من جایی هستم که اینترنتم ضعیفه، احتمالا امشب نتونم کد بفرستم براتون،
اگر امشب نشد، فردا کد ها رو براتون میفرستم و قرعهکشی رو هم انجام میدیم.
❤️🌱
من حقیقتا وقت نکردم ویرایش کنم پارت رو🥲
احتمالا امشب نرسم..
ولی اگه رسیدم براتون میگذارم🤏🦋
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي ام
[رسول]
يک هفته اي از شروع پرونده ي جديد گذشته بود. تو اين هفته بيشتر روي شناخت و اون تيم و اعضاي شناسايي شدهشون کار کرديم.
کم و بيش از نقشم توي پرونده ي جديد چيزهايي فهميده بودم اما کامل نه!
محمد گفته بود امروز بعد از ظهر به اتاقش برم تا مفصل راجع بهش صحبت کنيم.
ساعتمو نگاه کردم. سه و نيم بود و من نيم ساعت ديگه با محمد توي اتاقش قرار داشتم.
کارهامو تند تند انجام داده بودم و تقريبا ديگه کاري نداشتم.
صندليمو چرخوندم و بچه ها رو نگاه کردم.
سعيد و داوود داشتن باهم صحبت ميکردن و فرشيد و شهاب هم هر کدوم سر کارهاي خودشون بودن.
از روي صندليم بلند شدم، کش و قوسي به بدنم دادم و به سمتشون رفتم. سعيد و داوود تا منو ديدن صحبتشون رو قطع
کردن. داوود گفت: جانم رسول؟!
دست هامو تو جيب شلوارم گذاشتم و آروم گفتم: هيچي.
بعد با ِمن ِمن ادامه دادم: اممم.. فکر کنم مزاحمتون شدم.. همينطوري اومدم ببينم اگر کاري هست کمکتون کنم.
سعيد گفت: آره، بيا اتفاقا.. به کمکت احتياج داريم.
بعد پرونده ي توي دستش رو روي ميز گذاشت و به سمت کامپيوترش رفت و گفت: رسول اين فايلا همه ي اطلاعات افراد شناخته شده ي پرونده مهاجره. من پيدا کردم، جداشون کردم.. اما خب مرتب نيستن.. دستهبندي ميخوان.
بعد يک سري از اين افراد رو ما باهاشون تو پرونده هاي ديگه برخورد داشتيم و فرکانس صداشونو داريم. ميشه لطفا اينا رو با هم ارتباط بدي مرتبشون کني..؟
نگاهي به ساعتم انداختم.. کار سختي نبود. زود تموم ميشد.
سري تکون دادم و گفتم: حتما سعيد.
و پشت ميزش نشستم..
همينطور که سريع کارم رو انجام ميدادم صداي صحبت هاي سعيد و داوود رو هم ميشنيدم.
داوود خطاب به سعيد گفت: خب الان، ما بايد روي گروه اتابکي کار کنيم يا رفيع؟
سعيد جواب داد: ببين داوود.. تا اينجاي پرونده که من متوجه شدم، هر دوي اين افراد و گروه ها تقريبا يه کاري رو انجام
ميدن.. اما با سر شبکه هاي متفاوت..
اما هدف اتابکي و گروهش خطرناک تر از رفيعه.
رفيع احتمالا براي يه سري بالا دستي کار ميکنه اما هدفشون صرفا پول، قدرت و امکاناته..
اما اونطور که پيداست، هدف اتابکي چيزي فراتر از اين حرف هاست. چيزي که اتابکي و شبکهش دنبالشن، ضربه زدن به دانش و اقتصاده.. و پول و سود و تجارت فقط يه پوششه!
داوود گفت: آخه چطور پوششي سعيد..؟! پوشش اصولا چيزي ميشه که ظاهر خوبي داشته باشه.. اين حتي ظاهرشم خوب نيست!
سعيد جواب داد: همين ديگه.. به هموني که اونا خواستن اشاره کردي! اونا پشت همچين پوششِ بدي قايم شدن که ذهن من و تو بگه خيلي خب. ديگه بدتر از اين که نيست! اما هست.. يني طوري که تو پرونده نوشته، هست..!
داوود دوباره پرسيد: پس يعني هدف ما اتابکي و گروهشن.
سعيد گفت: و رسيدن به سرشبکهش..
رفيع براي اتابکي فقط يه رقيبه.. که ما نميدونيم اينم فقط يه نمايشه يا نه. واقعيه!
بعد از چند دقيقه که تقريبا کارم تموم شده بود، سعيد با دوتا ليوان چايي اومد. يکيو به داوود داد و دومي رو رويِ ميزش،کنار من گذاشت و گفت: رسول چايي!
نگاه گذرايي بهش انداختم و گفتم: آخ دستت درد نکنه سعيد.. چقدرم ميچسبه الان..!
خواستم دست ببرم ليوانِ چاييو بردارم که چيزي يادم افتاد..
مکث کردم.. رو به سعيد که داشت ميرفت تا براي خودش چايي بريزه گفتم: سعيد، سعيد.. بيا..!
سعيد گفت: برم يه چايي بيارم بيام! همراه حرکت دستم گفتم: نه نميخواد، بيا.
برگشت کنارم و گفت: چي شده..؟
گفتم: چيزه.. همين چايي براي تو!
نگاهي به داوود انداخت و سرش رو به معني " اين چي ميگه" تکون داد!
دوباره گفتم: من چايي نميخوام الان.
سعيد گفت: رسول همين الان گفتي چقدر چايي ميچسبه بعد ميگي نميخواي؟! تعارف ميکني با من؟!
رو صندليم جا به جا شدم، نگاهي به ساعتم انداختم و گفتم: نه ديگه..بايد برم اتاق محمد.. بعدا ميخورم.. اينا رو هم برات انجام دادم.
سعيد که انگار هنوز قانع نشده بود گفت: باشه.. دستت درد نکنه رسول، خيلي زحمت کشيدي!
از روي صندلي بلند شدم، دستي رو شونهش زدم و همونطور که به سمت ميزم ميرفتم گفتم: چاکريم!
از کشوي ميزم چندتا شکلات برداشتم و توي جيبم گذاشتم و بعد از پله ها بالا رفتم.. قبل از اينکه به اتاق محمد برم، رفتم آبدارخونه.
دوتا چاييِ کمرنگ ريختم، شکلات ها رو هم از جيبم بيرون آوردم، توي سيني ريختم و به سمت اتاق رفتم..
هنوز دو دقيقه به چهار مونده بود!
دستِ چپم رو کامل زير سيني گذاشتم و با دست راستم در زدم.
گفت: بيا تو رسول.
آروم درو باز کردم و داخل رفتم.
پر انرژي گفتم: سلام آقا!
محمد نگاهش رو از لپ تاپش گرفت و گفت: سلام!
و بعد با دقت بيشتري سينيو نگاه کرد.
لبخندي زد و گفت: بدهيتو آوردي؟!
نگاهي به سينی تو دستم کردم و گفتم: بله آقا!
با دست به صندلي ها اشاره کرد و گفت: بشين..
و بعد از روي صندلي ميزش بلند شد و روبروي من روي صندلي هاي جلوي ميزش نشست.
سيني رو با دو دست کمي به سمتش ُهل دادم.
ليوان چايي رو برداشت، نگاهي از پهلو به رنگش کرد و گفت: دست شما درد نکنه آقا رسول يه قلوپ ازش خورد.
عادت داشت چاييو داغ داغ بخوره..! مثلِ خودم!!
جمله اي که مامان هميشه بهم ميگفت رو تکرار کردم: آقا خوب نيست چايي رو انقدر داغ بخوريدا..
سري تکون داد و گفت: خب رسول.،بگو.
گفتم: چي بگم آقا!؟
جواب داد: چه خبر اين چند وقت که سرمون شلوغ بود..؟ از خودت، خانوادهت.. مادرت خوبه خدا رو شکر...؟ مشکلي که نداره قلبش؟
گفتم: خدا رو شکر آقا. همه چي خوبه.
مادرمم، الحمدللّٰه خوبه.. گاهي فشارش اذيت ميکنه.. اما در کل خوبه.
محمد ليوانش رو روي ميز گذاشت، دست هاش رو توي هم قفل کرد و گفت: خودت چي رسول..؟ خودت خوبي؟
لبخندي زدم و گفتم: خوبم آقا... ممنون!
نفس عميقي کشيد.. گفت: حال نفست چي؟ اونم خوبه؟ سرم شلوغه،اما دليل نميشه حواسم نباشه اين چند وقت بيشتر از اسپريت استفاده کردي..
قرار ما چي بود آقا رسول؟ سلامتي چيزي نيست که دوباره بهت بِدنا.. چند وقته يکم بهتر شدي.. چند وقت بود حمله نداشتي اسپري آبيو استفاده نميکردي.
نذار دوباره برگردي سر خونه ي اول. اينهمه وقت مراعات کردي.. خرابش نکن.
آب دهانمو قورت دادم.. نگاهمو ازش گرفتم و به ميز دوختم و گفتم: آقا خودتون ميدونيد چقدر حواسم بوده.. جداي از سلامتيم.. چقدر حواسم بوده که بدتر نشم که از اينجا عقب بمونم.. که نتونم کمکي کنم.. اما آقا.. راستش.. راستش.. سر قضيه ي..
بين صحبتم اومد و گفت: ميدونم.. بخاطر اتفاقي که براي داوود افتاد و فشاري که روت بود. ميدونم رسول جان، بودم اونجا.ديدمت.. بعدش ديدم حالتو.. حق ميدم بهت..! اما الان، يه هفته از اون ماجرا گذشته.. تو هنوز آروم نشدي؟ کسي دقت نميکنه ولي فکر کردي من متوجه نشدم تو جلسه و بحث و صحبت يهو غيبت ميزنه ميري تا جايي که کسي نباشه اسپريتو بزني؟!
سرمو آوردم بالا و با تعجب نگاهش کردم! از کجا فهميده بود؟
اخم کرده بود.. ادامه داد: قرار ما اين نبود! بهت گفته بودم کارت بخواد رو سلامتيت اثر بذاره نامه مينويسم براي سازمان گزارش ميدم!
سريع گفتم: ولي آقا محمد..
گفت: ولي و اما و اگر نداره..به فکر خودت نيستي رسول. باش.. يکمم به فکر خودت باش.
با انگشت هاي دستم بازي ميکردم.. گفتم: نميدونم.. شايد.. شايد بخاطر اين باشه که آقا.. من در حد شما و داوود و سعيد و بقيه.. عمليات نرفتم.. يني.. بيشترِ کارم پشت ميز بوده.. شايد بخاطر اينه.
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم و گفتم: شايدم بعد از اون اتفاق تو مهاباد براي شما اينطوري شدم! نميدونم.. اما هنوز وقتي يه اتفاقي براي کسي از بچه ها يا شما ميفته، تا چند وقت ذهنم درگيرشه. نميتونم بهش فکر نکنم! همش ميگم اگه اينطوري شده بود چي! اگه اون بمب منفجر ميشد چي.. اگه.. اگه داوود ميرفت چي؟!
دلخور نگاهم ميکرد.. جواب داد: دور کن از خودت اين فکر ها رو.. فکرهايي که فقط ضعيفت ميکنن.. تو رو، ذهنتو.. جسمتو. خدا خطر رو دور ميکنه، اما تو، هنوز بهش فکر ميکني؟ خودتو گول نزن رسول! تو نه کم عمليات رفتي، نه آدمِ ترسويي هستي که بگم از اين چيزا ميترسي. تو فقط گاهي، به ترس هاي الکيت اجازه ميدي دورهت کنن.. رسولي رو که انقدر قويه! که شاهدِ قوي بودنش سه تا رد گلولهايه که روي بدنش داره!
ميدونم، ميبينم که انقدر بزرگ شده روح و ذهنت که اجازه نميدي اين ترس ها رو، اين نگرانيا رو حتي رفيقات ببينن. اما فکر نکن اين خوبه.. اين تو خودت ريختن ميشه تند تند خالي شدنِ قوطي هاي اسپري هات..!
من ميخوام وقتي به خدا سپردي، تا تهش بري. اون خيلي بهتر از من و تو بلده.
تو داوود رو دوست داري؟ خدا صد برابر تو دوسش داره. خيلي بهتر از تو هم نگرانشه، هم مراقبشه. نه داوود، همه! همه ي کسايي که نگرانشوني.
قرار نيست سر هر قضيه اي، هر اتفاقي دوباره اينو ازت ببينم. قبلا بهت گفتم.. من سر سلامتيت، حتي با خودتم شوخي ندارم.
سرمو پايين انداختم.
سکوت کرده بودم. سکوت کرده بود.
بعد از چند ثانيه گفت: چشم نشنيدم ازت رسول!
همونطوري که سرم پايين بود گفتم: آقا جملهتون خبري بود، چشم لازم نداشت!
نميديدمش. خندهش هم صدا نداشت، اما حس ميکردم لبخندشو!
جدي گفت: حواست به خودت باشه رسول!
و بعد با لحن آروم تري اضافه کرد: اين چشم ميخواد ديگه!
خنديدم، نگاهش کردم.
گفتم: چشم آقا!
اشاره اي به سيني چاي کرد و گفت: بفرماييد آقاي دکتر! از داغي افتاد ديگه.
قرار بود از برنامه براي پرونده ي جديد حرف بزنيم اما، انگار عادتِ محمد بود که قبل از اينکه بناي جديد بسازه، خرابه ها و ويرونه هاي قبليو خوب جمع کنه. صاف کنه و آباد کنه. درست مثلِ ذهنِ من، که حالا آروم تر شدنش رو خو ِب خوب حس ميکردم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown