💞💞💍💍💞💞
#انچه_مجردان_باید_بدانند
#قسمت_اول
🔰باورهاي نادرست در انتخاب #همسر
١- شانس فقط يكبار در خانه آدم را مي زند.
اين باور نادرست باعث مى شود فرد احساس كند كه اگر قرار باشد شانس فقط يكبار در خانه ى آدم را بزند ، مبادا با رد كردن پيشنهاد ازدواج فرد مورد نظر ، شانس ازدواج را براي هميشه از دست بدهم! و اين باور عنصر شانس را به جاي نعمت تفكر در زندگي فرد تقويت مى كند.
٢- خوشگل ها مال مردم هستند.
چنين باوري فرد را به ترس و عدم اعتماد واجتناب از افراد زيباو جذاب سوق مى دهد و در ادامه فرد به فرض غلط مبنى بر اينكه اگر با فرد معمولى ازدواج كنم دوام بيشترى خواهد داشت!
#ادامه_دارد. .
آیا می دانید که مطمئن ترین راه برای بدبخت کردن فرزندتان چیست؟
❌ این است که او را عادت دهید هر چه می خواهد به زور بگیرد، زیرا هر قدر آرزوهایش آسانتر تحقق پیدا کنند، خواسته هایش زیادتر خواهد شد، دیر یا زود به علت عدم توانایی مجبور خواهید شد برخلاف میل خود خواسته های او را نادیده بگیرید.
❌صدمه حاصل از این امتناع که کودک به آن عادت نکرده است، در مقایسه با محرومیت از آنچه میل به دست آوردنش را دارد، به مراتب بیشتر است.
❌بچه پر توقع اول عصایی را که در دست دارید می خواهد، بعد ساعتتان را، سپس مرغی را که می پرد و ستاره هایی را که می درخشند.
خلاصه هر چه را می بیند می خواهد.
#انتخاب_عاقلانه_زندگی_عاشقانه ۹
💞ازدواج حس مسئولیت پذیری را زیــاد می کند.
⚠️ کسانی که حاضر نیستند در خانواده تـن به تعهد و مسئولیت بدهند، اینها دارای روحیه ضعیفی هستند و بعدها هم وقتی وارد اجتماع می شوند خیـلی روحیه ضعیفی دارند.
#استاد_محمد_شجاعی
#انتخاب_عاقلانه_زندگی_عاشقانه ۹
#پسران
انسان علاوه بر اینکه دوست دارد محبوب واقع شود و کسی به او محبت کند،☺️ دوست دارد یک نفر را دوست داشته باشد و به او مهرورزی کند.🥰 خانواده این زمینه را برای زن و مرد فراهم میکند.
اما این برای تکمیل وجود انسان کافی نیست، انسان احتیاج دارد نوع خاصی از مهرورزی، یعنی مهرورزی پدرانه و مادرانه در زندگی او باشد. او دوست دارد یک نفر را از بچگی بزرگ کند و به او مهر پدری و مادری بدهد. 👨👩👧
در واقع انسان ربوبیت را دوست میدارد و میخواهد مثل خدا باشد که کسی را روزی دهد و بزرگ کند و تربیت دهد. 💐
ازدواج این مورد را نیز تامین کرده و خود منشا مودت و رحمت در سطح اجتماع خواهد بود. ☘🌸
و لذا خانوادهای که این موارد را به درستی شکل داده، توان انتقال محبت و انسان دوستی را به اجتماع داراست و اینگونه اجتماعی مهربان و واحد شکل میگیرد.🤝
💯پس این سه نوع رابطه (والدین با فرزند، فرزند با والدین، زن و مرد) هر یک به طور مجزا مهم و لازم هستند و نبود هر یک باعث ایجاد خلاء در انسان میشود که بعدها در جامعه نیز تاثیرگذار خواهد بود.
💟"ایجاد روحیه تعاون و همکاری و فداکاری بین زن و شوهر "
به واسطه مودت و رحمتی که بین زن و مرد ایجاد میشود این روحیه شکل میگیرد.😇
تعاون، همیاری جمعی بین همه اعضای خانواده است.👥 همه اعضای خانواده همدیگر را دوست دارند و به سرنوشت یکدیگر اهمیت داده و عشق میورزند. و این روحیه تعاون و وحدت جمعی به موقع خود، زمینه را برای روحیه تعاون و وحدت اجتماعی فراهم میکند. 🔁
و در ادامه این موضوع باعث ایجاد روحیه فداکاری در افراد شده، و آنها حاضرند به نفع دیگری از امتیازات خود بگذرند. گاهی نیز فداکاری به معنای تحمل نوع خاصی از زحمت یا سختی برای دیگری است.
💟فایده بعدی ازدواج: ایجاد روحیه و احساس تعهّد و مسئولیت پذیری است.
ازدواج به دلیل رابطه عاطفی عمیقی که بین زوجین و فرزندان ایجاد میکند، حس مسئولیت پذیری را افزایش میدهد.📈 این تعهد برای زندگی مشترک شیرین توسط زن و مرد لازم است و آن را قبول میکنند. اما از جانب فرزندان خیلی اهمیت بالایی دارد، زیرا اگر آنها در خانواده مسئولیت پذیر بشوند، آماده میشوند که در اجتماع نیز روحیه مسئولیت پذیریشان حفظ شود و بیتعهد نباشند و درنتیجه روحیه قوی خواهند داشت. 💪🏼
💟فایده دیگر ازدواج ایجاد روحیه نشاط و تحرک است. 🏃🏻♂
ازدواج از آن جهت که کانونی عاطفی و با محبت ایجاد میکند، منشا برای نشاط و تحرک خواهد شد، زیرا شخص میداند کسی هست که دوستش دارد 😊و تلاش میکند زندگی را جهت دهد و روحیه تحرک در افراد افزایش مییابد. و با فراز و نشیب ها و تلخی و شیرینیهای خاص زندگی را شیرین کرده و از یکنواختی دور میکند.☘
این قدرت تحرک آفرینی و امیدزایی زندگی مشترک به قدری است ، که می تواند تا آخر عمر انسان را سرزنده نگه دارد. مثل پیرمردها یا پیرزنهایی که همچنان امید دارند و برای زندگی تلاش میکنند. 👴🏻👵🏻
💡نکته خیلی مهم اما کنترل این قوه است، زیرا قوه تحرک آفرینی و نشاط زایی آنقدر زیاد است که حتما لازم است انسان قبل از ورود به زندگی زناشویی، آموزشی درباره کنترل این قوه داشته باشد. و اگر به این قوه جهت داده نشود، تمام تلاشها و امیدها و فعالیتهای فرد متوجه زندگی دنیوی میشود⚠️ و تلاشی در راستای زندگی اخروی خود و خانواده صورت نمیگیرد.😞 پس لازم است این امید و نشاط محدود به زندگی دنیا نباشد و به واسطه آن لوازم زندگی اُخروی فراهم شود.
🚨اگر فرد قبل از ازدواج افسار این قوه را در دست نداشته باشد، ممکن است بعد از ازدواج آنقدر سرگرم اهداف دنیوی و مادی شود که در معنویات افت داشته و نتواند نیاز عاطفی💕 و معنوی خانواده را نیز رفع کند.🤦🏻♂
در صورت وجود فقدان معنویت ممکن است شخص با اینکه هیچ کمبودی در مادیات ندارد اما احساس رضایت نداشته و حتی دست به اقدامات ناگواری بزند. 😖
#استاد_محمد_شجاعی
4_5783039886286130090.mp3
8.75M
😷 #کرونا_و_ویروسهای_سخت
✅ #صوت_جدید_ویروس_کرونا
❌سردیجات چه نقشی در گرفتن ویروس کرونا دارد❓ اصلا غذای سرد مصرف نشود...
💪باتغذیه گرم سیستم ایمنی بدن خود را بالا ببریم...
😰یکی از دلایل گرفتن ویروس کرونا ترسیدن بیجا میباشد...
😌ترس به هیچ عنوان نباید باشد...
🧂درمان و علت ویروس کرونا و ضد عفونی کننده های طبیعی چیست...❓
📣حتما گوش دهید و اطلاع رسانی کنید...👌
🎤 #استاد_سید_حسین_افشار_نجفۍ
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفـرج_الساعه🍃🌺
🌼 خواص بوییدن گل نرگس بویژه در زمستان
1)قال رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلّم: شُمُّوا النَّرجِسَ و لَو فِی الیَومِ مَرَّةً ، و لَو فِی الاُسبوعِ مَرَّةً ، و لَو فِی الشَّهرِ مَرَّةً ، و لَو فِی السَّنَةِ مَرَّةً ، ولَو فِی الدَّهرِ مَرَّةً ؛ فَإِنَّ فِی القَلبِ حَبَّةً مِنَ الجُنونِ وَ الجُذامِ وَ البَرَصِ و شَمُّهُ یَدفَعُها.(بحارالانوار،ج62،ص299)
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلّم فرمود: [گُل] نرگس را ببویید ، هرچند در روز یک بار ، هر چند در هفته یک بار ، هر چند در ماه یک بار ، هر چند در سال یک بار ، و هر چند در همه عمر ، یک بار؛ چراکه در قلب ، هسته اى از دیوانگى ، جذام و پیسى وجود دارد و بوییدن نرگس ، آن را دور می کند.
2)قال الرضا عليه السلام : وَليَشُمَّ النَّرجِسَ ؛ فَإِنَّهُ يَأمَنُ الزُّكامَ ، وكَذلِكَ الحَبَّةُ السَّوداءُ .
امام رضا عليهالسلام فرمود :گل نرگس ببوييد ؛ زيرا از زكام ، ايمنى می بخشد . همچنين است سياهْ دانه.
3)قال الرضا علیه السلام: «ولا يؤخِّر شمّ النرجس ، فإنّه يمنع الزكام في مدّة أيّام الشتاء».(طبّ الإمام الرضا عليهالسلام ، ص38 /بحارالأنوار ، ج 62 ، ص324)
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «بوييدن گل نرگس را به تأخير نيندازيد؛زيرا كه استشمام آن، از ابتلا به زكام در ايّام زمستان ، جلوگيرى می كند».
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
حرم
* 💞﷽💞 #قسمتبیستونه #نمنمعشق یاسر دم در محضر که رسیدیم همه اومدن استقبالمون.بعدازپارک کردن م
* 💞﷽💞
#قسمتسی
#نمنمعشق
یاسر
وارداتاق شدم و دررو بستم...
جلوی آینه ایستادم...یه داماد تمام عیار...
پوزخندی زدم و کتمو از تنم درآوردم...روی تخت پرتش کردم و وساعتمو از دور مچم بازکردم و روی پاتختی گذاشتم..
واردسرویس اتاق شدم و سرمو زیر لوله ی آب گرفتم...
همیشه وقتی کلافه بودم آب سرد بهم آرامش میداد...
لوله رو بستم و دکمه های لباسمو بازکردم و ازتنم خارجش کردم...گلوله اش کردم و پرتش کردم گوشه ی حمام...
حوله ام رو روی سرم گذاشتم و موهاموخشک کردم...عادت به سشوارکشیدن نداشتم...شلوارموبا یه شلوار ورزشی عوض کردم و یه تی شرت هم تنم کردم..
ازپنجره به آسمون خیره شدم...
پرت شدم به یه خاطره ی دور توی گذشته ام...یه خاطره ی گرم توی دل روزهای سردی که توی کشور غریبه داشتم...به روزهای هفده سالگیم..
«_چرااینجورنگاه میکنی نیلا؟
+چون دوستت دارم میلاد...
دستمو روی میزکوبیدم و گفتم...
_بس کن نیلا..هم من یه بچه ام هم تو...من و تو یک نقطه ی مشترک هم نداریم نیلا...بزرگترینش هم آیینمون...اینقدم به من نگومیلاد...»
بابغض نگاهم کرد و دستشو آروم روی صورتم گذاشت...
با خشم دستشو پس زدم و گفتم
_بهم دست نزن.اه.چرانمیفهمی این چیزا توی دین من خوب نیستن نیلا...حتی اگه همدیگه رو دوس داشته باشیم...میفهمی عزیزم؟
آروم چشماشوبست و اشک ریخت..اشکاش آتیشم میزد...نفهمیدم چیشد که کنترلمواز دست دادم و بغلش کردم...اشک از چشمای خودمم جاری شد...
این رابطه سرتاپا غلط بود»
نگاهی به آسمون انداختم و زیرلب گفتم:
_ازت متنفرم لعنتی...انتقام همه امونو ازت میگیرم...تماشاکن...
مهسو
ازصبح که بیدارشده بودم یاسر خونه نبود...
لابدرفته پیش اون دختره...هه
بدبختانه امروز کلاس هم نداشتم...
گوشیمو برداشتم و کمی توی اینترنت چرخیدم ...مشغول خوندن یه رمان بودم
یکهو برام پیامک اومد..
ازیه شماره ناشناس بود...
«مبارک باشه...خیلی بهم میومدین»
وا..کیه؟پیام دادم
_ممنون ،شما؟
پیامم ارسال نشد...
تماس گرفتم خاموش بود.
خیلی تعجب کردم...ول کن هرکی باشه دوباره پیام میده...
گوشیموکنار گذاشتم و تلفن خونه رو برداشتم و شماره یاسرروگرفتم
بعداز سه تابوق برداشت
+بله
_سلام
+علیک...چیزی شده؟
_نه..خواستم ببینم ناهارمیای؟
+آهان،نه...منتظرم نباش...بخور.درارم قفل کن...من بایدبرم خدافظ
و تلفن رو قطع کرد...
نگاهی به تلفن انداختم و شکلکی براش درآوردم...
بیچاره تلفن گناهش چیه آخه؟؟؟
دوباره تلفن رو برداشتم و شماره طنازروگرفتم...
بعدازکمی حرف زدن به آشپزخونه رفتم و مشغول پختن لازانیا شدم...
#ازعشقپریشانموازدستتودلگیر
#درزندگیامازلبخندانخبرینیست
#محیاموسوی
ادامه دارد....
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #قسمتسی #نمنمعشق یاسر وارداتاق شدم و دررو بستم... جلوی آینه ایستادم...یه داماد تمام ع
* 💞﷽💞
#قسمتسیویک
#نمنمعشق
یاسر
بازهم همون کوچه...همون درب مشکی...همون نوع زنگ زدن خاص خودم...
ایندفعه مسعود درب رو بازکرد...
+به سلام داداش...بیاتو..
واردخونه شدم...مسعودهم بعدازچک کردن کوچه واردشدودرب رو قفل کرد.
_یاشارکو!؟
+دانشگاهه...الانادیگه بایدپیداش بشه...
_میخوام پیداش نشه..خبرش بیاد
نیشخندی زدوگفت
+هنوزم باش کنتاکی؟
_ازش متنفرم،مجبورنبودم تحملش نمیکردم...
+اونم نظرش راجع به توهمینه..میگه اعتمادبه تو حماقته...
_اونوولش کن.زرزیادمیزنه...یه چیزی بیاربخوریم...
+قهوه داریم بیارم؟
_لابدقهوه فوری؟
+آره...چشه مگه؟
_چش نیس،گوشه...نخواستیم بابا...بشین سرجات..
روی مبل نشست و مثل من پاهاشو روی میز رهاکرد...
+چه خبر؟متاهلی خوش میگذره؟دختره هم خوب چیزیه ها...
دندونامونامحسوس ازسرخشم روی هم فشاردادم و غریدم
_دهنتوببند...مهمونیو چه کردی؟
+حله بابا...آخرهفته همه رییس رؤسا جمعن...
نیشخندی زدم و گفتم..
_آفرین...عالیه...
ازروی کاناپه بلند شدم و به سمت دررفتم...
_مراقب اوضاع باش...هرچی که شد فقط یه ایمیل میدی...شیرفهم؟
+چشممم میلادخان...
دررو که بازکردم بایاشار سینه به سینه شدم...پوزخندی زدوگفت
+به ببین کی اینجاس...بودی حالا...من تازه اومدم..
_اتفاقا به همین دلیل دارم میرم...
نگاهی به مسعود انداختم و گفتم
_یادت نره حرفامو.خداحافظ
عینک دودیمو زدم ...کلاه سویی شرتم رو انداختم و بعدازاینکه بچه ها داخل رفتن و در رو بستن...با دستمال جیبی اثرانگشتاموپاک کردم و به سمت ماشینم رفتم...
مهسو
توی عالم خواب بودم که حس کردم کسی صدام میزنه...
_هووووم؟؟؟ولم کن
+پاشواینجاسرمامیخوری،چرااینجوری خوابیدی؟
آروم چشمامو بازکردم و یاسررو دیدم...
خب بابا یاسره دیگه...دوباره چشماموبستم ولی....چیییی؟یاسره؟
سریع چشماموبازکردم و سرجام نشستم...
_سلام
+سلام خانم...این چه وضع خوابیدنه؟
چراخونه اینقدسرده؟چرا بی پتو روی کاناپه خوابیدی؟اونم بااین سر و وضع
اینو که گفت نیشخندی زد و واردآشپزخونه شد...
بااعتمادبه نفس پرسیدم
_کدوم سرووضع؟مگه چمه؟هان؟
قهوه ساز رو روشن کرد و از آشپزخونه بیرون اومد و باخنده نگاهی بهم انداخت و گفت...
+میتونی از آینه بپرسی...
و بازم خندید و به سمت اتاقش رفت..
کوفت هی میخنده،انگارقرص خنده خورده...
وارداتاقم شدم و جلوی آینه ایستادم...
بادیدن لباسام دلم میخواست خودموخفه کنم و جیغ بزنم...
یکی نیست بگه آخه دختره ی خل و چل...مگه خونه باباته و خودت تنهایی که اینجور لباس میپوشی؟؟؟
ای بابا چه اشکال داره ،شوهرته دیگه...
وجدان جان..خفه...دیگه بدتر...😖😭
لباسامو با یه دست لباس درست و حسابی عوض کردم ولی از اتاق بیرون نرفتم ...
صدای در اتاقم اومد
_بفرما
دررو بازکرد وبه ستون درتکیه دادو یک دستشو توی جیب شلوارگرمکنش گذاشته بود و با اون دستش هم فنجون قهوه اش رو گرفته بود...
+چرابیرون نمیای؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم...
+پاشو بیابیرون...من که چیزی ندیدم...درضمن،شوفاژارم خاموش نکن...قندیل میبندی..اگه سرمابخوری منم نیستم مراقبت باشم...
دوباره نیشخندی زد و ازاتاق بیرون رفت..
منم نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم...
#بازهمعقربهیقبلهنماگیجشده
#نکنددوروبرخانهیماآمدهای...
#محیاموسوی
ادامه دارد....
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #قسمتسیویک #نمنمعشق یاسر بازهم همون کوچه...همون درب مشکی...همون نوع زنگ زدن خاص خو
* 💞﷽💞
#قسمتسیودو
#نمنمعشق
یاسر
درب یخچال روباز کردم...بادیدن غذای موردعلاقم چشمام برق زد و ظرف حاوی لازانیارو از یخچال خارج کردم...
_اوووووم...چه کردی مهسوخانم...
روی اوپن آشپزخونه چهارزانو نشست و گفت
+بزارش سرجاش...یالا...
ابرویی بالاانداختم و گفتم
_آهااا...بعداونوقت چرا؟
+چون من میگم..
نیشخندی زدم و به سمت ماکروفررفتم و ظرف غذارو توش قراردادم...تنظیمش کردم و به سمت مهسو رفتم،دستمو به سینه زدم و گفتم
_اینجا من حرف آخررومیزنم...
چشمکی زدم و ادامه دادم
_بیا بشین روی مبل کارت دارم..
از اوپن پایین پرید و گفت
+باشه رییس
به سمت مبل ها رفت و نشست من هم همزمان غذارو از ماکروفر خارج کردم و سس و دوغ رو باخودم بردم...
+نوشابه هستا...
_نمیخورم...اهلش نیستم...هیکلم بهم میخوره...
چشماشو گرد کرد و گفت
+اوهوع...هیکلت؟؟؟مگه دختری؟
_نخیر،ورزشکارم...
+کمپزبده،حالابگوچیکارم داشتی ؟
_ببین مهسو صدباربهت گفتم،این آخرین باره...خوب گوش کن،من وظیفم مراقبت ازتوئه ولی خودتم کمک کن خانم..مگه نگفتم دررو قفل کن؟چرا قفل نکردی؟چرابی احتیاطی میکنی؟
فکرکردی اونا از کارای ما بی خبرن؟
نه،مطمئن باش فقط سکوت کردن تا به هدفشون برسن...پس وقتی من نیستم خودت مراقب باش حسابی،باشه؟
نگاهی کرد و گفت
+خب من که بلدنیستم...باشه.حواسم هست..
خنده ای زدم و دستموروی شونه اش گذاشتم و چشمکی زدم....از جام بلندشدم و به سمت اتاقم رفتم...
مهسو
وارد اتاقش شد و دررو بست،واردآشپزخونه شدم و مشغول شستن ظرفهاشدم...
صداش رو شنیدم که اسمموصدامیزد...
به سمت اتاقش رفتم و گفتم
_بله...کارم داری؟
+آره،امشب قرارمهمی دارم...احتمال داره تا دیروقت خونه نیام...حسابی مراقب خودت باش،هیچ جوره نمیشه کنسل کنم.وگرنه نمیرفتم.به بچه هاهم میسپرم اطراف خونه گشت بزنن ولی بازم میگم هیچکی ازخودت بهترنمیتونه مراقب باشه...افتاد؟
_اوهوم...حالا کجاهست این قرارمهممم؟
نگاه متعجبی بهم انداخت و یکی از ابروهاشو بالابرد و گفت
+متاسفم که اسرارشغلیمونمیتونم فاش کنم...
بعدهم نیشخندی زد
چهره ام رو بی تفاوت کردم و گفتم...
_هرجور راحتی...
وارد اتاقم شدم و روی تختم ولوشدم و مشغول خوندن کتاب
حدودا نیم ساعت بعدبود که صدای بسته شدن درب خونه رو شنیدم...
به طرف در رفتم و باکلید دوبار قفلش کردم و دوباره به اتاق برگشتم....
#منتنهاییروخوببلدم...
#دلمگرفتهازاینجا
#کمیمراقبمنباش...
#محیاموسوی
ادامه دارد....
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #قسمتسیودو #نمنمعشق یاسر درب یخچال روباز کردم...بادیدن غذای موردعلاقم چشمام برق زد
* 💞﷽💞
#قسمتسیوسه
#نم_نم_عشق
یاسر
وارد لابی هتل شدم...ازدور دیدمش...مثل همیشه ظاهر شیک و آراسته اش چشم رو فریب میداد...اما نه چشم من رو...
من که سالها بود اون روی این مارخوش خط و خال رو شناخته بودم...
باهمون پوزخندهمیشگیم به سمتش رفتم...
از سرجاش بلندشد...
+اوووه ببین کی اومده...چطوری مردجوان؟
_زیرسایه ی شما عالییییی
+هنوزم زبون باز و پاچه خواری...
خنده ای کردم و گفتم...
_نمک پرورده ایم...
خنده ی پرعشوه ای کرد و گفت
+اولالا...حاضرجواب رو یادم رفت...اثرات پیریه دیگه...
بادستش اشاره به نشستن کرد...درحین نشستن گفتم
_اختیارداری عزیزم...پیر چیه؟شما که هرروز جوون ترازدیروز...
بازهم خندید و گفت
+خیلی خب کافیه...شام چی میخوری؟
_نگوکه یادت رفته سلیقمو؟
چشمکی زد و روبه گارسون گفت
+دو تا شیشلیک بامخلفات...و....زیتون پرورده اش یادت نره
و چشمکی به من زد
خنده ی بلندی سردادم و گفتم
_الحق که حافظه ات عالیه...
توی چشمام خیره شد و گفت
+تو و علایقت ملکه ی ذهن من باقی میمونین...
لبخندی زدم و به چشماش خیره شدم...
**
بعدازصرف شام جعبه سیگاررو به سمتم گرفت و گفت...
+نگوکه نمیکشی هنوزم؟
لبخندملایمی زدم و گفتم
_من سراغ هرکاری برم سراغ این کوفتی نمیرم...
+درعوض من عاشقشم...
_پس من چی؟
+توروکه میپرستم میلاد من...
اون پک های غلیظ به سیگارش میزد و من بانفرت و بغض به زن رو به روم نگاه میکردم...وبه اسم میلادفکر...اسمی که این زن برام انتخاب کرده بود....
#مادرم....
مهسو
باصدای تلویزیون که داشت اخبارمیگفت از خواب پریدم...
حتما یاسر اومده خونه ...توی آینه سرووضعم رو مرتب کردم و دست و صورتمو توی سرویس شستم...
ازاتاق خارج شدم و یاسررودیدم که روی کاناپه روبه روی تلویزیون نشسته بود و به صفحه اش زل زده بود...
رفتم روبه روش ایستادم و تقریبا دادزدم...
_الوووو،چرااینقدزیادش کردی؟؟؟
جاخورد،مشخص بودتوی این عالم نبوده...
متقابلادادزد
+چی؟؟؟؟
سرمو باکلافگی تکون دادم و تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو روی مبل کناری پرت کردم...
_چته؟چرا مثل مجسمه ابولهول زل زدی به تلویزیون و صداش رو تاآسمون هفتم بالابردی؟
+ببخشید حواسم نبود...
پوزخندی زدم و گفتم...
_متوجه شدم
به سمت اتاقش رفت و گفت
+میرم یه چرت بخوابم...لطفا برای اذان بیدارم کن...
_عه...چیزه...اذان کی هست؟؟؟
مستاصل سرش رو تکون داد و گفت...
+تلویزیون رو بزارروشن باشه...مشخص میشه...
_اوهوم...باشه...
به سمت اتاقش رفت و درروکوبید...
زیرلب گفتم
_وحشی....
شونه ای بالاانداختم و واردآشپزخونه شدم...
#شدهآنقدرمحوچشمهایشباشیکهصدایشرانشنوی؟؟؟؟
#میخندماماچشمهایمرنگغمدارد...
#باشمنباشمواقعادنیاچهکمدارد؟
#محیاموسوی
ادامه دارد....
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #قسمتسیوسه #نم_نم_عشق یاسر وارد لابی هتل شدم...ازدور دیدمش...مثل همیشه ظاهر شیک و آراس
* 💞﷽💞
#قسمتسیوچهار
#نمنمعشق
یاسـر
وارداتاقم شدم و دررو قفل کردم..
همونجاپشت در نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم..
همیشه حالم بعدازدیدن اون زن اینجورمیشد...لعنت به من و گذشته ام...
گذشته ای که هنوزهم مجبورم تحملش کنم...
چشمم به سجاده ام افتاد که وسط اتاق پهن بود...
به سمت سرویس رفتم و وضوگرفتم...
لباسم رو با یه لباس سفید تمیز عوض کردم..کمی از عطر محمدی ام رو زدم و بااحترام روی سجاده ام نشستم...
یاعلی گفتم و ازسرجام بلندشدم...
نیت کردم و قامت بستم...
#اللهاکبــر
****
بعدازتموم شدن نماز تسبیحمودستم گرفتم و شروع کردم به ذکرگفتن و استغفارکردن...
دونه دونه اشکام جاری میشدن...تاجایی که هق هق میکردم...
تسبیحموکنارگذاشتم و سرم رو روی مهرگذاشتم...مهرتربت...چقدردلم هوای بین الحرمین داشت...
این که تاحالاکربلانرفته بودم برام یه ننگ بود.تاهجده سالگیم که توی اون کشورلعنتی بودم...بعدشم که دیگه به واسطه ی شغلم نمیشدبرم...😞
بعدازکمی دردودل باخدا و اهل بیت ع سجاده ام رو جمع کردم و دست و صورتم رو توی سرویس شستم...
روی تختم درازکشیدم و به سقف خیره شدم...
کم کم چشمهام گرم شد و به خواب رفتم...
مهسو
مشغول آشپزی بودم که اذان پخش شد...
کسی که اذان رو میگفت چقدرصدای زیبایی داشت...برای چندثانیه محو اون صداشدم...انگار که خاطره ای دور ازاین صداداشتم...همین قدر زنده،همین قدر شیوا و رسا...
یکهویادم اومد که باید یاسررو ازخواب بیدار میکردم...
به سمت اتاقش رفتم...
در زدم و دستگیره رو پایین کشیدم...
باز نشد،انگار قفل بود.
چندبار محکم در زدم ولی نشنید انگاری...
آقارو باش،چجور میخوای از من نگهداری کنی تو آخه،خودت پرستارلازمی...
گوشیمو از جیب لباسم درآوردم و روی شماره یاسر ضربه زدم...
بعداز چندلحظه صدای زنگ خورش رو شنیدم...
تماس رو وصل کرد
_سلام آقای خوابالو...چقدمیخوابی،پاشوببینم،اذانه..
+باشه بابا،اومدم
قطع کرد،این بشر ادب حالیش نیس که...
واردآشپزخونه شدم و مشغول ناهارپختن شدم....
صدای در اتاق رو شنیدم که بازشد...
بعد ازچندلحظه واردآشپزخونه شد
+سلام
بااخم برگشتم طرفش
_سلام و کوفت،به من میگه بیدارم کن بعد مثل خرس میخوابه درهم قفل میکنه...تومثلا محافظ منی؟
خنده ی ملایمی کرد و گفت
+من تسلیم،حق باتوئه...خیلی خسته بودم شرمنده
از تعجب اینکه عصبانی نشدازلحن بی ادبانه ام ابرو بالاانداختم و گفتم
_خواهش میکنم
واردپذیرایی شد و تلویزیون رو خاموش کرد..
سجاده اش رو پهن کرد و نمازش رو شروع کرد...
لحن و صوت عربیش واقعا جذاب بود...
ازصدای صدتا خواننده درنظرم گرمترو جذابتربود این صداومتنی که میخوند...
وقتی به خودم اومدم که دیدم با لبخند بهم خیره شده ...
سرموپایین انداختم که باحرفش شوکه شدم
+ #قبولباشهاولینزیارتتخانم...
#اذانشدستبیاپشتقامترعنات
#قبولمیشودآیانمازباطلمن؟
#محیاموسوی
ادامه دارد....
لایک❤فراموش نشه😉 _ *