eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
839 دنبال‌کننده
36 عکس
11 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام ❤️✨ امشب یه کوچولوووو دیر تر پارت میدم ولی منتظر باشید بچه هااا
بریم سراغ پارت ممبرای بی اعصاب و بی طاقت من 😑❤️
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ دو ماه بعد از زبان هستی بهت زده به تصویرم توی آینه نگاه کردم . یه لحظه خودم و نشناختم و ناباور به صورت غرق آرایشم خیره موندم . با گریم حرفه ای که سمیه روی صورتم پیاده کرده بود عمرا نزدیک ترین کسامم نمی‌شناختنم. با قرار گرفتن سمیه کنارم بدون نگاه کردن بهش در حالی که خودم و توی آینه با دقت بر انداز میکردم گفتم_بابا دمت گرمممم دختر . استعداد ازت میچکه. لبخند پر استرسی زد و کانتور و رژ گونه ای که دستش بود و رو میز گذاشت . دستش و روی شونم گذاشت که برگشتم سمتش . ناراحت گفت_هستی خر نشو...من نمیخوام بری ...حس بدی دارم ... با شدت زدم زیر خنده . بعد از چند دقیقه ما بین خنده هام گفتم_نترس فداتشم . نمیمیرم. در ثانیه خندم و قطع کردم و با لحن بی‌خیالی گفتم_بمیرمم مهم نیس..مهم ماهلیه که نمیخوام ... مکثی کردم . بعد ادامه دادم_نمیزارم خونش پایمال شه. بعد از این حرف بی توجه به قیافه غمگینش دوباره خیره به آینه شدم . بلوز زرشکی تیره آستین بلند که سرشونه هاش باز بود و چین ظریفی تو قسمت یقه داشت پوشیده بودم با شلوار سفید پارچه ای گشاد و کفش پاشنه بلند سفید مشکی . کیف دستی زرشکی تیره و ساعت طلایی کلاسیکم هم استایلم رو کامل تر میکرد . شال مشکیم رو از روی میز چنگ زدم . روی سرم انداختم و شروع به مرتب کردنش کردم. و در آخر کت بلند مشکیم و پوشیدم و تمام. الان دیگه هستی نبودم . قرار بود به عنوان خریدار خرپول جدید مواد مخصوص باند اینا ... یعنی همون کوراندوم لعنتی برم تو اون مهمونی و اعتمادشون و جلب کنم . خریدار جدیدی که الان بیهوش تو ویلای آرشام بود و من قرار بود با مدارکش برم اونجا . آرشام همون روز با کمک سارا و سمیه عکس من و به جای اون دختره یعنی گندم رادمهر تو کارت ورودش درست کردن . حالا همه چی آماده بود . به سمت سمیه برگشتم و خیلی یهویی کشیدمش تو بغلم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از زبان سمیه هستی به سمتم برگشت و یهو بغلم کرد . با حس عجیبی که از ظهر داشتم محکم تو آغوشم فشردمش . احساس دلتنگی شدیدی داشتم و این برای منی که به ندرت دلم برا کسی تنگ میشد خیلی عجیب بود . ولی هستی که الان پیشمه. پس این حس چرت چیه؟ سعی کردم حسای بدی که داشتن غرقم میکردن رو پس بزنم . هستی رو کمی از خودم فاصله دادم . لبام و جمع کردم و با کلافگی سر تکون دادم _کاش میزاشتی به مامانت بگم . دو سه ماهه ازت خبر درست حسابی نداره فقط من بهش گفتم حالت خوبه . با خودت نمیگی مامانت بعد ماهلی چقد روت حساسه؟ چرا اینجوری می‌کنی اخه؟ بیا برو خاله لیلا رو ببین بعد هر کاری خواستی بکن ( همچنان منی که در حین نوشتن این پارت بغضم گرفته ) غمگین شدن چشماش و به وضوح دیدم . دستاش از دورم سر خوردن و کنار بدنش قرار گرفتن. سر پایین انداخت _خجالت میکشم برم پیشش وقتی هنوز اون ح.رومزا.ده که مارو به این روز انداخت راحت داره تو این شهر نفس میکشه. سرش و بلند کرد و پوزخندی زد_نفسش و که بریدم با خیال راحت میرم پیش مامانم . چشمکی رو به چشمای نا امیدم و قیافه درهمم زد _دیر نیس بابا . با باز شدن در و پیچیدن صدای هول سارا تو اتاق به سمتش چرخیدیم_آرشام زنگ زد . ماشینه میرسه الان . اومد سمت هستی و دوتا دستاش و گرفت _توروخدا مراقب خودت باش . گوشیت جی پی اس داره . ما حواسمون هست بهت نگران نباش . هستی لبخندی زد و سارا رو بغل کرد_زود میام بابااا این اداها چیه. ولی سارا که مثل همیشه کنترل شدنی نبود به سرعت قطره اشکی از چشماش چکید که هستی کلافه چشماش و روی هم فشرد و نفسش و با فشار بیرون فرستاد . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ چشماش و باز کرد و با حرس سارارو از خودش فاصله داد و داد زد_ساراااااا. سارا بغض کرده به حالت قهر رو برگردوند _چیه؟ مگه دست منه...دلم..شور میزنه؟ هستی سعی داشت سارارو آروم کنه که با صدای گوشی هستی سارا عقب کشید و منتظر چشم دوخت به هستی که ببینه کیه . هستی با نگاه کوتاهی به هر دوتامون گوشی و از کیفش در آورد . بعد از نگاه کردن به صفحش ، گوشی رو به سمت چشمای نگران و ترسیده ما چرخوند و متعجب گفت_چتونه؟ آرشامه. و بعد جواب داد . فقط اوکی اوکیی گفت و بلافاصله بعد از قطع کردن تماس به سمت در پا تند کرد که ناخواسته صداش زدم. برگشت به سمتم . جلو رفتم و بی حرف تو بغلم کشیدمش . بعد از سه چهار ثانیه که دعا میکردم تموم نشه از هم جدا شدیم . نگاهی به چشمای نگران و مضطربم کرد . سرش رو کج کرد و لب زد_برم؟ به اجبار دستش و ول کردم که خدافظی گفت و نصفه از در بیرون رفت . ولی مکث کرد و به طرف منی که دیگه سد مقاومتم داشت می‌شکست و نزدیک ریزش اشکام بود و سارایی که گریه کنان نگاهش میکرد برگشت . بعد دو سه ماه یهو شد هستی قبل اون اتفاق لعنتی . با شیطنت خیره شد بهم و با تکون دادن دستش تو هوا گفت _هوی...نفهمم تو نبود چند روزم هی بری تو چیزههههه این مرتیکه آرشاما. پر بغض خندیدم . در حالی که خم شده بود و از چارچوب در فقط بالاتنش پیدا بود و پاهاش اون طرف پشت دیوار بودن لبخند زنان گفت_اگه یه وقت ستیا رو دیدی .... مکثی کرد . بدون اینکه ادامه بده حرفش و گفت _ بیخیال ... حواست علاوه بر خودت به این دختر عموی نازنازوی منم باشه این چند وقت که نیستم ... چشمکی زد_ممدیه جونم...( این ممدیه قضیه داره که بعدن میگم براتون ) و بوس هوایی ای برام فرستاد . به خودم که اومدم با جای خالی هستی و هق هق های سارا مواجه شدم . به آرومی روی صندلی نشستم . اون موقع نمی‌دونستم .... اگه میدونستم آخرین باره که میبینمش هیچوقت نمیزاشتم به اون سگ دونی بره... ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
راستییی حواستون بود به سه رقمی شدن عدد پارتموننن؟!🥺
بچها هر سوالی دارید درباره رمان یا هرچی تا ساعت دوازده تو ناشناسی که سنجاق کاناله بپرسید ساعت دوازده همرو جواب میدم ❤️💙
بریم که ناشناس و جواب بدیم
یعنی آرشام الان آدم خوبی شده؟ _ ممکنه ولی فکک نکنم