#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و پنجم
[داوود]
تقريبا مطمئن بودم کسي قرار نيست اينجا برگرده.
تو ماشين کنار وارتان منتظر رسيدنِ فرشيد بودم.
مجبور بود همراهشون تا ايروان بره و برگرده. تماس گرفته بود و گفته بود نزديکه.
حدوداي ساعت ۱۱ ظهر بود که رسيد. تقه اي به شيشهي ماشين زد. براي اولين بار بود که تو اين مدت درست ميديدمش!
مکث کوتاهي رو قيافه ش کردم. هيچ فکر نميکردم انقدر تغيير کرده باشه!
پياده شدم و بي مکث بغلش کردم.
ازش جدا شدم و نگاهي بهش انداختم.
تيشرتِ مشکي رنگي که يه مارکِ کوچيک روي سينهش داشت با يه شلوار کتونِ همرنگش که روي هر دو زانوش دوتا پارگيِ بزرگ داشت..!
سرمو تکون دادم و گفتم: نه، واقعا بهت مياد!
آروم به بازوم زد و گفت: در اينکه همه چي به من مياد که شکي نيست! داوود اصلا وقت نداريم.. بجنب.. پليس احتمالا بعد از تفتيش اونا يه سر مياد اينجا.. قرار نيست کسي جز خودمون از وجود اين سندها بويي ببره!
سري تکون دادم و خم شدم از ماشين وسايل رمزگشا رو بردارم.
تو همين فاصله وارتان هم با فرشيد سلام عليک کرد.
جعبهي کوچيکي رو که ابزاري براي باز کردن در گاوصندوق بود برداشتم و همراه فرشيد به سمت خونه رفتيم.
برام قلاب گرفت و از ديوار بالا رفتم.. اون ساعت از روز کوچه خيلي شلوغ نبود اما باز هم وارتان حواسش به اوضاع بود.. پريدم و در رو براي فرشيد هم باز کردم و داخل رفتيم.
توي حياط مکث کردم. جعبه رو دادم دستش تا بتونم دستکش هامو بپوشم. بهش گفتم: خب فرشيد اتاقش دقيقا کجاست..؟
نگاهي به خونه کرد و گفت: باهم ميريم ديگه.
سري تکون دادم و گفتم: نه فرشيد.. وارتان نهايتا بتونه حواسش به کل کوچه باشه.. امن نيست.. تو همينجا بمون تو حياط.. اينطوري بهتره..
چند ثانيه مکث کرد و بعد با اکراه گفت: خيلي خب.. وقتي ميري داخل، سمت راست انتهايِ خونه دوتا اتاقه.. اوني که سمت راسته..
جعبه رو از دستش گرفتم و گفتم: خيلي خب.. من رفتم.
کفش هام رو همونجا، کنار فرشيد از پام درآوردم و آروم و بي سر و صدا وارد خونه شدم.
به سمت اتاق رفتم و درش رو باز کردم و داخل شدم.
نگاهي به پشت سرم انداختم.. اگر اتفاقي کسي وارد خونه ميشد، بهتر بود اين در بسته باشه.. و در رو پشت سرم بستم.
کنار گاوصندوق نشستم و جعبه رو بيرون آوردم و شروع به کار کردم. پيدا کردن اون رمز شش رقمي، زمان زيادي رو ميبرد.
نيم ساعتي ميشد که داشتم باهاش کار ميکردم و چهار رقمِ اول رمز پيدا شده بود که گوشيم توي جيبم ويبره رفت.
با ديدن اسم فرشيد روي گوشيم، تعجب کردم.
نکنه.. نکنه کسي داشت ميومد! من که هنوز کار رو تموم نکرده بودم!!
جواب دادم: جانم فرشيد؟! چيشده؟
با استرس گفت: داوود کجايي؟
خواستم جواب بدم که گفت: تکون نخور از جات.. اصلا تکون نخور بعد بگو کجايي!؟
نميفهميدم چي شده! جواب دادم: اتاق گاوصندوقم.
بريده گفت: داوود.. در.. درِ اتاقو بستي يا..بازه..؟
نگاهي به در انداختم.. بسته بودمش! حواسم بود ببندم تا اگر کسي اومد داخل مشخص نباشه!
گفتم: بستم فرشيد، خيالت راحت.
گفت: يا امام حسين!
چيزي نگفتم.. داشتم توي ذهنم اوضاعو بررسي ميکردم...!
دوباره گفت: داوود.. داوود سمتِ در نميري فهميدي؟؟ داوود يه بمب تو اون اتاقه، الان فعال شده.. اون در باز يا بسته بشه منفجر ميشه.. داوود هيچ کاري نکن تا بهت بگم.. خب..؟
ترس..؟ آره.. يه واکنشِ طبيعي که ذهنم فقط پنج ثانيه به تاختش فرصت داد و بعد همونطوري که سعي ميکردم خودمو پيدا کنم جواب دادم: فرشيد فقط دو رقم از رمز مونده.. نميتونم دست رو دست بذارم.. سمت در نميرم اما اينو انجام ميدم.
فرشيد کلافه گفت: نه داوود نه.. اصلا چيزي توي اون گاوصندوق نيست.. اسناد تو يکي از کشوهاي اتاقه.
مکث کوتاهي کرد و گفت: داوود هيچ کاري نکن.. هيچ کاري.. با سايت در جريان گذاشتم.. اين يه بمب کنترل از راه دوره، بچه ها دارن روش کار ميکنن.. تو فقط هيچ کاري نکن.. خب...؟
چيزي نگفتم.. فرشيد بلندتر گفت: خب داوود؟؟
آروم جواب دادم: باشه فرشيد..
و بعد تماس قطع شد..
گيج بودم..! چطور اين اتفاق افتاده بود..!؟
روي زمين نشستم و منتظر خبر جديد موندم.. گوشيم دوباره زنگ خورد.. محمد بود..!
جواب دادم: سلام آقا..گفت: داوود سريع شرايط و موقعيتتو شرح بده.. پنجره ها.. کانال هاي ورودي و خروجي.. خوب نگاه کن ببين چي ميبيني.. داوود اگر فرش يا کفپوشي هست زيرش رو نگاه کن..
نگاهي به اطراف انداختم و گفتم: آقا کانال کولر يا هر کانال ديگه اي نيست.. کف زمين پارکته..
بنظر نمياد راهي به بيرون باشه.
با استرسي که توي صداش مشخص بود گفت: پنجره داوود.. پنجره نداره؟
قبلا نگاه کرده بودم! با خنده ي تلخي جواب دادم: آقا فاصلهي نرده هاش طوريه که بچه گربه به زور رد ميشه!
صدايي از پشت گوشي نميومد. بعد از چند ثانيه محمد گفت: علي داره روي سيستمشون کار ميکنه به محضِ اينکه بتونه چيزي به دست بياره همه چي رو به راه ميشه.نگران نباش.قطع نکن تماسو گوشت به من باشه.
گفتم: چشم آقا.
هنوز همونجا بودم. عجيب بود ولي،هنوز دلشوره اي نداشتم! نميدونم.شايد گرم بودم. شايد نميدونستم چي داره ميشه، اما هرچي که بود، فعلا آروم بودم. چند دقيقه که گذشت صداي محمد دوباره تو گوشيم پيچيد: هستي داوود؟
گفتم: بله آقا.. جانم؟
صداش اومد که گفت: بيا علي.. هست.
و بعد صداي علي توي گوشم پيچيد: داوود، خيلي آروم در کمدو باز کن..
اطرافو نگاه کردم و گفتم: کدوم کمد علي..؟
گفت: فرشيد گفت يه ميز بايد اونجا باشه که يه در داشته باشه.. مثل يه کمد کوچيک.. درسته؟
درست بود!
گفتم: خب.
ادامه داد: داوود. ميخوام آروم بري درشو باز کني. نگاه کني.. بمب بايد اونجا باشه.. ببين داوود.. بمب هاي کنترل از راه دور
وقتي فعال ميشن دو مسير دارن.. مسير تحريکي و مسير زماندار. داريم روي مسير کنترلش کار ميکنيم داوود. ميگيريمش دستمون مطمئن باش. فقط ميخوام مطمئن بشم زمان دار نيست.
خب؟ آروم برو ببين ميتوني پيداش کني؟
نوکِ انگشتام يخ کرده بود.
روي زمين با زانوهام به سمت ميزش رفتم.. يه در مستطيلي شکل بود و يه کشو بالاش داشت. درو آروم باز کردم.
علي گفت: چيشد داوود؟ پيدا کردي چيزي؟نگاهم.. به روبرو بود.. به چيزي که تهِ اون کمدِ کوچيکِ خالي چسبونده شده بود..
زير لب گفتم: ُنه دقيقه..
علي گفت: چي داوود؟!
بلندتر گفتم: نُه دقيقه علي..
و بعد همونجا روي زمين نشستم!
صدايي از پشتِ گوشي نميومد.
چشمام داشت کم شدنِ ثانيههايِ چشمک زن قرمزو نگاه ميکرد اما فکرم.. خيلي دور از اينجا بود! عجيب بود.! اما، فقط
جسممو تو اتاق حس ميکردم!
بعد از اون يک دقيقه اي که طول کشيد تا ذهنم و جسمم همديگه رو پيدا کنن، از جام بلند شدم.
فرشيد گفته بود سندها تو کشوئن آره.؟!
نگاهي به اطراف انداختم.. جز همون يه کشو، کشوي ديگهاي تو اتاق نبود.. آروم بازش کردم..
نميدونم صدايِ باز و بسته شدن در کشو رو از پشت گوشي شنيدن يا نه، اما محمد دوباره گفت: داوود هيچ کاري نکنيا..
خب؟ داره حل ميشه.. نگران نباش. درست ميشه..
بستهي سفيد رنگي که دورش با چسب پيچيده شده بود داخل کشو بود.
آروم بيرونش آوردم. لرزش دستامو حس ميکردم. من نميترسيدم اما، ذهنِ بي قرارم نميتونست از فکر کردن به چند دقيقه بعد دست برداره.
کنار پنجره رفتم.. آروم دستگيرهشو چرخوندم تا مطمئن بشم باز ميشه.
گوشيمو بيرون آوردم و شمارهي فرشيدو گرفتم.. بعد از چند ثانيه جواب داد: جانم داوود..؟
آب دهانمو قورت دادم و گفتم: بيا پشت ساختمون فرشيد..
آروم گفت: چي..؟
تکرار کردم: بيا پشت ساختمون فرشيد..
کنار پنجرهي اين اتاق..
و قطع کردم..
چند ثانيه بيشتر نگذشته بود که فرشيد به سرعت خودش رو کنار پنجره رسوند..
بسته رو از بين نرده ها رد کردم و رو بهش گفتم: اينا بايد باشن.. همونجا که گفتي بودن.
از جاش تکون نميخورد. فقط نگاهم ميکرد!
بسته رو تکون دادم و گفتم: بگيرش فرشيد!
زمزمه کرد: نه داوود.. نه..!
کلافه سرمو تکون دادم و بلندتر گفتم: بگيرش فرشيد.. بگير برو بيرون از ساختمون.
و بعد با چيزي که سعي ميکردم شبيه لبخند باشه گفتم: آقا محمد گفت دارن کار ميکنن روش.. درست ميشه همه چي نگران من نباش. فقط برو بيرون از اينجا..
از کنار پنجره نگاهي به پشت سرم داخل اتاق انداخت.. از جاش تکون نميخورد.
ساعتمو نگاه کردم..فقط پنج دقيقه مونده بود.
چيزي به ذهنم رسيد. فرشيد هنوز خيره و ُگم منو نگاه ميکرد.. کيفِ مدارکمو از جيبم بيرون آوردم و جلوي فرشيد گرفتم و
گفتم: اينم ببر داداش..!
بايد ميبردش.. نبايد مدرکي از من همراهم اينجا ميموند.
کيفِ کوچيکِ چرميو از دستم گرفت و نگاهش کرد.. گفت: مگه.. مگه نگفتي محمد گفته.. مگه.. داوود.
بين حرفش رفتم و گفتم: چيزي نگو فرشيد الان.. هيچي نگو.. وقت نيست..
و هردو دستامو از نرده بيرون بردم و به سمتش گرفتم.. تو يه دستش بستهي سندها و کيف کوچيکِ من بود..
دست ديگهشو با مکث جلو آورد.
با هردو دستم دست لرزونشو گرفتم..
قبل از اينکه بغض مزاحمي که تو گلوم بود بخواد سر باز کنه و شرايطو براش سخت تر کنه، دستشو فشاِر کوچيکي دادم و بعد رهاش کردم و گفتم: برو فرشيد..
تکون نخورد..!
با دست راستم به کتفش زدم و بلندتر گفتم: فرشيد برو!!
روش به من بود.. عقب عقب راه ميرفت.. نميخواستم نگاهش کنم.. ديگه نميخواستم چيزيو نگاه کنم..
همونجا، پايينِ پنجره خودمو رويِ ديوار کشيدم و رويِ زمين نشستم...
نفس عميقي کشيدم.. بندِ دعايي که دوِر گردنم بودو گرفتم و از زير پيراهنم بيرون آوردمش..
من.. اونجا... تو اون زمان... فقط خدا رو داشتم...
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
بچهها
قبلا گفتم،
چون میپرسید باز هم میگم.
《من رضایتی ندارم که رمان رو جز اینجا، از جای دیگه بخونید. چه کانال، چه پیج، چه هر جا. 》
همچنین رضایتی ندارم که رمان رو کپی کنید یا بفرستید برای کسی از اینجا.
من رمان رو دارم بصورت رایگان اینجا در اختیارتون میگذارم، هر کسی هم عجله داشته باشه میتونه پیدیافش رو تهیه کنه. 🌱
ولی اینکه بخواید از جای دیگه بخونید، من راضی نیستم. ❤
《و اين بين، محمد بود که وراي اين سالن، توي يه اتاقِ کوچيک.. کناِر داوود لحظه هاي آخر زندگيش رو سپري ميکرد.》
آنچه خواهید خواند🔥😔
من دارم میرم سوار قطار بشم امیدوارم برسم بهش🥲
بعد که مستقر شدم میام ناشناس ها رو جواب میدم و بعد پارت رو میگذارم🌱
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و ششم
[محمد]
هدفون روي گوشم بود. تماسي که با داوود گرفته بوديم هنوز وصل بود.
شنيده بودم بسته و مدارکش رو داده به فرشيد.. شنيده بودم چيکار کرده.
علي و رسول هم شنيده بودن..
رسول.. روزه ي سکوتش رو فقط صدايِ دکمه هاي کيبوردش ميشکست..
علي اومده بود پايين سر ميز مرکزي و همهي تلاشش رو ميکرد تا بتونه روي سيستم هدايتي اون بمب سوار بشه.. و رسول، مثل يه شاگرد چشمش به دهانِ علي بود.. کنار دستش نشسته بود و هر کاري ميگفت انجام ميداد.. هر کُدي ميگفت ميزد.
و تو اين ِبين.. هروقت زمان پيدا ميکرد، نگاِه تنها و بي پناهش رو ميچرخوند سمت من. انگار با چشماش ازم خواهش ميکرد. با چشماش التماس ميکرد تا داوودو برگردونم.
و من بعد از نگراني برايِ بمبي که هر لحظه ممکن بود کنارِ داوود منفجر بشه، نگران ترکش هايي بودم که اينجا، مستقيم وسطِ ريه هاي رسول فرود ميومدن..
نگاهي به ساعتِ بزرگ سايت انداختم..
به عقربه ي ثانيه شماري که با حداکثر توانش ميدويد.
هميشه وقتايي که بچه ها براي عمليات ها استرس داشتن، بهشون ميگفتم هر چيزي از قرآن حفظن رو بخونن.. اما حالا.. ذهنِ پريشونم هيچ چيزي رو به خاطر نمي آورد.
فقط چهار دقيقه زمان داشتيم.
روي صندلي نشستم و دست هامو روي صورتم گذاشتم. کاش کاري از دستم برميومد! حتي نميتونستم با علي حرف بزنم!
من.. محمد.. ميترسيدم با علي حرف بزنم مبادا حواسش پرت بشه..مبادا يک ثانيه رو از دست بديم.
چشمام رو بستم و زير لب گفتم:" قالَ لا تَخافا اَّنني مَعکما اَسمَعُ َو اَرى..."
و چند بار تکرارش کردم..
نميدونم چقدر چشمام بسته بود و چقدر از اين دنيا جدا بودم که صداي علي بلند شد: شد.. شد آقا شد.. پيدا کردم مختصاتشو..
بي اختيار از روي صندليم بلند شدم. ميکروفون هاي هدفونهامونو بسته بوديم تا داوود چيزي نشنوه.
کنارش رفتم.. گفت: مختصات خطي که بمبو کنترل ميکنه پيدا شده آقا.. اما امنيتش خيلي بالاست خيلي..
و بعد رو به رسول گفت: رسول رو کانا ِل سه کار کن.. از مسيرِ هفت صفر برو جلو..
و رسول، هنوز تو سکوتِ مطلق انگشتاش رو روي کيبورد حرکت ميداد.
زي ِر لب گفتم: بجنب علي.. بجنب.
حالا که روي خط کنترلش سوار بوديم اطلاعات مسير روي نمايشگرمون بود.. و ثانيه شمارِ الکترونيکي بمب رو ميديديم!
رسول سرش رو بالا نمياورد.
بالا و پايين رفتنِ سنگين قفسهي سينهش به خوبي حس ميشد و من مطمئن بودم اگر اين هياهو تو سايت نبود خِس خِس
نفس هاش به وضوح شنيدني بود.
دو دقيقه و بيست و چهار ثانيه..
از کنارشون فاصله گرفتم و ميکرفونم رو وصل کردم. من باور داشتم هيچکس.. هيچکس توي اين دنيا الان تنهاتر و بي اميدتر از داوود نبود..
آروم صداش زدم: داوود جان..
چيزي نگفت.
دوباره گفتم: داوود ميشنوي صدامو..؟
صدايِ کمرنگي از پشتِ تلفن به گوشم رسيد: ميشنوم آقا محمد.
گفتم: داره درست ميشه همه چي داوود.. صبر داشته باش... داره درست ميشه..
جوابي نداد. هيچي نگفت..! شايد اينبار انقدر به حقيقت نزديک بود که هيچ حرفي رو باور نکنه.
ثانيه ها ميگذشتن.
لرزشِ زانوهام رو به وضوح حس ميکردم.
با چشم هام داشتم ميديدم و با گوش هام داشتم ميشنيدم اما.. هيچ کاري نميتونستم براي داوود انجام بدم.
قطره هايِ عرق از شقيقه هاي علي پايين ميومدن و بين ريشهاي مشکيش ُگم ميشدن.
اون لحظه، هيچکس انگار تويِ سايت حتي نفس نميکشيد. انگار همه علي شده بودن.. همه رسول شده بودن و مث ِل نور از سر انگشت هاي اين دو نفر روي دکمه ها فرود ميومدن و راه باز ميکردن.
و اين بين، محمد بود که َوراي اين سالن، توي يه اتاقِ کوچيک.. کناِر داوود لحظه هاي آخر زندگيش رو سپري ميکرد.
اون ثانيه ها، ثانيه هاي آخرِ داوود نبودن.. ثانيه هايِ تموم شدنِ محمد بودن که ايستاده بود و نگاه ميکرد که چطور مرگ، با ردايِ بلندش، خرامان به سمتِ داوود ميره تا روحش رو براي هميشه با خودش ببره..
کاش ميشد بيدار شد از اين کابوس!
صدايِ بوق هايِ کوتاِه ثانيه شمار که به گوش رسيد، به همه نشون داد که زمان به کمتر از يک دقيقه رسيده..
صدام..؟ نه.. بالا نميومد..! درست مثلِ وقتي که يه خوابِ بد ميبيني و ميخواي فرياد بزني، تمام توانتو جمع ميکني تا چيزي بگي اما نميتوني.
تو تمام اون لحظه ها آرزو ميکردم که اي کاش سايبري ميخوندم..! کاش امنيت بلد بودم و ميتونستم خودم کاري کنم.. که
اينطور نايستم و نگاه نکنم به پر پر شدنش.
هدفون رو از گوشم برنداشتم.. َکندَم.. و روي زمين انداختم..
ثانيه که به سي رسيد، رسول که تا اون لحظه سکوت کرده بود با دو دستش سه بار محکم رويِ ميز کوبيد و فرياد زد: خدا، خدا، خدا..
و بعد هر دو دستش رو روي دهانش گذاشت.
علي هنوز مشغول بود. بي وقفه کار ميکرد.. بي وقفه کد ميزد.
رسول انگار ديگه توي اين دنيا نبود.. انگار روي پاي خودش بند نبود.. از روي صندليش بلند شد.. بي هدف قدمي به سمت علي برداشت.. ايستاد.. منو نگاه کرد.. يه قدم سمتِ من اومد...مستأصل بود.
همون وسط، مثلِ يه بچه ي گمشده تو بازار دست هاش رو رويِ گوش هاش گذاشت و فشار داد و روي زانوهاش نشست.
زمان برايِ من ايستاده بود اما، برايِ اون ثانيه هايِ بي رحم چشمک زن نه.
فقط چند ثانيه به تموم شدنِ همه چيز باقي مونده بود که سايت تو سکوتِ مطلق فرو رفت.
ديگه حتي.. حتي صدايِ ثانيه شمار هم نميومد.. حتي علي ديگه کُدي نميزد.
علي.. برگشت و من رو نگاه کرد..
بعد آروم دستش رو رويِ دکمهيِ لمسيِ ميکروفونِ هدفونش لغزوند و بعد از مکث با ترس گفت: داوود...؟
به گمانم.. به گمانم صدايي از پشتِ خط شنيد و نفسش رو که انگار چندين سال توي سينهش حبس کرده بود سنگين بيرون داد..
صداش حالا ميلرزيد.
گفت: داوود.. درو باز کن..
مکث کوتاهي کرد و گفت: آره داوود.. باز کن درو..
و بعد چشم هاش رو روي هم محکم فشار داد..
رسول همونجا روي زانوهاش با صورتِ افتاده علي رو نگاه ميکرد.
شايد حس ميکرد داره از خوابِ بدي که ديده بيدار ميشه..
نميدونم علي از پشت خط چي شنيد اما، با صدايي که انگار باقيمانده ي تمام توانش بود، آروم و بي جون گفت:
برو حياط داوود.. برس به فرشيد بهم بگو رسيدي..
باورم نميشد...به سمت ميز رسول رفتم و هدفونش رو برداشتم و روي گوش هام گذاشتم..
و بعد صدايِ داوود توي گوشم پيچيد که گفت: کنار فرشيدم علي..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
امروز صبح یکی ازم پرسید فردا میری راهپیمایی روز قدس؟!
شونه بالا انداختمو گفتم نه بابا! روزهام. گشنه، تشنه.. نمیتونم برم!
تا همین غروب هم نظرم همین بود.. تا این دوتا ویدئو رو دیدم!
به شخصه خجالت کشیدم از اینکه سرِ یه گشنگی و تشنگی نمیخوام کوچیکترین کاری که از دستم بر میاد رو براشون انجام بدم..
بین همهی وسایلی که داشتم برای مسافرت برمیداشتم، چفیه عربیم رو هم گذاشتم توی چمدون و آوردمش.
کمترین کاری که از دستمون برمیاد همین رفتن به روز قدسِ فرداست..
امیدوارم فردا عصر، خیالمون پیش وجدانمون راحت باشه که کمترین کاری که از دستمون بر میومد رو انجام دادیم🙂🌱🫂