eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
7.9هزار ویدیو
728 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
837.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈اگر بخوای کسی رو ۳۰درصد برنجونی اول باید خودت رو ۷۰ درصد برنجونی 👈اگر کسی ازت درخواست کمک کرده بدون قبلا از خدا درخواست کمک کرده و خدا آدرس تورو بهش داه ...! 👈طولانی مدت از کسی متنفر نباش چون این تنفر در تو تبدیل به نقطه ضعف تو میشه ...! 👈اعتماد المثنی نداره ... اگه از دست رفت دیگه رفت ... 👈اینو خیلی به خاطر بسپاریم آدمها، تقریبا همه ی آدم ها یادشون میره که براشون چیکار کردی ولی یادشون میمونه باهاشون چیکار کردی ...!
4.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸امـروزتون شاد 💕آرزومندم 🌸سرای قلبتون پراز عشق 💕مهربانی روشنی زندگیتون 🌸راهتون سبز و پرگل 💕 ولبتون همیشه خندون باشه 🌸چهارشنبه تون بینظیر ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ 💕و تعطیلاتتون بشادی
🔰باطن حضرات معصومین علیهم السلام قابل درک نیست—لطفا درک کنیم این را — 🔺قال مولانا آیت الله العظمی امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام: و باطنُهُ غَیبُ لا یُدرَک باطن«حضرات‌معصومین» علیهم السلام غیبی است که قابل درک نیست. 📙بحار جلد ۲۵ صفحه۱۷۱ ⭕اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج⭕
▫️🔹میل و تمایل به اهل بیت علیهم السلام🔹 ▪️عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ،عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(عَلَيْهِ السَّلاَمُ) قَالَ: نَظَرَ إِلَى النَّاسِ يَطُوفُونَ حَوْلَ الْكَعْبَةِ، فَقَالَ: «هَكَذَا كَانُوا يَطُوفُونَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ،إِنَّمَا أُمِرُوا أَنْ يَطُوفُوا ثُمَّ يَنْفِرُوا إِلَيْنَا فَيُعْلِمُونَا وَلاَيَتَهُمْ،وَ يَعْرِضُونَ عَلَيْنَا نُصْرَتَهُمْ» ثُمَّ قَرَأَ هَذِهِ الْآيَةَ: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ ﴿ابراهیم٣٧﴾‏ فَقَالَ:«آلِ مُحَمَّدٍ،ثُمَّ قَالَ-إِلَيْنَا إِلَيْنَا». 🔸فضيل بن یسار گفته است: حضرت امام محمدالباقر (عليه السّلام) به مردمى كه گرد كعبه طواف کرد نگاه كرد و فرمود: در جاهليّت هم چنين طواف مى‌كردند!! همانا به آنان فرمان داده شده كه بر گرد آن طواف كنند ؛ سپس به سوى ما كوچ كنند تا ولایتشان را به آگاهى ما رسانده و يارى‌ شان را به ما عرضه كنند؛ سپس اين آيه را قرائت کرد: پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده (ابراهیم 37) پس فرمود: آل محمد ؛ سپس فرمود: به سوی ما ، به سوی ما (خداوند قلوب برخی مردم را گرایش داده) 📚تفسیر البرهان/ج3/ص316 🔅ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است🔅 الهی ‌بِحَقِ ‌السّیدة‌ زِینَب ْ‌سَلٰام ُ‌اَللّهْ‌ عَلَیْها َّ‌عَجّل‌ لِوَلیکَ‌ الغَریبِ‌ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻 ‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️ ید الله فـــــوق ایدیهم یــــــد الله است.. بمیرد دشمن حیــــــدر ولــــــی الله است..
❗️ را بهتر بشناسید! ❗️تلاش عمروعاص برای ایجاد انحراف در شناسایی کسانی که حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها را آزردند. ⛔️ عمرو بن عاص ناصبی لعنة الله علیه در حدیثی گفته از رسول خدا شنیدم فرمود: «آل ابی طالب دوستان من نیستند❗️بدون شک دوستان من خداوند ومؤمنان نیکوکارند.» باید بدانیم : این اکاذیب غالبا، با هماهنگی جعل شده است. وقتی روایتی از صحابه‌ نقل شده است که فرمودند: «فاطمه علیهاالسلام پارۀ تن من است. هرچه او را آزرده کند مرا می آزارد» آن ملاعین داستان خواستگاری حضرت امیر علیه‌السلام از دختر ابی جهل را ساختند، و این فرمایش رسول الله ص را چسباندند به آن داستان!! بعد هم عمرو بن العاص جملۀ فوق را به رسول اکرم نسبت داد تا اینگونه القاء کند که رسول الله واقعا از این خواستگاریِ ساختگی رنجیده خاطر و خشمگین شده‌اند!! (همانگونه که در اسکن مشخص است این مطلب در شرح نهج هم آورده ، با آنکه این خبیث همه چیز را می داند؛ اما تعصب وی به او اجازه نمی‌دهد که کل حقیقت را بگوید!) ⭕اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج⭕
* 💞﷽💞 ‍ حس بدی داشت. مرد کور! اصلا دوست نداشت این کلمات را از دهان سیاوش بشنود! ذهنش را آشفته میکرد: - اگه بگم بله، فکر میکنی از روی ترحمه؟ سیاوش کمی فکر کرد: -اینطور که تو میگی من تو رو خیلی دوست داشتم، تو چی؟ منو همونقدر دوست داشتی؟ اشکی از چشمان راحله روی دست سیاوش افتاد. سیاوش سر چرخاند سمت راحله، دستش را بالا برد و سعی کرد صورت راحله را پیدا کند. راحله دست سیاوش را گرفت و کنار صورت خودش گذاشت. سیاوش با شست ش گونه راحله را نوازش کرد: -این اشکا یعنی دوستم داشتی? راحله دست سیاوش را گرفت، کف دستش را بوسید و گفت: -دوست داشتم؟ تو همه ی دنیای منی سیاوش و برای اولین بار سیاوش لبخندی زد. دست انداخت دور شانه راحله و به سمت خودش کشیدش. سرش را روی سینه اش گذاشت و دستش را دورش گرفت. همانطور که نگاهش به دیوار روبرو خیره بود گفت: -یه مرد کور، که جلوی پای خودش رو هم نمیتونه ببینه چطوری میتونه دنیای کسی باشه؟! با این حرف هق هق راحله بیشتر شد. جوری که لباس ابی رنگ سیاوش خیس شد. چه بلایی سر سیاوش آمده بود؟ مردی که روزی کوهی از غرور و اعتماد به نفس بود حالا، خودش را حتی لایق مهر همسرش هم نمیدید!! با خودش فکر کرد الان هرچقدر بگوید سیاوش باور نخواهد کرد. ترجیح داد سکوت کند. دلش برای این آغوش گرم و مردانه تنگ شده بود. دست هایش را حلقه کرد دور سیاوش، چقدر به این ارامش نیاز داشت ... سیاوش با خودش فکر کرد این دوماه چقدر این دختر اذیت شده است. چقدر سخت بوده است و این یک هفته ای که به هوش آمده بود، اینقدر در شوک بود که با کسی درست و حسابی حرف نزده بود. از خودش بدش آمد. این دختر همه فکر و ذکرش او بود و سیاوش بی توجه به دلهره ها و ترس های این مدتش، فقط به خودش فکر کرده بود. چقدر بی فکر! دست دیگرش را دور راحله گرفت، سرچرخاند و صورتش را روی سر راحله گذاشت. گوشی راحله زنگ خورد، وقتی حواب تلفن را داد از ایستگاه پرستاری صدایش کردند. راحله، همان طور که از در بیرون میرفت، کمی مکث کرد و گفت: -پرسیدی تو با این وضعیت چطوری میتونی دنیای من باشی? بهتره بذاریم زمان جواب این سوال رو برای هردومون روشن کنه....من میرم کارای ترخیصت رو انجام بدم بالاخره سیاوش مرخص شد و بعد از تقریبا دو ماه به خانه برگشت. هنوز نمیتوانست درست راه برود و به عصا نیاز داشت. وقتی به خانه رسید مادر اسفند برایش دود کرده بود و پدرش گوسفندی را از خوشحالی سلامتی اش، جلویش سر برید. سیاوش با کمک عصا های زیر بغلش و سید وارد خانه شد. با هزار سلام و صلوات، به اتاق راحله رسید و روی تخت نشست. بعد از اینکه همه از اتاق بیرون رفتند و زن و شوهر را تنها گذاشتند، سیاوش چوب های زیر بغلش را کناری گذاشت و کش و قوسی آمد: -آخخخ، بدنم خشک شده راحله چادرش را به جوب لباسی آویزان کرد و سر به سر سیاوش گذاشت: - منم اگه دو ماه تمام میخوابیدم بدنم خشک میشد سیاوش خندید و راحله با کیف نگاهش کرد. چقدر دلش برای این خنده ها و آن دندان های ردیف تنگ شده بود. اشک شوق در چشم هایش حلقه زد. با همان مانتو شلوار کنار سیاوش نشست: -نمیدونی چقد از اینکه اینجایی خوشحالم! تمام این مدت به این فکر میکردم که یعنی میشه یه بار دیگه من وسیاوش اینجوری کنار هم بشینیم و حرف بزنیم؟ سیاوش با چشم هایی که نمیدید به صورت راحله زل زد: -بخاطر من خیلی اذیت شدی! جبران میکنم - این چه حرفیه سیاوش، تو بخاطر من اینجوری شدی، من باید جبران کنم و سیاوش که حالا همان سیاوش سابق شده بود، شوخی اش گل کرد: -اصن چطوره دو تامون برای هم جبران کنیم راحله خنده اش گرفت و سیاوش ادامه داد: -خب حالا برای اولین جبران، برو ماشین بیار که این زلف های تا به تا رو بتراشیم. یه ساعت دیگه آبجی ها زنگ میزنن، منو اینجوری ببینن فک میکنن تو موهامو کندی سوده و سارا، خواهر های سیاوش که ایران نبودند، هر از گاهی تماس تصویری داشتند و با راحله و سیاوش حرف میزدند. این مدت پدر سعی کرده بود یک جوری رفتار کند تا بویی نبرند و وقتی سیاوش به هوش آمده بود جریان را گفته بود و در این یک هفته، یکی دوبار زنگ زده بودند و حالا که سیاوش مرخص شده بود میخواستند تماس بگیرند و حالی بپرسند... ...
* 💞﷽💞 ‍ چند دقیقه بعد، بابا ایرج، در حمام نشسته بود و داشت موهای پسرش را ماشین میکرد. راحله هم دم در ایستاده بود و تماشایشان میکرد و میخندید به شو خی هایشان. سیاوش عین بچه مدرسه ای هایی که دوست ندارند مویشان کوتاه شود یکسره غر میزد: -میگم بابا خراب نکنی موهامو! چهار راه بندازی وسطش - حرف نزن بچه، میدونی چند بار بچه بودی خودم موهاتو زدم? -والا تا جایی که من یادم میاد بیشتر وقتها عمو مهران سر مارو میتراشید. اول مهر که میشد تو خونه مادر بزرگ، من و کیا و فرزاد و بقیه پسرارو به صف میکرد و دونه به دونه کچلمون میکرد. با اینکه معلم بود اون لحظه به نظرم حس یه پشم چین رو داشت که داره پشم گوسفندارو میزنه! اخرشم تا دو سه جای کله مون رو زخم و زیل نمیکرد ول کن نبود. - اینقد حرف نزن ببینم چکار میکنم - میدونی، الان که فکر میکنم میبینم خنده هاش خیلی خبیثانه بود! سیاوش این را گفت و زد زیر خنده ولی یکدفعه با دردی که در گوشش احساس کرد تقریبا داد زد: -بابا گوشمو بریدیا! من کور شدم شما نمیبینی? آری، پدر نمیدید، چرا که با وجود لبخند ها و شوخی هایش، پرده اشکی که جلوی چشم هایش بود نمیگذاشت ببیند. چگونه بببند سیاوشش با چشمانی نابینا جلویش نشسته و اشکش در نیاید? پسری که تا دیروز درس میخواند، درس میداد، رانندگی میکرد، حالا قرار بود تبدیل شود به آدمی طفیلی که حتی برای راه رفتن محتاج دیگران است? اینها بود که اشک میشد در چشمان پدر و نمیگذاشت ببیند. و این جمله اخر سیاوش، تیر خلاص بود. نتوانست تحمل کند. اشکی را که میخواست از نوک دماغش پایین بچکد با سر استینش پاک کرد، ماشین را خاموش کرد. راحله که می دید پدر چه تلاشی میکند برای اینکه جلوی سیاوش گریه نکند گفت: -بدین به من بابا! یه بلایی سرش میارم که التماس کنه شما براش بزنین - خدا به دادم برسه. بذار وصیت کنم اقلا پدر لبخندی مغموم زد، ماشین را به دست راحله داد و غیبش زد. رفت توی اتاق، سر گذاشت به دیوار و های های زد زیر گریه... دکتر برای سیاوش چند جلسه ای فیزیو تراپی نوشته بود. استخوان پایش موقع شکستن جابجا شده بود برای همین بعد از جوش خوردن نیاز به مراقبت داشت. از طرفی دو ماه بیهوشی کمی ماهیچه هایش را تحلیل برده بود جوری که بدون چوب زیر بغل راه رفتن برایش سخت بود. بخاطر چشمش و آن خونریزی اولیه، هم یک سری اسکن لازم بود. راحله سعی میکرد، برای جلسات فیزیو تراپی و کارهای پزشکی که هنوز لازم بود خودش در کنار سیاوش باشد که یک وقت سیاوش فکر نکند خسته شده یا حس کند سربار دیگران است. هرچه باشد هرکسی با همسرش کمتر رو در بایستی دارد.ذ این کارها، در کنار کلاس های درس و مراقبت ها و کارهای خانگی سیاوش که هموز به نابینایی اش عادت نکرده بود جسم راحله را خسته میکرد. گاهی وقتها شبها سیاوش بی خواب میشد یا اگر میخوابید خواب های آشفته میدید و راحله مجبور بود کمکش کند و به همین خاطر دچار کمبود خواب هم شده بود طوری که گاهی احساس ضعف میکرد و چشمش سیاهی میرفت. با وجود همه اینها خوشحال بود. خوشحال از اینکه سیاوش دوباره به زندگی برگشته و میتواند در کنارش باشد. با این فکر ها نیرویی تازه میگرفت و میتوانست سختی ها را تحمل کند. آن شب، مادر برای تشکر از زحمات سید صادق او و همسرش را برای شام دعوت کرده بود. وقتی آمدند، پسر کوچک دو-سه ساله ای هم همراهشان بود. پسری بامزه و خوش رو با موهایی حالت دار و خرمایی. همانطور که در بغل سید بود، با چشم های درشت و سیاهش هیجان زده اطراف را میپایید و با زبان دست و پا شکسته سوال میپرسید. شباهت عجیبی بین این پسر و زینب خانم بود طوری که همه فکر کردند لابد خواهر زاده ای، برادر زاده ای ست که به خاطر علاقه وافری که به زینب خانم داشته خودش را به مهمانی تحمیل کرده! از آن بچه های سرتق که وقتی کسی را دوست دارند آویزانشان می شوند و میخواهند هرجا که میرود پا به پایش راه بیفتند! و حالا این عمه یا خاله مهربان جور این پسر بچه شیرین را کشیده بود. اما تعجب همه وقتی بیشتر شد که دیدن این آقا حیدر کوچک، زینب را مامان خطاب میکند و سید صادق را پدر! وقتی سیاوش فهمید بچه ای همراه مهمانهاست، راحله را کناری کشید و گفت: -باید زودتر بهت میگفتم اما پیش نیومد، بعدشم که اون اتفاقا افتاد. یه وقت چیزی نپرسی ازشون، بعدا همه چیز رو برات توضیح میدم. فعلا کاملا عادی رفتار کن ...
🍀♥️ 💫 با غرق شدن درافکار گذشته دنیای شیرین تان را برزخی نکنید. افکارگذشته فقط ایجادموج منفی در شماخواهد کرد وتمام درهای سعادت رابه روی شما خواهدبست مالک افکارت باش...
♥️🍀 💫 هر کجای زندگی‌ات که هستی می‌توانی دوباره شروع کنی. و نگذار این دردها و غصه‌ها و گاهی بعضی حرف‌ها بال‌های پرواز تو را ببندند. نیاز نیست به حرف تمام مردم این شهر توجه کنی. آنقدر خودت باش که همه‌ی شهر به تو عادت کنند. باید فــرق داشته باشی همه‌ی ما باید فرق داشته باشیم. ما نمی‌توانیم برای دل تمام این مردم زندگی کنیم، پس خودت را شروع کن. این روزها که هر کس نقابی بر چهره دارد برای متفاوت بودن فقط کافی‌ست که خودت باشی.
حتی اگر همسرتون اهل رمانتیک بازی و کارهای عاشقانه نیست و از این جور کارها انجام نمیده و یا بدتر، وقتی شما انجام میدین تو ذوقتون میزنه و یا توجهش بهتون کمه برای پایدار موندن زندگیتون هم شده شما انجام کارهای رمانتیک رو نه تنها متوقف نکنین، بلکه با قدرتی بیشتر از قبل ادامه بدین. تا حالا تو زندگی پدر و مادرهاتون توجه کردین یه سری عادت های بد، با گذشت زمان و کهولت سن پررنگ تر میشن. اون کسی که زود عصبانی میشه وقتی که پیر میشه هاش بیشتر میشن و در فواصل زمانی کوتاه تری اتفاق می افتن. اگر شما رمانتیک بازی رو تعطیل کنین یه راه گرما بخش برای خونه و زندگی و روحیه خودتون رو از دست دادین و به روحیه خودتون هم توجه نشون ندادین و دوما اینکه با گذشت زمان جدیت حاکم شده برزندگی شما بیشتر میشه و ذوق و انرژی جاری در زندگیتون کم .... این مطلب رو جدی بگیرین حتی اگر همسرتون اهلش نیست شما همچنان به کارهای گرما بخش و انرژی ده و رمانتیک ادامه بدین؛
💕💕 آرایش کودکان دشمن اعتمادبه نفس آنها آرایش کردن کودکان باعث کاهش اعتماد به نفس آنها در سنین جوانی می‌شود. به گزارش ویکی روان به نقل از اشپیگل، روان‌شناسان آلمانی به این نتیجه رسیده‌اند که آرایش کردن در ذهن کودک این ذهنیت را ایجاد می‌کند که بدون آرایش زیبا نیست و در جوانی به کمبود اعتماد به نفس تبدیل می‌شود.
*مشاوره نوجوان* ⏪ *بلوغ_مرحله_گذار از به است.* 2-دوستی و رفتار همراه با تایید والدین با نوجوان اگر از خانواده‌اش تایید نگیرد 👌 جذب گروه همسالانی می‌شود که شاید مورد پسند شما نباشند و موجب نگرانی‌تان شود. 👈این تایید باید همه جانبه باشد. ‼️اگر رفتاری از نوجوان از نظر شما مطلوب نیست ❌شاید با موقتا موجب رفتار نوجوان شوید 👈ولی با گرفتن احساس استقلال، وی را به خود وابسته کرده‌اید و فرصت جدال برای یافتن هویت را از او گرفته‌اید. 🌿🌷