یکی از بچههای اتاق روبهرویی خوابگاه یه قیف حنا هندی داشت و طرحهای خوشگلی میزد
مشتری شدیم و رفتیم دستهامونو تبدیل به دفتر نقاشی کردیم.
وقتی رسیدم خونه دستمو به بابام اینا نشون دادم ببینم واکنشش چیه
اما خودم غافلگیر شدم
چون ناخن بزرگه پاشو نشون داد که لاک قرمز داشت🤣
(هنر داداش کوچیکهم وقتی بابا خواب بوده)
یادمان شهید علی هاشمی از جاهاییه که توی این شهر دوست دارم و زود به زود دلتنگ حال سبکش، ندبههاش، جمعههای پراشکش، فاتحه خوندن برای شهیدهاش ، آش و حلیم و چای شیرینش میشم.
امیدوارم وقتی برمیگردم بازم توفیقشو داشته باشم و هر گوشه از گالریم عکسی از اونجا باشه...
انتقاد کردن واقعا جذابه. اگه بابتش پولی بهم میدادن همیشه انجامش میدادم. دقیق انجامش میدادم. از شخصی، مسئولی ،ارگانی، تشکلی، جامعهای، هرچیزی.
انتقاد درست مثل یه شکاره. شکارچی هم صبوره هم دقتش به جزییات و حرکات زیاده.
فکر کنین شغلی بود که کسی از شما میخواست مدتی باهاش معاشرت کنین و نقطه نظراتتون رو بهش بگین. چیزهایی که از دید خودش پنهان مونده و اطرافیانش هیچوقت جسارت گفتنش رو نداشتن.
الان شاید همه چیز خیلی عجیب بهنظر برسه اما همه ما نسبت به آدمهای اطرافمون حداقل یه کامنت و انتقاد داریم. مگه نه؟