او زیر باران بهاری کنار خیابان ایستاده بود و در سکوت فصل، رد قدمهای نامرئی امید را بر دلِ سنگ و شیشه نشانده بود..."
ارام از میان شن زار ها میگذشت و نگاهش افق را دنبال می کرد، در سکوت عصری آرزویش را آرام زمزمه کرد و لحظهای بعد، تاریکی تبدیل به امید شد..."