4_5834471209122661943.mp3
3.52M
🌸🍃
عـشق یعنـی به تو رسیـدن ....
بانـوای :
❣محمدحسین پـویانـفر ❣
#نـوای_مـحـرمـ🏴
#فوق_العادهـ🌷
اینجـا پـایگـاه عـ حسین ـاق
@harame_bigarar
حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۳۷ یکیشون منو به عنوان گروگان گرفت ... . داشت خفه ام میکرد
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۳۸
به سرعت رفتم سراغ اونی که با علیرضا داشت میجنگید .
تیکه ی گلدون رو زدم به بازوش که بازوش خراش برداشت .
علیرضا هم زخمی شده بود .
نامرد با چاقو به علیرضا حمله کرده بود ... علیرضا تمام تنش خونی بود ...
بعد با حرکات رزمی که بلد بودم ، یه ضربه ی خوشگل نثارش کردم ، چاقوش از دستش افتاد .
با عصبانیت برگشت سمتم ...
از دماغش خون میومد ، محکم به سمتم اومد ...
چندتا ضربه پشت هم بهش زدم ، مشت محکمی به صورتم زد که گوشه ی لبم خونی شد .
سریع چاقوش رو برداشتم و تو شکمش فرو کردم ... بی جون روی زمین افتاد .
علیرضا با اینکه خودش رمق نداشت ، مراقب این یکی بود که بلند نشه و دوباره گند بزنه .
چندبار هم لگد محکمی نثارش کرد.
میخواستم برم سراغ اون یکی که به عمو مهدی کمک کنم که یک دفعه به طرفم شلیک کرد ، شکمم پر خون شد ، جیغی کشیدم و بیهوش روی زمین افتادم .
صدای جیغ و داد چندنفر رو شنیدم .
صداها مبهم بود ... .
فقط صدای داد علیرضا رو که بهم نزدیک تر بود رو شنیدم .
علیرضا با گریه فریادی زد و اسمم رو صدا کرد و بیهوش شدم .
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۳۹
علیرضا چندبار صدام میکرد و زار میزد ...
صدای گنگ خاله مریم رو میشنیدم .
_کوثرجان ، بلند شو عزیزم ، چرا اینجا خوابیدی ؟ عزیزم بلند شو ...
چشم باز کردم و عمو مهدی و خاله مریم رو بالا سرم دیدم ....
سریع خودم رو جمع کردم که خاله مریم با صدایی که ترس و ناراحتی معلوم بود ،گفت :
کوثر جان ... عزیزم ؛ خوبی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
+هان ؟ خاله .... علیرضا و عمو مهدی سالمن ؟ خوبن؟
خاله مریم سرش رو به نشونه تایید نشون داد .
عمو مهدی اومد کنارم با فاصله کمی نشست با اون صدای مهربونش رو کرد بهم و گفت :
_دخترگلم کابوس دیدی ...
هیچی نیست ؛ نگاه کن ... از خستگی اینجا خوابت برده خواب بد دیدی ، همه سالمیم و هیچ اتفاقی هم نیفتاده ... علیرضا هم تو اتاقش خوابیده ؛ حالا آروم باش .البته بیدار شد اما دوباره فرستادیمش بره بخوابه .
یعنی من خواب میدیدم ؟! چقدر خواب وحشتناکی بود ...خدا رو شکر کردم که تمام اینا خواب بود .
درسته!! وسط زیارت عاشورا خوابم برده و کابوس دیدم .
خیالم راحت شد .
خاله مریم رفت و با یه لیوان آب قند برگشت ، پیشم نشست آب قند رو بهم داد بعد منو در آغوش گرفت .
مهر و محبت رفتار مادرانه اش باعث شد حالم بهتر بشه .
وقتی مطمئن شد که بهتر شدم ؛
کمکم کرد که برم سر جام بخوابم .
از هردوشون خجالت کشیدم که بخاطر من بیدار شدند ...
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee