بعضی وقتا فکر میکنم تا بستری شدن توی تیمارستان فاصله زیادی ندارم.
زندگی پر از سوپاپ اطمینانه. اونجا که واقعا داری خفه میشی یه لحظه میای روی اب و نفس میگیری.
شرایط جوریه که هم زمان در حال دیدن ۳ تا سریال نصفه، و خوندن ۵ تا کتاب ام:
یه نوع مریضی دارم که وقتی کتابی مفیده دلم نمیاد تو هرحالتی بخونمش و دائم خوندنش رو عقب میندازم.
رک بودن چیزی نیست که بابتش شرمنده بشی، چیزی که باید براش عذرخواهی کنی تعریفای دروغه.
هروقت باهاش حرف میزنم خیلی جدی به این فکر میکنم که این ادم واقعیه یا فرشتهایِ در قالب ادمیزاد؟