4_5800737775770666312.mp3
6.35M
📋ای علمــدار ای سپهدار
منو برا خادمیه درٺ نگهدار ...
بـانـواے:
❣حسین عینےفـرد❣
#نـواےدل
#شـور
Join→ @harame_bigarar
حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۳۳ امروز روز اول محرم بود ، قرار بود همه به اتفاق بریم حسی
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۳۴
اونقدر برام جذاب بود با عشق انجام میدادم .
همیشه بعد از این همه مهمونداری ، حسابی خسته میشدم اما این دفعه فرق داشت ، من انرژی گرفته بودم .
بعد از هیئت هم با شوخی ها و کارهای علیرضا و سجاد تو ماشین ، همه از خنده غش کرده بودن .
شب وقتی برگشتیم خونه ، عمومهدی در زد و اومد تو اتاق :
_دخترای گل بابا ، میشه بیام تو ؟
سریع روسری و چادرم رو سرم کردم و گفتم :
+بفرمایید .
فاطمه : بفرما بابا جونم .
_بچه ها میخواستم بگم الان بهم زنگ زدن گفتن باید فردا اونجا باشم ... میخواستم بگم چمدوناتون آماده بشه ، فردا صبح زود باید حرکت کنیم .
هم من و هم فاطمه پکر شدیم ...ضدحال خیلی بدی بود .
_ دخترای گلم ناراحت نباشید ، شام هم آماده است ، بدویید شام وگرنه از دست سجاد و علیرضا چیزی بهتون نمیرسه هاا...
چشمی گفتیم و با پکری رفتیم سراغ شام ، فکر اینکه قراره از فردا حرم رو نبینم دیووونه ام میکرد .
اصلا میل به شام نداشتم ، هیچ کاری به نظرم جذاب نمیومد ، خیلی ناراحت بودم .
همه یه جورایی ناراحت بودن .
ببخشیدی گفتم و به سمت اتاق دویدم ؛ بغض بدی به گلوم چنگ زده بود .
فقط گریه میکردم و از خدا خواهش میکردم که ای کاش کار عمو مهدی تو مشهد بود که ما مجبور نشیم بریم تهران ....
تمام خیابونا و کوچه های این شهر عزیز برام پر شده بود از خاطره های جورواجور .
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۳۵
فاطمه چند دقیقه بعد از من اومد تو اتاق .
فاطمه : کوثر ، تو چت شده ؟ چرا اینجوری میکنی ؟
+فاطمه دل کندن از این حرم با اون همه جلال و جبروتش تو این ماه برام سخته ... من نمیام ؛ میخوام همینجا بمونم لااقل تا آخر محرم برای خادمی آقا .
_عزیزم نمیشه ، خادمی آقا تو تهران هم میشه اگه لیاقتشو داشته باشیم عزیزم ، من هم اصلا دوست ندارم اما چاره ای نیست ... ایشالله خیلی زود برمیگردیم .
از روی اجبار ، ناچار شدم باشه ی خشک و خالی ای گفتم .
وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن ، آروم از اتاق زدم بیرون .
به تنهایی نیاز داشتم ، گوشیم رو با هندزفریم برداشتم و روی مبل روبهروی پنجره که بیرون هم معلوم بود ، نشستم .
هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و زیارت عاشورا رو شروع کردم .
وقتی دعام تموم شد ، خیلی آروم شده بودم ، احساس آرامش خاصی داشتم ... حس کردم کسی داشت نگام میکرد و این اصلا برام خوشایند نبود؛ خصوصا توی تاریکی که هیچی معلوم نبود .
ضربان قلبم رو هزار بود ...
با ترس هندزفریم رو دراوردم با یه مرد مواجه شدم ، زل زده بود بهم و نگام میکرد .... زبونم بند اومده بود ؛ نمیتونستم حتی کسی رو صدا کنم ... دلم میخواست جیغ بزنم علیرضا رو صدا کنم اما نمیتونستم .
از ترس داشتم سکته میکردم .
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مداحی ۳ دختر #هندی👆
به زبان فارسے ڪه اشڪ همہ رو درآوردن؛
حتما ببینید از دست ندید عالیه👌
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee