بابایِ امامرضایِ ما، تولدتون مبارک! 🌿
از شما به ما «رضا» رسید و بهشت…
میلاد حضرت موسی کاظم (ع) رو به همه دوستداران اهلبیت تبریک میگم. 🌸
╰┈➤ @haram27 ❥
#پارت⁶
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
دخترک در هالهای از ناامیدی روزهایش را میگذراند؛ مثل همیشه، کارهای روزمرهاش را آرام و بیحوصله انجام میداد.
در یکی از روزها که مشغول جارو کشیدن خانه بود، ناگهان، پدر را درست روبهروی خودش دید. آنقدر در کار غرق شده بود که ورود او را اصلاً نفهمیده بود.
جارو را کنار گذاشت و با تعجب سلام کرد.اما پدر، بیآنکه پاسخی به سلامش بدهد، مستقیم پرسید:
«چطور دلت میاد بدون من بری؟»
دختر، گیج و حیرتزده، گفت:
«داری دربارهی چی حرف میزنی؟ من که امروز جایی نمیرم… خونهام.»
پدر گفت:
«میری… اونم بدون من.»
دختر اخمهایش را در هم کشید و با تردید پرسید:
«کجا آخه؟»
پدر، همانطور که نگاهش روی صورت دختر مانده بود، گفت:
«مشهد.»
دختر اول فکر کرد بابا مثل همیشه دارد شوخی میکند. پدرش اهل شوخیهای ناگهانی بود و همین باعث شد حرفش را جدی نگیرد.
اما هرچه بیشتر گوش داد، لحن پدر جدیتر شد؛ و کمکم از میان کلماتش، بوی حقیقت میآمد.
پدر گفت که مادر با او صحبت کرده و قرار است بروند.
دختر، که هنوز باورش نمیشد، فوری جواب داد:
«امکان نداره… مامان خودش گفت شرایطش نیست…»
اما با وجود این حرفها، چیزی در دلش هنوز آرام نمیگرفت.
ترس داشت که این هم فقط یک شوخی دیگر باشد و در اخر دوباره نا امیدتر شود...
و درست همان لحظه بود که پدر، جملهای گفت که دختر را برای چند ثانیه بیحرکت نگه داشت…
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
- آیت اللّٰه تقوایی(ره) :
اگر بدترین حال را داشته باشید و
درهر کجای عالم باشید ؛
و از ته قلب'امام رضا(ع)'را صدا بزنید :)
به سراغتان می آید و گره گشایی میکند...:))))
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥
#پارت⁷
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
پدربا لحنی که هیچ ردی از شوخی در آن نبود، گفت:
«اولِ مهر، از طرف حوزه قراره برید مشهد. همه چی حاضره… منم رضایت دادم.»
دخترک خشکش زد. جملات پدر مثل قطعات یک پازل، توی مغزش میچرخید. بین بُهت و خوشحالی گیر کرده بود؛ نمیدانست چطور باید ابرازِ خوشحالی کند. سریع سراغ گوشیاش رفت. باید مطمئن میشد. دستهایش کمی میلرزید. شمارهی مادر را گرفت؛ بوقِ اول، بوقِ دوم…
«سلام مامان… راسته؟ بابا میگه قراره بریم مشهد؟»
مادر با لحنی که بوی لبخند میداد، گفت:
«سلام آره دخترم، درست شد… ولی فعلاً نمیتونم حرف بزنم، سرِ کارم، بعداً صحبت میکنیم.»
تلفن که قطع شد، انگار دنیا برای لحظهای ایستاد. حالا دیگر یقین داشت؛ خوابش داشت تعبیر میشد! طبق گفتهی پدر، قرار بود مادر و برادرهای کوچکش هم همراهش باشند. بابا نمیتوانست بیاید، چون سفر «ویژه حوزه خواهران» بود، اما همین رضایتِ بابا، بزرگترین هدیه بود.
دختر وسطِ خانه ایستاده بود؛ جارو هنوز در دستش بود، اما فکرش در صحنهای روبروی گنبد پرسه میزد. بالاخره وقتش رسیده بود؟ یعنی واقعاً قرار بود بعد از آن همه انتظار، راهی شود؟
این داستان ادامه دارد...
╰┈➤ @haram27 ❥
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِيمِ
وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ😉✌️