#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت۵۵
بالاخره طلسم شکسته شد و اقاتون تو راهه دارن میان خواستگاری ...
تو این چندوقته ولی اتفاق براشون افتاده که شرایطش رو نداشتن و الان تو راهن دخترم ...
زود باشید آماده بشید .
+مامان جان نگران نباشید من اینو درستش میکنم .
_دست گلت درد نکنه دخترم .
فاطمه : مگه من غذام که میخوای درست کنی ؟ اصن خودم بلدم زن داداش
مامان مریم خندید ، سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون .
کمک فاطمه کردم اینقدر روابطمون صمیمی تر شده بود که دیگه چیزی به اسم خواهر شوهر و زنداداش و مادرشوهر معنایی نداشت .
از اینکه فاطمه قراره از پیشمون بره خیلی ناراحت بودم و اینکه دیگه نبود که باهاش راحت حرف بزنمو درد و دل کنم .
اما از طرفی براش خوشحال بودم که بعد از کلی انتظار میتونه به عشقش برسه .
درعرض چنددقیقه فاطمه آماده شد
روسری صورتی کمرنگ با چادر سفید و گل های ریز قرمز با یه تونیک سفید صورتی با شلوار مشکی .
خیلی ناز شده بود وقتی چادرش رو سرش کرد دقیقا مثل فرشته ها شده بود ...
بهش زل زده بودم و چشم ازش برنمیداشتم .
که دیدم دستی جلوی صورتم تکون خورد .
فاطمه: کجایی دختر ؟
+هیچی عزیزم همینجام .
_میخای بگم کجا بودی؟؟
با حالت بچگونه گفتم :
+کجا بودم ؟؟
با یه صدای بامزه ای گفت :
تو فکر خودت روزی که علیرضا جونت قرار بود ازت خواستگاری کنه ؟!
از حرفش خندم گرفت .
یک لحظه تو ذهنم اومد و از اینکه اینقدر تابلو بودم که ذهنمو خونده ، خندم گرفت .
زنگ در به صدا درومد .
از پنجره نگاه کردم ؛ علیرضا با خانواده ی امیرحسین و البته خود امیرحسین که حسابی خوشتیپ شده بود .
امیرحسین و یه دختر جوون به همراه یک پسر جوونتر و همراه پدر و مادرش نشسته بودند
استرس رو توی صورت فاطمه میدیدم ؛ کلی بهش دلداری دادم و آرومش کردم .
حق داشت بعد از کلی انتظار قرار بود عشقش رو ببینه .
باهم به سمت آشپزخونه رفتیم ، خیلی مستاصل بود .
بعد از صحبت های خانواده ها قرار شد فاطمه چایی ببره اما دستش میلرزید .
هرچی میگفتم و هرکاری میکردم آروم نمیشد ، بالاخره راهیش کردم از دور دید میزدم .
همه رو رد کرد به امیرحسین که رسید .....
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
4_135545345340866669.mp3
7.18M
🍃🌸
یه تابوت از سوریه که روش مهر یا زینبه...😭
🍁 با نفسـ مادح :
❣سیـد رضــا نریمـانے❣
#نواے_دل💚
#فوق_العاده
اینجـا پایگـاه شهداستـ🔰
Join→ @harame_bigarar
حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت۵۵ بالاخره طلسم شکسته شد و اقاتون تو راهه دارن میان خواستگاری
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت۵۶
نگاه های خجالت گونه ی همراه با عشقشون تو هم گره خورد .
انگار امیرحسین از حال فاطمه باخبر شده بود ، سریع چاییش رو برداشت و سینی چایی رو با نگاهش هم ازش گرفت و گفت :
_بدید به من ، لطفا بشینید انگار حالتون خوب نیست ...
فاطمه خواست حرفی بزنه که مادر امیرحسین گفت :
_ماشاءالله به عروس گلم .
فاطمه زیر لب تشکری کرد و از خجالت سرخ شد
امیرحسین سینی رو از فاطمه گرفت و خودش تعارف کرد .
فاطمه هم کنار علیرضا نشست ، علیرضا دستش رو گرفت و ماساژ میداد که آرومش کنه .
یه دختر جوون که حسابی هم آرایش کرده ، کنار امیرحسین نشسته بود با لحن نیشداری گفت :
+ مثل اینکه خیلی منتظر داداشم بودی و هولی خاااانم ، چندتا خواستگار داشتی عزیزم؟داداشم خیلی خوشگل ....
با داد باباش حرفش نصفه موند .
+آتنااا ، ساکت شو ... .
پس این دختر افاده ای خواهرشه .
سلامی کردم و رفتم کنار فاطمه نشستم .
فاطمه از استرس دستاش یخ کرده بود .
خواهر امیرحسین که تازه فهمیدم اسمش آتناست ،
پوزخندی به فاطمه رفت .
خیلی از اخلاقش بدم اومد .
چشم غره ای بهش رفتم و اخمی کردم که خودش رو جمع کرد
این جذبه رو از پدرم به ارث برده بودم
باز هم خوبه ،
اخلاق اون پدر یه جا بدرد خورد .
اخماش رفت تو هم ...
از اینکه حالشو گرفته بودم خیلی خوشحال بودم .
علیرضا لبخندی از سر رضایت بهم زد .
بعد هم اروم گفت دمت گرم .
خندم گرفت ...
لبخند رضایت امیرحسین رو هم حس کردم .
پسر جوونی که کنار امیرحسین نشسته بود ، برادر بزرگترش بود که تقریبا هم شبیه برادرش بود که اونم سرش رو به نشونه ی تشکر تکون داد
احساس رضایت داشتم ،
وقتی میبینه علیرضا ازدواج کرده نباید دید بزنه .
عمومهدی : خب بچه ها برید حرفاتونو بزنید .
فاطمه و امیرحسین چشمی گفتن و بلند شدند .
وقتی کنار هم وایسادن خیلی بهم میومدن .
هردو مثل لبو سرخ شده بودند ...
از بزرگتر ها اجازه گرفتند و به سمت اتاق علیرضا رفتند .
سجاد با شیرین زبونی هاش مجلس رو دستش گرفته بود .
علیرضا صندلی کناریم نشست و گفت :
#ادامه_دارد
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت۵۷
_خیلی کارت درسته خانمی ...
لبخندی از سر خجالت و خوشحالی زدم ...
آتنا چشماش رو از روی علیرضا برنمیداشت ، بهش زل زده بود نگاه خشمگینم به علیرضا افتاد اصلا نگاهش نمیکرد و با سجاد بازی میکرد
خیالم راحت شد.
باز نگاهم به آتنا افتاد
دختره ی پررو نگاهشو از علیرضا برنمیداشت .
این دفعه من پوزخندی به آتنا زدم که حسابی حرصش درومد .
یک دفعه فکری به سرم زد ، رفتم حلقه ی خوشگل و چشمگیری که علیرضا برام گرفته بود رو دستم کردم و کنارش نشستم .
علیرضا سیب قرمزی برداشت و پوست گرفت ، اول به سجاد داد ، بعد نگاه مهربونش رو بهم انداخت و سیب رو بهم داد .
یه طوری که حلقه اش معلوم باشه .
علیرضا بهم چشمکی زد که ازش تشکر کردم و متقابلا چشمکی زدم .
حس میکردم که آتنا خیلی حرصش گرفته ...
یک دفعه امیرحسین و فاطمه اومدن بیرون
امیرحسین صداشو صاف کرد و گفت :
_با اجازه بزرگترا ما موافقیم ....تبریک میگم بهت علیرضا ، دوماد خوبی گیرت اومد خدا شانس بده ...
از این حرف امیرحسین خندمون گرفت
علیرضا : داداش چقدر برای خودت نوشابه باز میکنی ، ضرر داره ها ...
هردو همدیگه رو درآغوش گرفتند و بهم تبریک گفتند .
تو جمع همه خوشحال و راضی بودند به جزیک نفر اون هم کسی نبود جز آتنا ...
بعد از مدتی اومد و به فاطمه با حالت خاصی تبریک گفت و رفت ...
پدر امیرحسین که مرد میانسال با موهای تقریبا سفید و چهره ای سبزه و عینکی بود ، با مهربونی اومد جلو و گفت :
_ببخشید دخترم ، اول از همه بهت تبریک میگم و بعد اینکه آتنا خیلی به امیرحسین وابسته است ، بابت رفتاراش ازت عذر میخوام ... بچگی کرد به بزرگی خودت ببخشش .
فاطمه هم متقابلا با لحن مهربونی گفت :
_اشکالی نداره ، متوجه میشم شما خودتونو ناراحت نکنید ، ان شاءالله همه چی درست میشه .
فاطمه و پدر امیرحسین باهم مشغول صحبت بودند که آتنا اومد پیشم ...
از طرز صحبتش جا خوردم خصوصا وقتی که علیرضا پیشم نبود .
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee