⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #100
⊱ ──────────────────────── ⊰
متوجه خسته شدن جفتشون شدم بخاطر همین گفتم_که چی حالا مثلا ؟ آخرش و بگو.
تکونی روی صندلی خورد و موهاش و کلافه چنگ زد .
نگاه پر از تردیدش و داد به منی که با چشمای منتظرم بهش خیره شده بودم.
سرش و با ناراحتی پایین انداخت_آدم فروش نبودم و نیستم فقط بخاطر به دست آوردن کسی که از خودمم بیشتر دوسش دارم این کارو میکنم.
حالا هر سه تامون گوش شده بودیم ببینیم چی میخواد بگه .
کمی روی میز خم شد و ولوم صداش و پایین اورد_نزدیک دو ماه دیگه یه پارتی بزرگ تو تهران داریم .
با دقت به هر کدوممون نگاه میکرد _بزرگ ترین پارتی ایه که بین خر پولای استانبول و ایران و عراق میگیرن .
آهسته تر و با دندونای چفت شده ادامه داد _تو این پارتی علاوه بر مواد
به مشتریای خاصشون دختر میفروشن .
یعنی اونجا ....به جای یه مهمونی ساده....محل تبادل مواد و دخترای بدبختیه که اینا قاچاقشون میکنن.
هر سه تامون با دهنای باز نگاهش میکردیم.
مگه از این حیوونا در واقعیت هست؟
با فکر کردن به حس اون دخترا همه مقاوتم شکست .
با ضعف شدیدی چشمام و محکم روی هم فشردم و بازوی سارارو چنگ زدم که تازه متوجه حال خرابم شد و نگران برگشت سمتم .
صدای ترسیدش و نزدیکم میشنیدم ولی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم.
منی که هیچ کارم اینجوری شدم اون بیچاره ها چه حالی میشن یعنی؟
سعی کردم به خودم مسلط بشم .
بعد از چند ثانیه بازوش رو ول کردم و با نفس عمیقی زورکی چشم باز کردم و بی توجه به چشمای نگرانشون گفتم_خب؟ ادامش؟
هوفی کرد و شروع کرد به توضیح دادن نقشه ای که کشیده بود .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
بچها ناشناس و شلوغ کنید ببینم نظرتون راجب ادامه رمان چیه
به نظرتون چه اتفاقی میوفته؟
حتمااااا بگید برام منتظرممم
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-تورودیدمیهوواشددلم:)
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از نظر من حله ... میریم تو کتاب:))
سلام سلام ❤️✨
امشب یه کوچولوووو دیر تر پارت میدم ولی منتظر باشید بچه هااا
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #101
⊱ ──────────────────────── ⊰
دو ماه بعد
از زبان هستی
بهت زده به تصویرم توی آینه نگاه کردم .
یه لحظه خودم و نشناختم و ناباور به صورت غرق آرایشم خیره موندم .
با گریم حرفه ای که سمیه روی صورتم پیاده کرده بود عمرا نزدیک ترین کسامم نمیشناختنم.
با قرار گرفتن سمیه کنارم بدون نگاه کردن بهش در حالی که خودم و توی آینه با دقت بر انداز میکردم گفتم_بابا دمت گرمممم دختر .
استعداد ازت میچکه.
لبخند پر استرسی زد و کانتور و رژ گونه ای که دستش بود و رو میز گذاشت .
دستش و روی شونم گذاشت که برگشتم سمتش .
ناراحت گفت_هستی خر نشو...من نمیخوام بری ...حس بدی دارم ...
با شدت زدم زیر خنده .
بعد از چند دقیقه ما بین خنده هام گفتم_نترس فداتشم . نمیمیرم.
در ثانیه خندم و قطع کردم و با لحن بیخیالی گفتم_بمیرمم مهم نیس..مهم ماهلیه که نمیخوام ...
مکثی کردم . بعد ادامه دادم_نمیزارم خونش پایمال شه.
بعد از این حرف بی توجه به قیافه غمگینش دوباره خیره به آینه شدم .
بلوز زرشکی تیره آستین بلند که سرشونه هاش باز بود و چین ظریفی تو قسمت یقه داشت پوشیده بودم با شلوار سفید پارچه ای گشاد و کفش پاشنه بلند سفید مشکی .
کیف دستی زرشکی تیره و ساعت طلایی کلاسیکم هم استایلم رو کامل تر میکرد .
شال مشکیم رو از روی میز چنگ زدم .
روی سرم انداختم و شروع به مرتب کردنش کردم.
و در آخر کت بلند مشکیم و پوشیدم و تمام.
الان دیگه هستی نبودم .
قرار بود به عنوان خریدار خرپول جدید مواد مخصوص باند اینا ...
یعنی همون کوراندوم لعنتی برم تو اون مهمونی و اعتمادشون و جلب کنم .
خریدار جدیدی که الان بیهوش تو ویلای آرشام بود و من قرار بود با مدارکش برم اونجا .
آرشام همون روز با کمک سارا و سمیه عکس من و به جای اون دختره یعنی گندم رادمهر تو کارت ورودش درست کردن .
حالا همه چی آماده بود .
به سمت سمیه برگشتم و خیلی یهویی کشیدمش تو بغلم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #102
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان سمیه
هستی به سمتم برگشت و یهو بغلم کرد .
با حس عجیبی که از ظهر داشتم محکم تو آغوشم فشردمش .
احساس دلتنگی شدیدی داشتم و این برای منی که به ندرت دلم برا کسی تنگ میشد خیلی عجیب بود .
ولی هستی که الان پیشمه.
پس این حس چرت چیه؟
سعی کردم حسای بدی که داشتن غرقم میکردن رو پس بزنم .
هستی رو کمی از خودم فاصله دادم .
لبام و جمع کردم و با کلافگی سر تکون دادم _کاش میزاشتی به مامانت بگم .
دو سه ماهه ازت خبر درست حسابی نداره فقط من بهش گفتم حالت خوبه .
با خودت نمیگی مامانت بعد ماهلی چقد روت حساسه؟
چرا اینجوری میکنی اخه؟
بیا برو خاله لیلا رو ببین بعد هر کاری خواستی بکن ( همچنان منی که در حین نوشتن این پارت بغضم گرفته )
غمگین شدن چشماش و به وضوح دیدم .
دستاش از دورم سر خوردن و کنار بدنش قرار گرفتن.
سر پایین انداخت _خجالت میکشم برم پیشش وقتی هنوز اون ح.رومزا.ده که مارو به این روز انداخت راحت داره تو این شهر نفس میکشه.
سرش و بلند کرد و پوزخندی زد_نفسش و که بریدم با خیال راحت میرم پیش مامانم .
چشمکی رو به چشمای نا امیدم و قیافه درهمم زد _دیر نیس بابا .
با باز شدن در و پیچیدن صدای هول سارا تو اتاق به سمتش چرخیدیم_آرشام زنگ زد . ماشینه میرسه الان .
اومد سمت هستی و دوتا دستاش و گرفت _توروخدا مراقب خودت باش .
گوشیت جی پی اس داره .
ما حواسمون هست بهت نگران نباش .
هستی لبخندی زد و سارا رو بغل کرد_زود میام بابااا این اداها چیه.
ولی سارا که مثل همیشه کنترل شدنی نبود به سرعت قطره اشکی از چشماش چکید که هستی کلافه چشماش و روی هم فشرد و نفسش و با فشار بیرون فرستاد .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰