eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
670 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
◻️▫️☀️ 🎉 26 روز مانده تا میلاد حضرت اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف 💚 کسی که خوشحال می‌شود که از یاران حضرت قائم عجل‌الله‌فرجه باشد، باید انتظار بکشد و در حالی که منتظر است، پرهیزکار و به اخلاق نیک پایبند باشد. پس اگر او بمیرد و حضرت بعد از او قیام کند؛ اجر او مانند کسی است که حضرتش را درک کرده باشد. پس بکوشید و انتظار بکشید. گوارایتان باد، ای گروه مورد رحمت! 🔹 حدیثی از حضرت الصادق علیه السلام 🎤 گروه همخوانی 🟢 اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 🟢
10.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩▫️ قسمت — سوم ✔️ 📜.. پیغامی از محبوب دور از نظر .. ▪️◾️🌅◾️▪️ قال مولانا و سیدنا و مقتدانا و صاحبنا ولی امر مسلمین کل جهان آیت الله العظمی صاحب العصر و الزمان عجل الله فرجه: 🌅 إنّا أهلُ بَيتِ النُبُوَّةِ وَ مَعدِنُ الرِّسالَةِ وَ الخِلافةِ و نَحنُ ذُرّيَةُ مَحَمّدٍ وَ سُلالَةُ النَّبيّن. We are a member of prophethood family , prophetry source and caliphate . We are the kins of Muhammed and the prophet (peace be upon him and his family) and of prophet's offsprings. 🌅 ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت و خلافت هستیم ، ما عترت محمد (صلی الله علیه و آله) و سلاله ی پیامبرانیم. Wir sind ein Mitglied der Familie des Prophetentums, der Quelle der Prophetie und des Kalifats. Wir sind die Sippen von Muhammed und dem Propheten (Friede sei mit ihm und seiner Familie) und von den Nachkommen des Propheten. 📚یوم الخلاص ص۵۶۸ بشارة الاسلام ص٢٢٤ الزام الناصب ص٢٢٦ بحارالانوار ٢٠٧/٥٢ 🔴 اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 🔴 |
حرم
* 💞﷽💞 💗رمان کابوس رویایی💗 قسمت4 با کمک خانم صبوری از جا برمی خیزم و به سختی چند قدمی برمی دارم. چش
* 💞﷽💞 💗کابوس رویایی💗 قسمت5 از توی کیفش برگه ای در می آورد و روی میز می گذارد. _این مدرکِ که پدرتون تموم اموال شونو به نامتون کردن. _بله، گفته بودن. من نمیتونم ایران بمونم. اینجا خاطرات زیادی هست که بدون پدر واقعا تحملش سخته. میخوام تمام داراییم رو بفروشم و برگردم فرانسه. پ افشار منش کمی سکوت می کند و بعد لب هایش را به سخن حرکت می دهد: _باشه... من آدمشو دارم که به قیمت خوبی اموالتونو بفروشه. میان همین حرف ها خانم صبوری با دستان لرزان پیش می آید و سینی را می گذارد. به آقای وکیل اشاره می کنم: _بفرمایید چای، در ضمن ممنونم. سود شما هم محفوظه. _میدونستم مثل پدرتون با معرفت هستین. بعد از خوردن چای کیفش را به دست می گیرد و می رود. تا دم در همراهی اش می کنم. حوصله‌ی خانه را ندارم برای همین بعد از ناهار، لباس عوض می کنم تا به دوست قدیمی ام سر بزنم. به موهایم شانه می زنم و آنها را روی لباسم پخش می کنم. گوشواره های گرد ام را گوشم می کنم و با آرایش ساده ای رنگ به رخسارم برمی گردانم. از خانم صبوری خداحافظی می کنم. مرسدس نوک مدادی را سوار می شوم و به راه می افتم‌. از قنادی دو کیلو شیرینی زبان می خرم. جلوی آپارتمان سیما پارک می کنم و پیاده می شوم. عینک آفتابی ام را برمی دارم و از پله ها بالا می روم. زنگ خانه‌ی سیما را می زنم. مادر سیما در را باز می کند و من را راهنمایی می کند. با صدا زدن مادرش، سیما به پذیرایی می آید و با دیدن من جیغ می کشد. به طرفش می روم و او مرا در آغوشش غرق می کند. دستم را می گیرد و به اتاقش می برد. چشمانش را مثل بادام ریز می کند و می پرسد: _خانم فرانسوی، یادی از فقیر فقرا کردی؟ ظاهراً از مرگ پدر با خبر نبود. سرم را پایین می اندازم و جواب می دهم: _این چه حرفیه. فقیر و فقرا ماییم. بخاطر بابا برگشتم. قیافه اش در هم می رود. _آها... شنیدم پدرت مریض هستن. _نه دیگه... _خوب شدن؟ خب خدا رو شکر. بغض در گلویم سر سره بازی می کند. به سختی کلمات را ادا می کنم:" آره راحت شد. همین امروز دفنش کردن." حسابی جا می خورد. از روی صندلی بلند می شود و روی تخت، کنار من می نشیند. مرا بغل می گیرد و دلداری ام می دهد. از این که فضا را سنگین کرده ام حس خوبی ندارم. _سیما، من اومدم پیش تو تا حالم خوب بشه. نمیدونی چقدر عذاب وجدان دارم که چرا زود تر نیومدم! بابا توی زندگی برام هیچی کم نزاشت و من بی معرفتی کردم! دستم را میان دستان گرمش می گیرد و اینگونه آرامش را به وجودم تزریق می کند. _این چه حرفیه! مگه تو میدونستی پدر فوت میشه؟ مطمئناً اگه میدونستی هرجور شده برمی گشتی. خیلی اتفاقا توی زندگی آدم میوفته که نمیشه پیش بینی اش کرد! تو نباید خودتو سرزنش کنی. قطره اشک سمجی از چشمم می افتد. سیما روی گونه ام دست می کشد و اشک را پاک می کند. لبخندی روی لبش می نشاند و می گوید: _اصلا نظر چیه بریم دربند؟ سرم را به علامت نه تکان می دهم. سیما پیشنهاد دیگری می دهد و می گوید: _من امشب مهمونی دعوتم. ازون مهمونی ها که توی خونتون می گرفتی. نمیای؟ با یادآوری پسرهای لوده و سمج حالم بهم می خورد و این را هم رد می کنم. سیما لب و لوچه اش آویزان می شود و یکهو قیافه‌ی شیطانی به خود می گیرد‌. اخم ابروهایم را بهم گره می زند و می پرسم: _چرا اینجوری نگام میکنی؟ لبخند تبدیل به خنده می شود و شروع می کند به قلقلک دادن من. قهقهه ام هوا می رود و سیما را التماس می کنم تا دست از این کارها بردارد. سیما همانطور که خودش هم خنده اش گرفته، بریده می گوید: _یه شرط داره! از خدا خواسته قبول می کنم. _شرطش اینکه دیگه غمگین نبینمت. مدام سر تکان می دهم تا دست از سرم بردارد. چند بار نفس عمیق می کشم تا خون به مغزم برسد‌. خدمتکار شان وارد می شود و برایمان شربت و میوه می آورد‌. از بس تشنه شده ام؛ شربت را یک نفس سر می کشم. هوا رو به خنکی که می رود به سیما پیشنهاد می دهم تا به سینما برویم. او هم که اهل خوشگذرانی است، پیشنهادم را روی هوا می قاپد. لباس می پوشد و باهم پایین می رویم‌. با دیدن مرسدس پدر تعجب می کند. دستی به ماشین می کشد: _اوه! چقدر خوشگله. _قابلتو نداره. _نه بیش تر به خودت میاد. توی ماشین که می نشینیم سیما کلید های ماشین را بالا و پایین می کند. بعد از اکتشافاتش می گوید: _رویا میدونستی علاحضرتم ازین ماشینا داره! شانه ام را بالا می اندازم:" خب معلومه! علاحضرت هر چی بخواد داره. تعجبی نداره که! ⭕️کپے بدون نام نویسنده حرام است⭕️ نویسنده‌مبینارفعتی(آیه) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
* 💞﷽💞 💗رمان‌ کابوس رویایی💗 قسمت6 جلوی سینما توقف می کنم که سیما دستش را روی دستم می گذارد و با نگرانی می گوید: _ببین! تو وضعیت امروزا رو نمیدونی. مردم کلا قاطی کردن! داشتیم میامدیم مامانم گفت با کسی حرف نزنین چون خرابکارا همه جا هستن. من برعکس او با بیخیالی جواب می دهم: _خرابکار دیگه کیه؟ _خرابکار دیگه! همینایی که تو خیابون می ریزن. والا نمیدونم چی شون کمه که ازین کارا میکنن. قدر امنیتی که دارنو نمیدونن. من که از این حرف ها چیزی نمیفهمم. دست سیما را می کشم تا زودتر برویم. بلیت می گیریم و کمی لیمونات می خریم. از فیلم هیچ چیز دستگیرم نشد از بس که حرف های سیما ذهنم را بهم ریخته بود. مدام به اطرافم نگاه می کنم و دنبال فرد مشکوکی می گردم و نیافتن مورد مشکوکی عصبی تر ام می کند. سیما دستم را ویشگون می گیرد و همراه با خنده می پرسد: _کجایی رویا؟ همش وول میخوری. لبخند مصنوعی می زنم و می گویم چیزی نیست. هر چند که چیزی از فیلم نمی فهمم اما نگاه چشمانم را به آن می دوزم. بعد از تمام شدن فیلم سیما دستم را می گیرد و از سینما بیرون می رویم. او مشتاقانه از فیلم عاشقانه ای که دیده می گوید و گاهی من سر تکان می دهم. سوئیچ را توی قفل می چرخانم و صدای ماشین به گوشم می رسد. پایم را روی گاز می گذارم و دور می شویم. خیابان های سنگ فرش شده‌ی تهران مرا یاد فرانسه می اندازد. چقدر دوست دارم زودتر برگردم. سیما همین طور برای خودش وراجی می کند و من حواسم را به کل باخته ام‌. یک لحظه سکوت میان مان غوغا می کند که سیما می پرسد: _خب نظرت چیه رویا؟ با چشمانم دو تا می شود. _چی؟ _ای بابا! دارم سه ساعته فک میزنم بعد میگی چی؟ _خب... حواسم پرت شد. با دلخوری لب می زند: " میگم امشب چی بپوشم؟" _نمیدونم... هر چی بهت میاد. _جناب پرفسور خودم میدونم ولی کدوم لباسم؟ اونی که دامن کوتاهه یا سارافن یا هم... _ببین سیما من میگم مهمونی رو بیخیال! قیافه‌ی وا رفته اش را به سمت من برمی گرداند و می گوید: _شوخی میکنی رویا؟ من عاشق مهمونیم! مخصوصا این یکی... آخه میدونی اعیون و اشراف هم کم نیستن. حتی میگن ولیعهد هم شاید بیاد. البته من که باور نمیکنم اما فرض کن بیاد! واای چی میشه! با آخرین حجم بیخیالی نگاهش می کنم. _آخه دیدن چار تا آدم اینقدر مهمه؟ _آره هنوز یادم نرفته! تو خودت از من بدتری. _این چه حرفیه؟ من مهمونیایی که بابا هم میگرفت به زور شرکت می کردم. تو که دوستمی باید بدونی من تنهایی رو ترجیح میدم. بعدشم حالم بهم میخوره از پسرایی مزخرفی که با چشماشون میخوان دخترا رو درسته قورت بدن! پشت چشمی برایم نازک می کند و با عشوه لب می زند: _وای رویا تو مخت به جایی خورده؟ من اگه قیافه‌ی تو رو میداشتم یه مهمونی رو هم جا نمی انداختم. _از نظر من اونایی که مهمونی میگیرن یا مریضن یا نمیدونن با پولاشون چیکار کنن. اونایی که میرن مهمونی هم بیکارن شایدم... حرفم را به حرفش قطع می کند و با خشم می گوید: _دیگه هر چی میخوای بارم کن! حالا شدم مریض و بیکار و دیوونه؟ می خندم و دستم را روی پایش می گذارم و به سختی از دلش در می آورم. او را به خانه شان می رسانم و خداحافظی می کنیم. دلم نمی خواهد به خانه برگردم و می روم به تابلو فروشی. میان نقاشی هایی که هر یک زبانی گویا برای نقاش شان است چرخی می زنم. گاهی از میان کوچه باغ هایشان می گذرم و دستم را میان جوی می برم‌. سیبی از توی ظرف شان برمی دارم و به دندان می گیرم. دنیای خیال من میان تابلو ها در حرکت است که صدایی مانعم می شود. _خانم چیزی میخواین؟ سرم را به طرف پیرمرد برمی گردانم. به تابلویی اشاره می کنم و می پرسم قیمتش چقدر است. پیرمرد قیمتش را می گوید. نچی می کنم با قدم هایم تمام تابلو ها را از دید می گذرانم. با دیدن تابلویی تعجب می کنم. تابلویی که غریبانه در گوشه ترین نقطه نشسته است. با دست به آن اشاره می کنم تا پیرمرد برایم بیاوردش. وقتی روی میز می گذارد خوب به تابلو خیره می شوم و می پرسم: _اینا چیه؟ لبخندی می زند و جواب می دهد: _آیه‌الکرسی بابا جان! تا به حال چنین اسمی را نشنیده ام. نوشته هایش عربی است و فکر می کنم باید شعری باشد از شعرای بزرگ عرب که اینگونه نوشته اند. _آیه‌الکرسی اسم شعرشه؟ پیرمرد با لبخند شیرینش برایم توضیح می دهد: _نه دخترم، آیه الکرسی از آیات خداست. قرآنو که میدونی چیه؟ سری تکان می دهم که یعنی می دانم. تابلو مرا بدجور مجذوب خود می کند. ⭕️کپے بدون نام نویسنده حرام است ⭕️ نویسنده‌مبینارفعتی(آیه) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4_5854901500966343217.mp3
6.35M
{اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج} •مناجات با امام زمان علیه السلام: ای طبیبا نظری کن دل بیمار مرا...😭 🎤استاد شیخ محمدحسین یوسفی؛
4_5893015040751046281.mp3
7.98M
{اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج} شیوهٔ برخورد با دشمنان و کفّار، در زمان هُدنه/ معنای هُدنه/ روش صحیح تبلیغ دین/ 🎤استاد شیخ محمدجواد محقّق یزدی؛ «حتماً بشنوید»
🌎🌺🍃 🌺 ❇️ تقویم نجومی 🗓 چهارشنبه 🔸 ۱۱ بهمن / دلو ۱۴۰۲ 🔸 ۱۹ رجب ۱۴۴۵ 🔸 ۳۱ ژانویه ۲۰۲۴ 🌎🔭👀 🌗 امروز قمر در «برج میزان» است. ✔️ روز مناسبی برای امور زیر است: آغاز نگارش آغاز امور آموزشی صید خرید رفتن امور ازدواجی فروش جواهرات نو‌ پوشیدن آغاز درمان 🌎🔭👀 👶 زایمان نوزاد خیر از او انتظار می‌رود. 🚘‌ مسافرت مکروه است. 👩‍❤️‍👨 مباشرت و انعقاد نطفه کراهت شدید دارد. 🩸 حجامت، خون دادن و فصد باعث رفع درد می‌شود. 💇‍♂ اصلاح سر و صورت باعث قدرت و‌توانگری می‌شود. ✂️ ناخن گرفتن روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی می‌شود. 👕 بریدن پارچه روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن وسیله سواری و یا چارپایان بزرگ، نصیب شخص شود. ان شاءالله 🌎🔭👀 😴 تعبیر خواب رویایی که امشب (شب چهارشنبه) دیده شود، تعبیرش طبق آیه ۱۹ سوره مبارکه « مریم » علیها السلام است. ﴿﷽ قال انما انا رسول ربک﴾ فرستاده‌ای از جانب فرد بزرگی نزد خواب بیننده بیاید و خبرهای دلپسند و‌ خاطرخواه به او برسد. ان‌شاءاللّه به این صورت مطلب خود رو قیاس کنید. 📿 وقت استخاره از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ از ساعت ۱۶ تا عشای آخر(وقت خوابیدن) 📿 ذکر روز چهارشنبه یا حیّ یا قیّوم  ۱۰۰ مرتبه 📿 ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه «یا متعال» که موجب عزّت در دین می‌گردد. ☀️ ️امروز متعلق است به علیه‌السلام علیه‌السلام علیه‌السلام علیه‌السلام اعمال نیک خود را به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌎🔭👀 ⏳ مدت زمان اعتبار این تقویم از اذان مغرب آغاز و اذان مغرب روز بعد پایان می‌یابد. 🌺 🌎🌺🍃
6.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صلوات فرستادن نداره ؟
17.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تریاکی ها از ما موفق‌تر هستند 😂 ✅کانال
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
استاد معاونیان از مشهد مقدس