《ضربِ دستِ راستتو چشيدم.. اگه با دست چپم بتوني همونطوري بزني ميتونم بذارمت جزو بازيکناي "دو دست" ثابت تو زمين باشي..! 》
آنچه خواهید خواند🌱🖌
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و هفتم
[داوود]
توي هواپيما کناِر پنجره نشسته بودم.
پروازمون تازه بلند شده بود. اما من، هنوز نتونسته بودم خودم رو از اون اتاق بيرون بکشم.
تمام ذهنم.. فکرم.. وجودم اونجا جا مونده بود.
ترس..؟ نميدونم.. شايد يه حسي مثلِ تنهايي سفر رفتن! يه حسي مثلِ نديدن کسايي که دوستشون داري.
حالي که داشتم توصيف کردني نيست اما همون حال توصيف ناشدني،از ديروز همه جا همراهم ميومد.
مني که دلم ميخواست سعيد رو ببينم تا باهاش حرف بزنم، غربتشو ازش بگيرم، دردهاشو ازش بگيرم، حالا بعد از دو روز
نميتونستم زياد باهاش حرف بزنم.
و حالا سعيد و فرشيد تمام تلاششون رو ميکردن تا منو از اين حال بيرون بيارن.
سعيد کنارم نشسته بود.. من باور داشتم کوِه صبره. با آرنج بهم زد و گفت: من فکر ميکردم فقط رسول بمب ببينه کپ
ميکنه.. نگو شما دوتا کلا اينطورياين.. بمب ميبينيد زبونتون از کار ميفته!
و بعد منتظر نگاهم کرد تا ببينه حرفاش ترغيبم ميکنه به حرف زدن يا نه..!
سکوت و لبخندِ محومو که ديد، نقاب بيخياليش ناخودآگاه کنار رفت.. لبخندِ زورکيش جمع شد و اون هم، شد همون سعيد خسته اي که ميدونستم.
دستشو روي دستم گذاشت و بعد از مکث چند ثانيه اي گفت: نميدونم چي کشيدي اونجا.. نميدونم چه حالي داشتي.. ولي هر چي که بود، اميدوارم هيچوقت تو دنيا حالِ ما رو درک نکني.. اينکه عزيزت تو خطره و تو هيچ کاري.. هيچ کاري نميتوني بکني داوود!
نگاهي بهش انداختم و بعد از پنجرهي هواپيما بيرونو نگاه کردم.. جايي که فقط ابر ديده ميشد.
زير لب گفتم: ميدوني سعيد.. حس ميکنم ديگه هيچ تعلقي ندارم.
جوابي نداد.. شايد متوجه منظورم نشد. نگاهش کردم و گفتم: اون چند دقيقه که تو اون اتاق بودم، ديدم هيچي ندارم سعيد. هيچ چيزي که با خودم ببرم. هيچ کسي که تنها نباشم! همه چيزم اينجا بود.. اينهمه چيزي که اينجا دارم.. هيچکدوم بردني نبود سعيد.
نفس عميقي کشيد و گفت: اين چيزيه که يه عمره ميدونيم داوود... فقط تو الان حسش کردي.
سر تکون دادم.
فرشيد که متوجهِ جو سنگينِ بينمون بود، با دست سعيد رو مجبور به تکيه دادن کرد تا بتونه منو هم ببينه و بعد رو بهمون گفت: شما دوتا چي پچ پچ ميکنين باهم؟سعيد نگاهش کرد و گفت: هيچي، داشتيم ميگفتيم شلوارِ زانو پاره چقد به بعضيا مياد!
فرشيد چپ چپ نگاهش کرد و گفت: نه به اندازهي کروات به بعضيايِ ديگه
و بعد چشمکي زد!!
نگاهشون کردم.. فرشيد خسته بود و سعيد خسته ترين.
اما با اين حال سعي داشتن منو از اين حال و هوا بيرون بکشن.. کاش منم ميتونستم خودمو ازش بيرون بکشم اما.. شدني نبود..!
تا تهران ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد.. شايد اونا هم ميدونستن که من، به اين سکوت احتياج دارم.
فرودگاه که رسيديم، حسين آقا اومده بود دنبالمون. يه تيم از ايران رفته بود ارمنستان و اشتياق و نوري و بقيه ي متعلقاتشون رو با يه پرواز،جلوتر از ما برگردونده بودن.
قرار بود حسين آقا سمت درب خروجي منتظر بمونه و داخل نياد.
از در که بيرون رفتيم، کناِر ماشينش ايستاده بود و منتظر بود. وقتي ما رو ديد، بي مکث به سمتمون اومد.. نگاهي به هر سهمون انداخت و بعد، به سمت من اومد و محکم بغلم کرد و گفت: تو که نصفه جون کردي همه رو پسر!
هنوز زبونم براي صحبت کردن ياريم نميکرد.. لبخند محوي زدم و سرمو زير انداختم.
و بعد سمت سعيد رفت و رفعِ دلتنگي کرد.
حسِ خجالت داشتم.. از سعيد، خجالت ميکشيدم..! از اينکه حسين آقا، قبل از اون سمتِ من اومد.. خجالت ميکشيدم!
ميدونستم سعيد انقدر بزرگتر از اين حرف هاست که دل به اين جزئيات نده اما، دلم نميخواست هياهويِ اتفاقي که براي من افتاد، دوري و غربت و کارِ بزرگِ سعيدو کمرنگ کنه. دلم نميخواست تحملِ اين چند وقتشو کمرنگ کنه.
انگار سعيد اين حس و حالمو متوجه شد که وقتي داشتيم سوار ميشديم، فرشيدو جلو فرستاد و خودش کنار من عقب نشست و گفت: شانس آوردي من ايران نبودم.. وگرنه تاب نمياوردم سايت بمونم که.. پا ميشدم ميومدم فرودگاه ببينم ته تغاريِ بمب ديدهمون چطوره حالش!
و جواب من به تمامِ اين حرف ها فقط يه لبخند بود.
حسين آقا توي تمام طول مسير از اتفاقات اون روز حرف ميزد.. از همهمهي سايت.. از محمد.. از رسول..! از علي که چطور خودشو به آب و آتيش زده بود..! از.. از اون چند ثانيهاي که شايد، هيچوقت بعدش رو نميديدم.
به پارکينگِ سايت که رسيديم، حسين آقا گفت کاري داره و بايد تا جايي بره. و ما سه تا، باهم به سمت داخل حرکت کرديم.
از پله هاي طبقه که پايين ميرفتيم، همهمه اي بين بچه ها شکل گرفت و حواسِ محمد و رسول که کناِر ميزِ مرکزي بودن سمت ما پرت شد.
رسول محمدو نگاه کرد..! انگار منتظر يه اشاره.. يه اجازه ازش بود تا به سمت ما بياد.
شايد اگر جلوتر از فرمانده قدم برنداشتن براش حُکم نبود، تا الان ده دفعه به سمتمون اومده بود.
محمد اما، نگاهش بينِ من و سعيد جا به جا ميشد.. مثل پدري که بينِ در آغوش کشيدنِ دو پسرش مردد مونده.
عميق نگاهم کرد.. و بعد نگاهشو ازم گرفت و با قدم هاي بلند به سمتِ سعيد رفت و در آغوشش کشيد..!
نميدونم حلقه شدنِ دست ها ِي محمد دوِر تن خسته ي سعيد باهاش چيکار کرد اما، سعيد بعد از اون آغوشِ طولاني سبکتر
شده بود.. رهاتر شده بود.. اما.. نگاهش هنوز شرمنده بود.
سرش رو پايين انداخت و گفت: امانتدا ِر خوبي نبودم آقا..
محمد که حالا غم ايمان به چشمش غم نشونده بود و شوقِ ديدن سعيد به لبش لبخند، با هردو دستش شونه هاي سعيد رو تو دست گرفت و نگاهي به من انداخت و گفت: بودي سعيد.. بودي..
بعد خواست به سمتِ من بياد.. و من که انگار تازه فهميده بودم کجا ايستادم.. تازه فهميده بودم چي شده و به من چي
گذشته، فاصله ي باقيمونده ي بينمون رو با قدم هاي بلندم پر کردم و به آغوشش پناه بردم!
همونطور که با دست آروم به کمرم ميزد با صدايي که نگراني و دلخوري ازش ميباريد اسمم رو صدا زد!
کاش مرگ چيزي راحت تر از اين ها بود! کاش ميتونستي آغوش تمام کساييو که دوست داري با خودت، همراه ببري..
شايد.. شايد ما از مرگ نميترسيديم و فقط، از دلتنگي بعدش وحشت داشتيم..!
توي اين فاصله رسول به تبعيت از محمد، اول به سمتِ سعيد رفت و با اون سلام و احوال پرسي کرد و بعد آروم به سمت من اومد..
نگاهم ميکرد.. نگاهش رو روي صورتم چرخوند.
آغوشِ محمد،کارِ خودش رو کرده بود.. از دنيايِ ديروزم دورتر شده بودم.. انگار خودم رو پيدا کرده بودم!
آروم به رسول گفتم: ضربِ دستِ راستتو چشيدم.. اگه با دست چپم بتوني همونطوري بزني ميتونم بذارمت جزو بازيکناي "دو دست" ثابت تو زمين باشي..!
و بعد بي مکث جلو رفتم و بغلش کردم.
دست هايِ رها شده کناِر بدنش، کم کم جون گرفت و بالا اومد و دورِ شونه هام پيچيده شد و باقيمونده ي حالم رو ازم دور کرد..!
ازم جدا شد.. هنوز نگاهش خوشحال نبود!
دلخور گفت: بي خداحافظي رفته بودي داوود.. نميبخشيدمت اگه ديگه..
و بعد سکوت کرد..!
محمد که انگار حالِ رسولو درک ميکرد رو بهش گفت: ديدي رسول؟!
رسول سوالي محمدو نگاه کرد.
محمد ادامه داد: ديروز.. داوودو از من ميخواستي با نگاهت.. از من طلبش داشتي.. بهت دادمش!؟
رسول هنوز ُگنگ بود..
محمد گفت: من نتونستم برات کاري کنم رسول.. اما تا خودشو صدا زدي.. تا از همه امید بريدي و رفتي سمتِ خودش بهت
برش گردوند.
رسول لبخند زد.. نيم نگاهي به من انداخت و بعد رو به محمد گفت: نذاشت سنگ بخوره به شيشه... نه آقا...؟
محمد پلک هاشو به نشونهي تاييد رويِ هم گذاشت.
محمد دوباره رو به من، با لحنِ مهربوني، به شوخي گفت: مدارک تحويل ميدي براي من، آره آقا داوود؟ خودتو سفيد ميکني؟!
مگه من به شما نگفتم کاري نکن تا خبرت کنم؟ فکر کردي بمب ميترکه و ديگه من فرماندهمو نميبينم،پس از توبيخم خبري
نيست آره..؟!
لبخندِ کوتاهي زدم و گفتم: نه آقا.. نه..
سعيد بين حرفم اومد و گفت: تازه آقا.. اينکه چيزي نيست.. الان تو هواپيما بوديم يه حرفايي ميزد، من گفتم بيچاره شديم
تار ِک دنيا شديم رفت! از پوچی زندگي و اينا حرف ميزد.. الان شما و رسولو ديد نُطقش باز شد خدا رو شکر..
خنديدم.. خنديدن.
بعد از اين همه دوري.. بعد از اينهمه سختي.. اين کناِر هم بودن براي من معن ِي زندگي ميداد.
هرچند از غمِ دلامون براي ايمان خبر داشتم.. از درد سعيدي که سعي داشت حالِ همه رو خوب نگه داره و حالِ د ِل خودش خوب نبود خبر داشتم اما.. اون چند ثانيه.. اون چند لحظه ي ناب.. براي مني که قدرِ ثانيه ها رو فهميده بودم، اندازه ي دنيا مي ارزيد...!
بعد بقيه ي بچه هاي سايت يکي يکي جلو اومدن و از حالشون گفتن! از خوشحاليشون براي اينکه برگشتيم.. اما من.. چشمم دنبالِ کسي بود که هنوز نديده بودمش.
تو همهمه ي رفع دلتنگيِ بچه ها با سعيد، آروم کنار محمد رفتم.. خواستم چيزي بگم که خودش گفت: دنبال علي ميگردي؟!
جواب دادم: بله آقا..
محمد گفت: بالاست.. بخش سايبري.. از صبح خيلي کار داشت، دو باري سر زد که ببينه برگشتين يا نه، اما نيومده بودين.. برو داوود، برو پيشش.. خيلي منتظرت بود!
آروم سري تکون دادم و گفتم: چشم آقا..
و بعد به سمت پله ها رفتم.. دو قدم ازشون دور شده بودم که سنگينيِ نگاهِ رسولو رو خودم حس کردم.. نگاهش کردم! از اون فاصله بي صدا،با حرکتِ لب هام گفتم: ميرم پيش علي!
و با انگشت اشاره بالا رو نشون دادم.
پلک هاشو روي هم گذاشت.. و من به سمتِ پله ها رفتم. از راهرويِ بخشِ سايبري که رفتم داخل، ديدمش که دستپاچه داشت به سمتِ من ميومد. انگار خبر رسيده بود که ما
برگشتيم!
از اون فاصله تا منو ديد، دست هاش رو باز کرد و نتيجهي تمامِ تلاش هاش رو در آغوش گرفت.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
《نگاهي به پرونده انداختم.. از اون فاصله نميتونستم کلمه اي رو که با ماژيکِ مشکي روي پوشه نوشته شده بود رو دقيق بخونم.. اما حس ميکردم همون اسمي رو نوشته که شهاب ميگفت.. "مهاجر"! 》
آنچه خواهید خواند 🔥
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و هشتم
[رسول]
برامون باور کردني نبود اما، بالاخره اين پروندهي تلخِ سخت بد قلق هم تموم شده بود.
بالاخره با موفقيت تموم شده بود.
ديروز که بچه ها برگشته بودن، گزارشاتِ نهايي رو نوشته بودن و قرار بود امروز ظهر، ساعت دو با آقاي عبدي جلسهي جمعبندي و ختم پرونده رو داشته باشيم.
نگاهي به ساعتم انداختم. ده دقيقه به دو بود.. هنوز يه سري کار براي انجام دادن پاي سيستمم داشتم.. فايل مورد نظرم رو باز کردم تا قبل از رفتن به جلسه انجامشون بدم که صدايِ داوود رو از پشت سرم شنيدم: همسايه خونه نيست؟!
نگاهش کردم و گفتم: چرا هست، بيا تو!
همونطور که کنارم ايستاده بود گفت: نمياي مگه جلسه؟ پاشو باهم بريم بالا.
نگاهي بهش انداختم و گفتم: چرا ميام.. گفتم تو اين چند دقيقه اين فايلا رو هم ارسال کنم تموم بشه.. تو برو منم ميام.
سري تکون داد و خواست بره که گفتم: داوود؟
مکث کرد.. جواب داد: جانم؟
گفتم: نيام بالا ببينم نيستي بپرسم کجايي بگن آفريقايِ شمالي ها..
خنديد.. دست به سينه ايستاد و گفت: بعيد نيست! نه که نيروي کارآمد و خاصيام، هر لحظه ممکنه منو بفرستن ماموريت!
رو پنجه ي پا صندليمو کامل چرخوندم سمتش.. چشمامو ريز کردم و گفتم: من ديروز تو جمع تو رو ديدم، بُلُبل زبونيت بي جواب مونده.. مثل اينکه شما ادب نشدي آقا داوود.
شونه اي بالا انداخت و گفت: اون سري مظلوم نگاه کردم يه فيليپيني نوشِ جان کردم.. گفتم اين دفعه حداقل بذار يه چيزي گفته باشم دلم نسوزه!
و بعد به ساعتش نگاهي کرد و گفت: پاشو ديگه.. پنج دقيقه هم اينطوري گذشت.. برگشتي بفرستش.
نگاهي به سيستمم انداختم و ناچارا گفتم: باشه..
و بلند شدم.
از سکويِ مرکزي پايين رفت و منم پشت سرش.. که يهو چيزي يادم اومد..عقب گرد کردم و کشويِ ميزمو باز کردم و اسپري هامو توي مشتم جا دادم و آروم تو جيبِ شلوارم سرشون دادم.
پا تند کردم و به داوود رسيدم و گفتم: بريم.
اشتباه کردم که فکر ميکردم برداشتنشون از چشمش دور مونده. چون پرسيد: لازمت ميشه.. آره؟!
بيخيال گفتم: اين ديگه شده يه رفيق برا من داوود! براي پيشگيري از بدتر شدنش بايد استفاده کنم ديگه..!
اما اين داوود، دست پرورده ي محمد بود! به اين سادگي کوتاه نميومد.. گفت: آبيو ميگم.. هردوشو برداشتي.. درست دیدم نه؟! من نبودم لازمت شده؟ آره؟
جواب دادم: جايگزین تو بود خب! تو نبودي،اومد جات!
به اتاقِ کنفرانس رسيده بوديم. همونطوري که جلوتر ازش ميرفتم داخل بهش گفتم: ستادِ عذاب وجدان دادن به داوود!
جوابي نداد. توي فکر رفته بود انگار!
سعيد و فرشيد و شهاب هر سه زودتر از ما اومده بودن و روي صندلي هاشون نشسته بودن.
رو بهشون گفتم: ميبينم که سريع جمع شدين.. آقا فرشيد قبلا جلسه ميذاشتن يه ربع دير ميرسيدين حالا اولِ وقت شسته
رُفته آماده اين؟! نکنه خبريه..؟ آقا محمد ميخواد تشويقي مرخصي بده به ما هم بگين!
فرشيد که بينِ شهاب و سعيد نشسته بود جواب داد: آقا رسولو نگاه کن! آقاي عبدي يه تشويقياي برامون در نظر گرفته
اساسي.
و بعد شهابو نگاه کرد!
همونطوري که رويِ صندلي هاي روبروشون مينشستيم به شهاب گفتم: آره شهاب؟..خبريه؟!
شهاب در حاليکه انگار پشيمون بود از حرفي که به فرشيد دهن لَق زده گفت: نه آقا رسول.. فقط من حس کردم آقاي عبدي داشتن با آقا محمد از يه پرونده ي جديد صحبت ميکردن.. اسم قشنگي هم داشت.
و بعد اخمِ ريزي کرد و گفت: فکر کنم مهاجر..يا يه همچين چيزايي بود.
نفسم رو با صدا دادم بيرون و گفتم: عجب.. دلمون خوش بود اين پرونده تموم شده ها.
سعيد مهربون نگاهم کرد و گفت: مگه برايِ تو بودن يا نبودنِ پرونده فرقي ميکنه..؟! تو وقتايي هم که شب کار نيستي گاهي ميموني سايت کارا رو انجام بدي! الان از اين ناراحتي؟
گفتم: نه خب.. ولي ميدوني که.. کلا بعد از پرونده هاي سنگين آدم دلش استراحت ميخواد.
سرشو به نشونه ي تاييد تکون داد.
ما، يعني من و داوود پُشتمون به در بود اما، با بلند شدنِ بقيه متوجه حضور آقا محمد و آقاي عبدي و آقاي مرادي شديم و بعد از اومدنشون، جلسه رسما شروع شد.
اول محمد صحبت کرد و از روند کليِ پرونده گفت. بعد نوبت به من رسيد تا گزارشاتِ لازم رو بدم.. و بعد از من به نوبت سعيد، فرشيد، شهاب و داوود صحبت کردن..
حرف ها و گزارش هاي سعيد، که بيشتر از همه ي ما طول کشيد، بيشتر از گزارش، شبيه به يه کتاب بود..شبيه يه کتابِ
داستان که تک تکِ صفحه هاش از تخيلاتِ نويسندهش پديده اومده.
يه داستان که بعضي صفحه هاش غم داره و بعضي هايِ ديگهش ترس.
اما اين بار.. اين صفحه هاي طولانيِ غم انگيزِ ترسناک،داستان نبودن. که اگه بودن، با شنيدنِ هر خط و هر روايت نفسِ راحتي ميکشيديم و ميگفتيم: خدا رو شکر... فقط يه داستانه.
اما اونجا، با هر حر ِف سعيد.. با هر روايتش، قلبمون مچاله ميشد، ميسوخت، خاکستر ميشد و بعد دوباره مثلِ ققنوس از نو ميجوشيد و متولد ميشد تا با روايتِ بعدي شعله ور بشه.
با هر صفحه اي که از داستانش ورق ميزد، نقشِ ديگه اي از مظلوميتِ ايمان و غربت سعيد برامون به تصوير کشيده ميشد.
نميدونم اما.. حس کردم وقتي سعيد داشت از ايمان ميگفت، که چطور جلويِ چشم هاش از دست رفته، فرشيد به شهاب نگاه کرد و نفسِ عميقي کشيد. شايد، اون.. توي اون جمع تنها کسي بود که سعيدو درک ميکرد..
وقتي صحبت هاي سعيد و بعد از اون،صحبت بقيهي بچه ها تموم شد، آقاي عبدي و مرادي شروع به صحبت کردن.. از زحمات آقا محمد و ما تشکر کردن، نکاتي رو گفتن و در نهايت راجع به ايمان و خانوادهش و اينکه بايد حواسمون بهشون باشه تا کمتر جايِ خاليِ ايمان به چشم بياد حرف زدن.
هرچند من فکر ميکردم، حتي اگر تما ِم دنيا رو جمع کنيم و به مادرِ ايمان بديم، حتي ذره اي جايِ خاليِ پسرش براش کمرنگ نميشه.
بعد از اين صحبت ها، آقاي مرادي گفت توي سازمان هم جلسه اي داره و بايد به اون هم برسه و جمعمون رو ترک کرد.
جلسه تقريبا تموم شده بود و بچه ها داشتن برگه ها و گزارش هاشون رو که روي ميز چيده بودن مرتب ميکردن.
آقاي عبدي، پرونده ي قطوِر نارنجي رنگي رو سمت محمد گرفت و گفت: اين همون پرونده اي که بهت گفتم محمد.. يه
داستانِ قديمي اما، اين بار با آدم هاي جديد! الان بهت ميدم تا بين کارهات مطالعهش کني.. عجله اي براي شروعش نيست.. فعلا هم خودت، هم بچه هات خستهاين.. يه هفته اي که استراحت کردي، شروعش کنيد انشاءاللّٰه.
محمد هر دو دستش رو جلو برد و پرونده رو از آقاي عبدي گرفت.
نگاهي به پرونده انداختم.. از اون فاصله نميتونستم کلمه اي رو که با ماژيکِ مشکي روي پوشه نوشته شده بود رو دقيق بخونم.. اما حس ميکردم همون اسمي رو نوشته که شهاب ميگفت.. "مهاجر"!
آقاي عبدي با محمد دست داد، به ما خسته نباشيد گفت و از در بيرون رفت..
محمد لپ تاپش، پوشه هاش، به همرا ِه پرونده ي جديد رو تو دست گرفت و گفت: خسته نباشيد بچه ها... عالي بوديد.
و خواست ميز رو دور بزنه تا بره که گفتم: آقا محمد..؟
ايستاد.. گفت: بله رسول؟
اين پا و اون پا کردم.. گفتم: آقا جريانِ اين پرونده چيه..؟
محمد جواب داد: والا رسول خودمم هنوز نخوندمش! ميخواستم بگم بيايد باهم بخونيم.. اما فعلا خستهايد.. من يه نگاهي بهش ميندازم، چند روز ديگه که شما خستگيتون در رفت باهم بررسيش ميکنيم.
نگاهي به بچه ها کردم و بعد رو به محمد گفتم: نه آقا خسته نيستيم ما.. اگه ميخوايد الان بيايم بررسي کنيم باهم.
محمد نگاهي به بچه ها انداخت.. سري تکون داد و گفت: خيلي خب.. پس جمع کنين بياين اتاق من!
و رفت..
بعد از رفتن محمد، بيخيال مشغولِ جمع کردنِ وسايلم از روي ميز شدم که سنگينيِ نگاه بقيه رو حس کردم.. سرمو بالا آوردم، همشون.. همشون دست به سينه با ابروهاي بالا رفته نگاهم ميکردن!
داوود که کنارم بود گفت: تو بچه بودي از همونا بودي که ميگفتي آقا مشقا رو نميبينين؟!
متوجه نبودم چي ميگن!
سعيد گفت: حالا خوبه اولين نفري که ناراحت بود که چرا پرونده ي جديد داريم خوِد ايشون بود..!
تازه متوجهِ منظورشون شده بودم.
گفتم: نه.. خب آخه ديدين که.. آقا محمد خودش ميخواست بخونه.. گفتم ديگه چه کاريه باهم بخونيم ديگه..
و بعد وسايلم رو برداشتم و به سمت در رفتم و کنارش ايستادم تا بچه ها هم بيان..
هنوز چپ چپ نگاهم ميکردن!
شهاب به سمتِ سيستم مرکزيِ اتاق کنفرانس رفته بود و داشت پروژکتور رو خاموش ميکرد.
داوود به سمت در اومد و من رو که به چهارچو ِب در تکيه داده بودم هلِ آرومي داد!
بچه ها هم از اتاق بيرون اومدن و باهم، به سمتِ اتاقِ محمد رفتيم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیمتون کنم🥺🦋🌱
|هموطن|
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیم
برای شرکت تو قرعه کشی فایل پیدیاف، کلمهی قرعهکشی رو برام بفرستید @faariya
|هموطن|
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیم
وقتی دلش نمیاد تنها تنها فقط خودش خونده باشه🥺🤏🫂