eitaa logo
حرم بی‌قرار
1.9هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
481 ویدیو
23 فایل
شـکࢪ خــدا ࢪا کــہ دࢪ پــنــاه حـسـینم ڪپے باصلوات‌؛حلال فوروارد ڪردے ‌دمت ‌گرم🌼
مشاهده در ایتا
دانلود
گام دوم با #خون آغاز شد❤️✌️ با #خون بیست و هفت جوان و #پاسدار_اسلام و اشڪ تمام مادران و همسران و فرزندان💚 امریڪا و اسرائیل و تمام داعش های وطنی کثیف در جریان باشید رو به #افول هستید و خواهیم دید نابودی شما را👊 #پاسدار_اسلام_راهت_ادامه_دارد🌷 🔰اینجا حـرم هاے بیـقـرار👇 ♻️ @harame_bigarar
حرم بی‌قرار
🌷☘🌷☘🌷☘🌷☘🌷 #رمان_عشق_باطعم_سادگی #قسمت_11😍✋ لحن آرومش باعث ریختن قلبم شدوسرم که پایین تر اومد و چس
🌷☘🌷☘🌷☘🌷☘🌷 😍✋ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم ولی لحنم رنگ و بوی طعنه داشت _یعنی من نه بگم به خاطر اینکه برای خودم خوبه؟؟! بلند شدو نزدیکترین مبل کنار من جا گرفت و قلب من باز شروع کرده بود بی تابی رو! امیر علی _ آره محیا باورکن فقط خودت!! نگاهم رو از روی میز گرفتم و به صورت امیر علی که منتظر جواب مثبت من برای نه گفتن بود دوختم و نمیدونم زبونم چطور چرخیدولی مطمئنا از قلبم فرمان گرفته بود که گفتم: _نه نمیتونم! عصبی نفس کشید و من داشتم باخودم فکر می کردم عجب حرفی ما امروز راجع به علاقمون زدیم... از همین اول تفاوت بود!! توی جواب مثبت من و ناراضی بودن امیرعلی! سعی میکرد کنترل کنه لحن عصبیش رو _اما محیا ...!!!! بلند شدم ... بودنم دیگه جایز نبود من مطمئن بودم به حرفم به جواب مثبت خواستگاری و جواب منفی امروزم.. زیر لب متاسفمی گفتم و قدم تند کردم سمت بیرون که امیرعلی پرحرص گفت: _محیا... و من اون روز صبر نکردم برای قانع شدن جواب منفی و هفته بعد شدم خانوم امیر علی!... درست تو شبی که فرق داشت باهمه رویاهای من !!!... همون شبی که دلم زمزمه عاشقانه می خواست اما فقط حرف از پشیمونی و اشتباه نصیبم شده بود... و به جای تجربه یک آغوش گرم یک اخم همیشگی روی پیشونی ! من اونشب بینابین گریه های نیمه شبم هرچی فکر کردم نرسیدم به اینکه چرا امیرعلی حرف از پشیمونی من میزنه !... با اینکه چیزی برای پشیمون شدن نبود!... من با خودم فکر کردم شاید نفرت باشه اما نه اونم نبود امیرعلی فقط فراری بود از همه پیوندها ! چرا؟؟!!! با صدای بلند باز شدن در اتاق از خاطره ها به بیرون پرتاب شدم و گیج به عطیه نگاه کردم که طلبکارو دست به سینه نگاهم می کرد....! نم اشک توی چشمهام رو گرفتم: _چیزی شده؟؟ یک تای ابروش رفت بالا: _تمام خونه رو دنبالت گشتم تازه میگی چیزی شده؟ لبخند محوی زدم که عطیه جلو اومدو لبه تخت نشست_پاشو بریم که شوهر جونت امر کرده هرخانومی که می خواد نذری رو هم بزنه همین االن بیاد که بیشتر آقاها رفتن استراحت و خلوته! قلبم تیر کشید امسال وسط هم زدن دیگ نذری باید چه آرزویی می کردم ...حاال که امسال آرزوی هرساله ام کنارم بود ولی بازم انگار نبود! همراه عطیه بیرون اومدم و به این فکر می کردم که امسال باید آرزو کنم قلب امیرعلی رو که با قلبم راه بیاد!... برای یک ثانیه نفسم رفت..... 🌈| M_alizadeh ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
🌸🍃✨ امـام بـاقـر(ع)فـرمـود: خـداونـد دوسـت ميـدارد كـسے را كـه بــا #نـمـاز خـوانـدن، شــب زنـده دارے كنــد. #شبیــه_شــهــدا_شـــویم💚 {💚} @Hararme_bigarar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ #سلام_امام_زمانم ❣ اے ڪه #روشن شود از نـور تو هر #صبح جهان #روشنـــاے دل من حضرتـــ خورشـید #سلام #اللﮩم_عجل_لولیڪ_الفـرجـ🌸 Join➟ @harame_bigarar
کجـان اون روشنـفکرا؟؟😒 کجـان اون سلبریتی هایی کـه هـر روز #طـعـنه میـزدن بـه #مـدافعان_حـرم؟ کجـان کـه الان #مـدافع_وطنشون پـرپـرشـده؟🕊 چـرا #خـفـه شدن😶 چـراصدایی ازتـون درنمیـاد؟ شـرف وغیـرت واژه ای که هیچوقت درقامت شمانمیگنجه پـس بهتـره بـرای همیـشه #خفــه بمونید.😏 حتـمامنتظرید تـاتروریست های خونخوار رو دستگیرکنن تابراشون #هشتگ_free بـزنیـد.😏 Join➟ @harame_bigarar
❤️😍 •|💞|• ازتـو به یک اشـارهـ❣ •|💓|• از ما به سـر دویدنـــ❣ •|💚|•منتظر #حڪم جهادیم اقا😍 #لبیڪ_یاخامنه_اے✌️ اینجــا خـانہ شهداستــــ👇 ♻️ @harame_bigarar
✨💞 •|✨میشود مدل بود و مانڪن •|🌙ولے وقتی اسم دین اومد •|✨از قید همه چی گذشتــ •|🌙مثل شهیــد •|✨ #بابڪ_نورے😍 اینجــا خـانہ شهداستــــ👇 ♻️ @harame_bigarar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
Ali_Fani_-_Entezar_Mano_Avare_Karde (2).mp3
1.75M
🌸☘❤️ 🌷یا صاحب الزمان(عج)🌷 •🌸•انتظار منو آواره کرده •☘•حجر یار تو دلم خونه کرده 🎤 #علی_فانی #السلام‌علیک‌یااباصالح‌المهدی❤️ Join➟ @harame_bigarar
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🍃|گذشـت جـمعه ای 🙏|ولی دعای مانگرفت! ❌|دعای مـا نـه 😔|بگـو ادعـاے مانـگرفت 🌸|اگـر به یاد تـو بـودم 💔|چرا دلم نشـکست؟ 😭|چراغـروب رسـیدوصدای ما نگرفت #ایـن_جـمعـه_هم_گـذشـت اینجـا حــرم هاے بیقـرار @harame_bigarar
حرم بی‌قرار
🌷☘🌷☘🌷☘🌷☘🌷 #رمان_عشق_باطعم_سادگی #قسمت_12😍✋ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم ولی لحنم رنگ و بو
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 😍✋ سرم رو بلند کردم رو به آسمون... خدایا نکنه دعای امیرعلی بگیره مطمئنا بهتر از منه و تو بیشتر دوستش داری! ولی میشه این یک بار من! یعنی اینبار هم من و حاجتهای امیرعلی خواستنم! _بیا دیگه محیا داری استخاره میگیری؟ نگاه از آسمون ابری گرفتم و رفتم سمت عطیه.. کفگیر بزرگ چوبی رو به دستم دادو من به زحمت تکونش دادم ... بازم دعا کردم و دعا ! یک قطره یخ زده نشست روی صورتم بازم نگاهم رفت سمت آسمون یعنی داشت بارون می اومدو بازم اولین قطره اش شده بود هدیه من؟! انگار امشب شب خاطره ها بود... که باز یک خاطره از بچگی هام جون گرفت جلوی چشمهام... انگار توی آسمون سیاه اون روز رو میدیدم، شفاف! همون روزی که توی حیاط خونه عمه یک قطره بارون نشست روی صورتم وامیرعلی باور نمیکردحرفم رو که داره بارون میاد!... میگفت وسط حرف زدن حواسم نبوده و آب دهن خودم پریده روی صورتم ولی این جور نبود، واقعا بارون بود! این خاطره خاص نبود ولی بازم من بزرگ شده بودم با فکرش و از اون روز هر وقت اولین قطره بارون رو هدیه میگیرم بازم قلبم پرمیزنه برای امیرعلی و میشم دلتنگش! چهارمین قطره سرد بارون با اشک داغم یکی شدو افتاد روی دستم که بی حواس کفگیر چوبی رو می چرخوند و دلم باز دیدن امیر علی رو می خواست! سرم رو که چرخوندم نگاهم بازم گره خورد به نگاهش ولی سریع نگاه دزدید ازمن وقلب من لرزید... پس امیر علی هم نگاهم میکرد حالاوقت حاجت خواستن بود.... پای دیگ نذری شب عاشورا ... زیر بارون و قلبی که پر از عشق امیر علی بود! خدایا میشه دلش بادلم بشه! حاشیه بلندروسریم رو روی شونه ام مرتب کردم و بعد با کلی وسواس کش چادرم رو روی سرم مرتب... لبخند محوی به خودم توی آینه زدم! یک هفته ای از شب عاشورامیگذشت و من امیرعلی رو خیلی کم دیده بودم ! همیشه بهونه داشت و بهونه! ولی حاالا قرار بود اولین مهمونی رو باهم بریم... خونه عموی بزرگ امیرعلی! تازه به خودم اومده بودم و انگار دعای شب عاشورام گرفته بود که از خودم بپرسم چرا من بارفتارهای امیرعلی کوتاه میام و سکوت میکنم بی اون که بپرسم حداقل علتش رو! حالا امشب مصمم بودم برای اینکه حداقل به امیرعلی نشون بدم دل عاشقم رو وبپرسم چرا نه؟! من و نه هیچکس همون سوالی که حاضر نبود جوابش رو بده ولی حاالا من می خواستم بدونم! _محیا مامان بدو آقا امیرعلی منتظره... با آخرین نگاه به آینه قدمهام رو تند کردم وبا صدای بلند از بابا و محمدو محسن دوتا داداش دوقلوی یازده ساله ام خداحافظی کردم ! مامان هنوز منتظرم بود من هم با گفتن خداحافظ محکم گونه اش رو بوسیدم و بعد از خونه زدم بیرون... پشت در حیاط کمی مکث کردم تا این قلب بی قرار م کمی آروم بگیره .. زیر لب خدا رو صدا زدم اروم زنجیر پشت در رو کشیدم وبیرون رفتم!.... 🌈| M_alizadeh ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘