eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
656 دنبال‌کننده
38 عکس
17 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم‌برات‌تنگ‌شده‌بردگرد‌بیا:))
سلاممم پارت دارم براتون چه پارتایییی
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ نزدیک بیست بیست و پنج تا دختر پسر جوون ام وسط تو هم میلولیدن . دود قلیون و چرت و پرتایی که میکشیدن تو هوا پخش شده بود و باعث شد شدید به سرفه بیوفتم . خودم میتونستم حس کنم چهرم زیر اون گریم رو به سرخی داره می‌ره . نفسم بالا نمیومد . بعد از چند دقیقه که کمی آروم شدم به طور نا محسوس دستم رو جلوی دهن و بینیم گرفتم که کمتر این دود لعنتی ریه هام رو پر کنه . نگاهی به اطراف انداختم. گشتن به دنبال اون در آبی تو این شلوغی کار راحتی نبود به هیچ وجه. صدای آهنگ ام به صورت سرسام آوری زیاد بود . پوفففف. خوبه کَر نمیشن حالا . تو حال و هوای خودم بودم که دستی رو شونم قرار گرفت . آروم به سمت صاحب دست برگشتم که با دختر عینکی زیبایی مواجه شدم . لبخندی که روی لبش بود باعث شد منم لبخند بزنم . کت و شلوار سبز یشمی تنش بود . با صدای کمی بلندی که سعی داشت جوری باشه تو اون سر و صداها بشنوم گفت _دنبال چیزی میگردی عزیزم؟ خونسرد صدام و بلند کردم _بله . دنبال اتاق بازی میگردم . سریع منظورم و گرفت و متعجب شده نگام کرد . بعد چند ثانیه با حالت متفکری گفت_منم دارم میرم همونجا ... ندیدمت قبلا. اوووو پس جزو اصل کاریاس. با غرور گفتم _خریدار جدید هستم . گندم رادمهر . و دستم و به سمتش دراز کردم که با خوش رویی بهم دست داد _یلدام. با خنده دستم و گرفت و به دنبال خودش کشید _تو بلد نیستی ولی من این خونه فساد و مثل فرق سر پریا بلدم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از پله ها بالا رفتیم . دکورش تقریبا مثل پایین بود. یه راهروی کوچیک سمت چپش قرار داشت . یلدا داخل اون راهرو رفت و به تنها در اونجا که آبی رنگ بود تقه ای زد. بعد به سمتم برگشت و دستش رو روی بینیش گذاشت و هیسی گفت. و بلافاصله در و به آرومی باز کرد و اشاره کرد دنبالش برم. وارد سالن بزرگی شدیم . چند نفر پشت میزی نشسته بودن و پوکر بازی می‌کردن. یلدا سمتشون رفت و دم گوش یه پسر مو مشکی قد بلند چیزی گفت که پسره پوکر فیس نگاش کرد. پسره دستی به ته ریشش کشید _اوکی..بشین هنوز شروع نکردیم . تو این دو ماه انقد از طریق آرشام ازشون اطلاعات گرفته داشتم که لازم نبود کسی بهم بگه چرا پوکر بازی میکنن . بازیِ چرتِ مسخره ... یلدا رو صندلی ای که کنار همون پسره قرار داشت جای گرفت . بعد خیره شد به من و با لبخند به صندلی کنارش اشاره کرد که برم پیشش بشینم . بی حرف کیفم و به دست خدمتکاری که منتظر کنارم ایستاده بود سپردم و سمت میز رفتم . سه روز بعد پوزخندی زدم. سومین دست که آخرین مرحله این بازی بود رو هم بردم. از بچگی همین بودم . یه چیزی رو سریع یاد می‌گرفتم مخصوصا اگه هدفی داشتم مثل الان که دو ماه تمرینام به ثمر نشست . همه بهت زده نگاهم میکردن . حتما براشون تازه واردی که همشون و برده بود خیلی مجهول بود . سعی کردم پوزخندی که رو لبم نقش بسته بود و کمی شبیه به لبخند کنم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
دلبرم باشی جهانـم را فدایـت میکنم با نگاهی از تــــو جانم رافدایت میکنم بیخیال زهره و کیوان و کل کهکشان مــاه من شــو آسمانـم را فدایت میکنم :)🩵
مرا دیوانه‌کن امشب ، دلم دیدار می‌خواهد تو را سرمست از آهنگ عشق این‌بار می‌خواهد بخوان آواز کن این‌ جمله ‌را "من‌ دوستت‌ دارم" که امشب از لبان‌ تو، دلم تکرار می‌خواهد.
هدایت شده از Deerling′s Secret
عمو عرفان چه آماری r⋆م⋆a⋆ میدی؟ - آمار 3156 ، 15تا ر ⋆ a ⋆ ن 8⋆_⋆1⋆+ و ف⋆o⋆o⋆o⋆oل ⋆h⋆نه ارسال میکنم https://eitaa.com/joinchat/3468887301Cd4246bd9e7 ارسال نکردم لف بده
هدایت شده از Deerling′s Secret
پروفایل خودتی؟ - با اجازه شما https://eitaa.com/joinchat/3468887301Cd4246bd9e7