق بود.. گفتم: خوبم داوود. نگران نباش.. گفت: آره.. خوبی.. از نفسات معلومه.. تک خنده اي کردم و گفتم: اونا رو ول کن، الکی شلوغش میکنن.. اخم کرد و با ناراحتی گفت: مثل دکترا که الکی شلوغش میکردن؟ بلند شدم و همونطوري که کاپشنمو تنم میکردم گفتم: آره، مثل همونا! ناراحت گفت: نمیاي باهام؟ نفس عمیقی کشیدم.. گفتم: تو برو.. خیالت راحت. خوبم.. سري تکون داد و زیرِ لب خداحافظی کرد و رفت. چند دقیقه بعد، منم سوییچ موتورمو برداشتم و به سمت پارکینگ رفتم.. هنوز نمیدونستم میخوام چیکار کنم.. هنوز نمیدونستم میخوام کجا برم.. اگه امشب میرفتم خونه، از نگرانی میمُردم.. محمد نبود و من نمیدونستم کجاست.. محمد نبود و هیچکس نمیدونست حالش چطوره.. از خودم تعجب میکردم.. من چطور سر پا بودم..؟ سوار موتور شدم.. کلاه کاسکتمو سرم گذاشتم و راه افتادم.. همینطور که بی هدف تو خیابونا میچرخیدم، یهو خودمو تو مسیر «کهف الشهدا» پیدا کردم... بغض کرده بودم.. چی بهتر از این..؟ چی بهتر از درد و دل کردن باهاشون..؟ الان که محمد نیست، من کیو دارم که دردِ دلمو بهش بگم؟؟ کیو دارم که سر رو شونه‌ش بذارم و گریه کنم..؟ چه خوب که راهم افتاد سمتشون! رسیدم.. موتورمو پارك کردم و بالا رو نگاه کردم.. یه مسیرِ سر بالایی داشت.. نفس..؟ نه نداشتم.. ولی باید میرفتم.. باید میرسیدم بالا.. باید سلامتی محمدو میخواستم ازشون.. اگه این بالا رفتن به قیمتِ گرفتنِ ضمانتِ سلامتیِ محمد باشه.. چرا نرم؟؟ نفس کم میاد..؟ خب بیاد.. سینه تنگ میشه؟ خب بشه.. قلب ضربان میگیره؟ خب بگیره..! آروم شروع کردم به بالا رفتن.. هر چند قدمی که میرفتم، می ایستادم و نفس تازه میکردم..! نمیخواستم اینجا، تنها، اتفاقی بیفته.. مجبور بودم مراقبت کنم..! تهِ ریه هام میسوخت.. گلوم طعمِ خون میداد..! یه حسی دقیقا مثل وقتایی که زیاد میدوییدم..! رسیدم بالا.. تهران زیرِ پام بود.. چراغا از دور سو سو میزدن.. آروم سمت «کهف الشهدا» رفتم.. چند نفري اونجا بودن.. کاش دیرتر بود.. کاش نصف شب بود.. کاش یه وقتی بود که هیچکس جز من اینجا نبود..! آروم جلو رفتم.. پنج تا شهیدِ گمنام.. لبخند زدم.. گوشه ي دیوار روي زمین نشستم و زانوهامو بغل کردم.. نگاهشون کردم.. یادمه یه بار، محمد ازم پرسیده بود: «تو رفیق شهید داري!؟» بهش گفته بودم: «یعنی چی رفیق شهید آقا؟!» گفته بود: «اگه با شهدا رفیق بشی، خیلی خوب هواتو دارن.. اونا نمیذارن خار تو پاي رفیقشون بره.. باهاشون رفاقت کن..» پنج تا مقبره ي سنگیو نگاه کردم.. چشمام داشت پر میشد.. دیدم تار شده بود.. اولین اشکم که ریخت، قفلِ دلمم باز شد.. زیرِ لب باهاشون حرف زدم.. گفتم: میدونم میدونید براي چی اینجام.. میدونم خبر دارین از دلم.. از حالم از بی قراریام.. محمد میگفت شما پیشِ خدا دستتون بازه.. میگفت اگه کسی رفیقتون باشه، هواشو دارین.. اشکام تند تند پایین میومدن.. صدام با گریه قاطی شده بود.. گفتم: من که نه، ولی محمد رفیقتونه.. عاشقتونه.. به حرمت رفاقتتون هواشو داشته باشین.. دستی به چشمام کشیدم و ادامه دادم: اگه برنگرده من دیگه به هیچیِ این دنیا اعتماد نمیکنم.. نمیکنم! اصلا ما به جهنم.. محمد بابا شده.. به خدا بگین.. تو رو خدا از خدا بخواین سالم برش گردونه... شما که حرفتون بُرو داره.. شما که پیش خدا عزیزین... تو رو خدا ازش بخواین داداشمو بهم برگردونه... هق هق گریه نذاشت دیگه حرفی بزنم.. سرمو روي زانوهام گذاشتم و اجازه دادم اشکام راهشونو پیدا کنن.. چه خوب خالی میشدم.. چه خوب دردامو ازم میگرفتن.. نمیدونم چند دقیقه توي اون حالت گذشت.. سرما توي وجودم رخنه کرده بود.. بلند شدم و دستی به لباسام کشیدم.. فاتحه اي خوندم و آروم بیرون رفتم.. سبک تر شده بودم.. خیلی سبک تر.. از همون مسیري که بالا اومده بودم برگشتم پایین.. قلبم آروم تر شده بود اما هنوز آشوب بود.. هنوز بی قرار بود.. تا محمدو پیدا نمیکرد آروم نمیگرفت..
سوار موتور شدم تا برم خونه.. این سرما سینه‌مو میسوزوند.. وسط مسیر که بودم، حس کردم گوشیم توي جیبم ویبره رفت.. راهنما زدم و کنار اتوبان ایستادم..گوشیمو درآوردم و نگاهش کردم.. یه پیام جدید.. از یه شماره ي غریبه.. پیامو باز کردم.. چیزي که دیدم، چیزي که خوندم.. باورم نمیشد.. نوشته بود: "بد قولی نمیکنم، مراقب برادرت هستم.. رسالتت رو هم انجام بده" قلبم؟! اصلا حسش نمیکردم..! حسش نمیکردم.. محمد بود.. مطمئن بودم خودشه! شماره رو گرفتم اما خاموش بود.. گوشیو رو قلبم گذاشتم.. حالش خوبه.. این یعنی حالش خوبه.. محمد دروغ نمیگه، گفت مراقبه..! هزارتا حس مختلف به سمتم هجوم آورده بودن..! خوشحالی.. هیجان.. استرس..! نوشته بود رسالتتو انجام بده.. من رسولم.. رسالتم یعنی رسوندنِ پیام..! شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم.. دستام میلرزیدن! گوشیو گذاشتم کنار گوشم.. تماس وصل شد، آقاي عبدي جواب داد.. و من بهترین خبرِ دنیا رو بهش دادم..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت هشتاد و ششم: [محمد] پیامو که ارسال کردم، خیالم از بابت رسول راحت تر شده بود.. خیلی دلم میخواست میتونستم باهاش حرف بزنم و صداشو بشنوم تا مطمئن بشم آرومه.. اما نمیشد.. عصر، وقتی براي پرواز به سمت تهران رفته بودیم فرودگاه، یه فردي بین جمعیت توجهمو به خودش جلب کرد.. یه کسی که خیلی برام آشنا بود.. فرصت و موقعیت عکس گرفتن نبود تا بفرستم براي آنالیز و چهره شناسی.. بدون اینکه چیزي به دوتا همراهم بگم ازشون جدا شدم و اون فردو زیر نظر گرفتم.. سعی کردم تو جمعیت بهش نزدیکتر بشم..از فاصله ي نزدیک، صداي صحبت کردنش با همراهش رو میشنیدم.. اون.. اون حسام الدین راد بود! همون که بعد از خبر دستگیري الکس از کشور خارج شده بود! اما الان، با یه ظاهر کاملا متفاوت اینجا بود.. ایران، اصفهان.. قطعا با هویت جعلی وارد شده بود وگرنه اگر با اسم خودش وارد میشد ما میفهمیدیم.. نگاهش کردم.. به قولِ رسول، خودش بود.. خودِ خودش! میخواستم به بچه ها زنگ بزنم و بگم.. باید دنبالش میرفتیم.. تهران نمیخواست بره.. چون مسافرگیري تهران الان بود.. لیست پروازو نگاه کردم.. نمیدونستم میشه الان براي دستگیریش اقدام کرد یا نه.. نمیدونستم وضعیت تأمینش چطوریه.. تو همون حال بودم که گوشیم زنگ خورد.. دوباره ناشناس..! جواب دادم اما چیزي نگفتم.. همون صدا نبود! یه فرد دیگه بود.. گفت: خب خب..! جناب آقاي فرمانده! تصمیماتت چطور شد؟! میبینم که هنوز دست نکشیدي از پرونده ي ما!! امروز چهارشنبه هستا..! تا هفتِ صبحِ شنبه و اداي احترام رفقات به فرمانده ي شهیدشون وقت زیادي نمونده.. من جات بودم همین الان رها میکردم.. و بعد صداي بوقِ اشغال..! شک کردم.. یعنی.. نکنه الان منو زیر نظر گرفته باشن؟! ولی این امکان نداشت.. نمیتونستن.. امکانشو نداشتن..! چشمم روي حسام راد بود.. بچه هاي اصفهان داشتن باهام تماس میگرفتن که برم پیششون.. اما.. اما اگه الان شناسایی شده باشم چی؟! نباید ارتباطی با بچه ها میگرفتم.. سریع یه پیامک براشون ارسال کردم.. بهشون گفتم وضعیتم خاکستري شده.. گفتم هر وقت اوضاع امن شد باهاشون ارتباط میگیرم... و همین پیام رو هم براي آقاي عبدي ارسال کردم و سیمکارتمو از گوشی بیرون آوردم و شکستم.. باید صبر میکردم.. حسام راد الان تو دایره‌مون بود.. نباید با بی حواسی از دستش میدادیم.. وقتی مسافرگیري پرواز تبریزو اعلام کردن، راد و همراهش بلند شدن و سمت گِیت رفتن.. میخواستن برن تبریز..؟! سریع سمت بخش فروش بلیط رفتم.. باید ناشناس درخواست فروش بلیط هاي کنسل شده رو میکردم.. اگر نمیشد، مجبور بودم خودمو معرفی کنم تا بلیط بگیرم! به هر سختی بود، بدون اینکه شناسایی بشم تونستم بلیط بگیرم و همراهشون سوار هواپیما شم.. قبل از اینکه هر اتفاقی بیفته من باید راد و ارتباطاتشو شناسایی میکردم.. سوار هواپیما شدیم.. چشم ازشون برنمیداشتم.. تنها بودم.. حتی هیچ ارتباطی هم با کسی نداشتم.. حواسم جمعِ اطرافم بود.. فکر نمیکردم کسی که بهم زنگ زده بود، انقدر بهم نزدیک باشه که بدونه الان دقیقا کجام..! به فرودگاه تبریز رسیدیم.. هر دوشون سوار یه مزداي مشکی رنگ شدن.. راننده وسیله هاشون رو توي صندوق گذاشت و راه افتاد.. سوار یکی از تاکسی هاي فرودگاه شدم و تعقیبشون کردم.. وارد یه مجتمع مسکونی شدن.. نیم ساعتی منتظر موندم تا ببینم میان بیرون یا نه، اما کسی خارج نشد.. سیمکارت دیگه اي از کیفم بیرون آوردم و داخل گوشیم انداختم.. با بچه هاي تبریز تماس گرفتم و قضیه رو تعریف کردم و نیرو خواستم براي ت.میم راد و همراهش.. بعد خواستم به بچه هاي خودمون اطلاع بدم که وضعیتم چطوره.. یاد رسول افتادم.. حالشو میدونستم.. میدونستم الان چقدر نگرانه.. چقدر بهم ریخته‌ست..میدونستم تو بی خبریه.. و قبل از اینکه به کسی خبر بدم، اون پیامو براي رسول ارسال کردم.. گوشیمو خاموش کردم و تا رسیدنِ بچه هاي تبریز صبر کردم.. به اداره که میرسیدم، میتونستم کامل باهاشون صحبت کنم و قضیه رو براشون تعریف کنم.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید👆🏻❤
اگه پرسپولیس ببره یه پارت، نه، دوتا پارت دیگه هم داریم امشب🥲😁👩‍🦯🤏
من میگم بیاین دعا نکنیم😐😁🤝🏻
من میگم یه پارت بقولیم بشوره ببره👩‍🦯🥲❤️‍🩹😁