امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت³⁸
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
با مامان قرار گذاشتیم که بخشی از اون صبحونهی تبرکی رو جدا کنیم و ببریم برای فریبا خانم تا دلِ اون هم شاد بشه. بهش پیام دادم و پرسیدم که کدوم طبقه هستن تا صبحونه رو برسونم. حدود یک ساعت بعد جواب دادن و شماره اتاقشونو فرستادن . بسمالله گفتم و راهی شدم.
وقتی در رو باز کردن و چشمشون به من افتاد، لبخند زدم و گفتم: «این صبحونهی حضرتی از طرفِ امام رضاست به شما؛ امام رضا هیچوقت یارهایِ خودش رو فراموش نمیکنه.» دیدنِ برقِ خوشحالی توی چشماشون، همهیِ خستگیِ این چند روز رو از تنم درآورد. ازم تشکر کردن و من هم از اینکه تونسته بودم توی اون حالِ خوب سهیمشون کنم، از تهِ دلم خوشحال بودم.
برگشتم اتاق و تا ظهر استراحت کردیم. چون قرار بود سحرگاهِ فردا راه بیفتیم و برگردیم، وقتمون داشت به تندی میگذشت. بعد از ناهار، مشغولِ جمعوجور کردنِ چمدونها شدیم؛ کارها رو با یه حسِ خاص انجام میدادیم، یه جور دلتنگیِ پنهان که با هر تیکهی لباسی که توی چمدون میذاشتیم، بیشتر میشد.
نزدیکِ اذانِ مغرب بود که آماده شدیم برای نماز. چون یکم دیر کرده بودیم، رواق امام خمینی اونقدر شلوغ بود که نمیشد واردش شد. همونجا توی صحنِ پیامبر اعظم (ص)، درست روبهروی ایوانِ ولیعصر (ایوان قبله) ایستادیم. تا حالا نماز به این دلچسبی نخونده بودم؛ یه حسِ خیلی عجیبی داشت که تا اون لحظه تجربه نکرده بودم. انگار زمان ایستاده بود،و انگار فقط حضورِ امام رو حس میکردیم. کاش اون لحظهها هیچوقت تموم نمیشد…
این دساتان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
. گـداے ڪوی رضـٰا شـو کہ آن امــٰامِ ࢪئـوف ، بـہ سـینه؎ احـدی دسـت رد نخـواهـد زد :)️
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥