eitaa logo
حرم بی‌قرار
1.9هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
481 ویدیو
23 فایل
شـکࢪ خــدا ࢪا کــہ دࢪ پــنــاه حـسـینم ڪپے باصلوات‌؛حلال فوروارد ڪردے ‌دمت ‌گرم🌼
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۵۹ ۵۵ بالاخره طلسم شکسته شد و اقاتون تو راهه دارن میان خواستگاری ... تو این چندوقته ولی اتفاق براشون افتاده که شرایطش رو نداشتن و الان تو راهن دخترم ... زود باشید آماده بشید . +مامان جان نگران نباشید من اینو درستش میکنم . _دست گلت درد نکنه دخترم . فاطمه : مگه من غذام که میخوای درست کنی ؟ اصن خودم بلدم زن داداش مامان مریم خندید ، سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون . کمک فاطمه کردم اینقدر روابطمون صمیمی تر شده بود که دیگه چیزی به اسم خواهر شوهر و زنداداش و مادرشوهر معنایی نداشت . از اینکه فاطمه قراره از پیشمون بره خیلی ناراحت بودم و اینکه دیگه نبود که باهاش راحت حرف بزنم‌و درد و دل کنم . اما از طرفی براش خوشحال بودم که بعد از کلی انتظار میتونه به عشقش برسه . درعرض چنددقیقه فاطمه آماده شد روسری صورتی کمرنگ با چادر سفید و گل های ریز قرمز با یه تونیک سفید صورتی با شلوار مشکی . خیلی ناز شده بود وقتی چادرش رو سرش کرد دقیقا مثل فرشته ها شده بود ... بهش زل زده بودم و چشم ازش برنمیداشتم . که دیدم دستی جلوی صورتم تکون خورد . فاطمه: کجایی دختر ؟ +هیچی عزیزم همینجام . _میخای بگم کجا بودی؟؟ با حالت بچگونه گفتم : +کجا بودم ؟؟ با یه صدای بامزه ای گفت : تو فکر خودت روزی که علیرضا جونت قرار بود ازت خواستگاری کنه ؟! از حرفش خندم گرفت . یک لحظه تو ذهنم اومد و از اینکه اینقدر تابلو بودم که ذهنمو خونده ، خندم گرفت . زنگ در به صدا درومد . از پنجره نگاه کردم ؛ علیرضا با خانواده ی امیرحسین و البته خود امیرحسین که حسابی خوشتیپ شده بود . امیرحسین و یه دختر جوون به همراه یک پسر جوونتر و همراه پدر و مادرش نشسته بودند استرس رو توی صورت فاطمه میدیدم ؛ کلی بهش دلداری دادم و آرومش کردم . حق داشت بعد از کلی انتظار قرار بود عشقش رو ببینه ‌. باهم به سمت آشپزخونه رفتیم ، خیلی مستاصل بود . بعد از صحبت های خانواده ها قرار شد فاطمه چایی ببره اما دستش میلرزید . هرچی میگفتم و هرکاری میکردم آروم نمیشد ، بالاخره راهیش کردم از دور دید میزدم . همه رو رد کرد به امیرحسین که رسید ..... ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
🍃🌸 #حجــابـــ💚 یعنے حیــا و جـوانمـردے و شـرفـ و آزادگے و بصیـرٺ... #بہ_رسم_چادر 🕊 #جاماندہ 🍃🌸 اینجـا پایگـاه شهداستـ🔰 Join → @harame_bigarar❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•|دِلـم گرفتہ خـُدٰایا •|فقـط براےحـُسین(ع)♥️●° •|بگـو ڪہ کِـی بَرسم •|مـن بہ ڪربَلاے حـُسیـن(ع)✿💕 #ڪربلاےتوقبلہ_ےمنہ✨🌱 Join➟ @harame_bigarar
•° شہیــدان هوایے دگــر داشتند ز غیرت دلے شعلہ ور داشتنـد شہیدان ڪہ دل را بہ دریا زدند عجب پُشتــ پایے بہ دنیا زدنــد #دلـتنگے❤️ اینجاپایگـاه شهداستـ Join➟ @harame_bigarar
4_135545345340866669.mp3
7.18M
🍃🌸 یه تابوت از سوریه که روش مهر یا زینبه...😭 🍁 با نفسـ مادح : ❣سیـد رضــا نریمـانے❣ 💚 اینجـا پایگـاه شهداستـ🔰 Join→ @harame_bigarar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
حرم بی‌قرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت۵۵ بالاخره طلسم شکسته شد و اقاتون تو راهه دارن میان خواستگاری
۵۹ ۵۶ نگاه های خجالت گونه ی همراه با عشقشون تو هم گره خورد . انگار امیرحسین از حال فاطمه باخبر شده بود ، سریع چاییش رو برداشت و سینی چایی رو با نگاهش هم ازش گرفت و گفت : _بدید به من ، لطفا بشینید انگار حالتون خوب نیست ... فاطمه خواست حرفی بزنه که مادر امیرحسین گفت : _ماشاءالله به عروس گلم . فاطمه زیر لب تشکری کرد و از خجالت سرخ شد امیرحسین سینی رو از فاطمه گرفت و خودش تعارف کرد . ‌ فاطمه هم کنار علیرضا نشست ، علیرضا دستش رو گرفت و ماساژ میداد که آرومش کنه . یه دختر جوون که حسابی هم آرایش کرده ، کنار امیرحسین نشسته بود با لحن نیشداری گفت : + مثل اینکه خیلی منتظر داداشم بودی و هولی خاااانم ، چندتا خواستگار داشتی عزیزم؟داداشم خیلی خوشگل .... با داد باباش حرفش نصفه موند . +آتنااا ، ساکت شو ... . پس این دختر افاده ای خواهرشه . سلامی کردم و رفتم کنار فاطمه نشستم . فاطمه از استرس دستاش یخ کرده بود . خواهر امیرحسین که تازه فهمیدم اسمش آتناست ، پوزخندی به فاطمه رفت . خیلی از اخلاقش بدم اومد . چشم‌ غره ای بهش رفتم و اخمی کردم که خودش رو جمع کرد این جذبه رو از پدرم به ارث برده بودم باز هم خوبه ، اخلاق اون پدر یه جا بدرد خورد . اخماش رفت تو هم ... از اینکه حالشو گرفته بودم خیلی خوشحال بودم . علیرضا لبخندی از سر رضایت بهم زد . بعد هم اروم گفت دمت گرم . خندم گرفت ... لبخند رضایت امیرحسین رو هم حس کردم ‌. پسر جوونی که کنار امیرحسین نشسته بود ، برادر بزرگترش بود که تقریبا هم شبیه برادرش بود ‌که اونم سرش رو به نشونه ی تشکر تکون داد احساس رضایت داشتم ، وقتی میبینه علیرضا ازدواج کرده نباید دید بزنه . عمومهدی : خب بچه ها برید حرفاتونو بزنید . فاطمه و امیرحسین چشمی گفتن و بلند شدند ‌ . وقتی کنار هم وایسادن خیلی بهم میومدن . هردو مثل لبو سرخ شده بودند ... از بزرگتر ها اجازه گرفتند و به سمت اتاق علیرضا رفتند . سجاد با شیرین زبونی هاش مجلس رو دستش گرفته بود . علیرضا صندلی کناریم نشست و گفت : ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۵۹ ۵۷ _خیلی کارت درسته خانمی ... لبخندی از سر خجالت و خوشحالی زدم ... آتنا چشماش رو از روی علیرضا برنمیداشت ، بهش زل زده بود نگاه خشمگینم به علیرضا افتاد اصلا نگاهش نمیکرد و با سجاد بازی میکرد خیالم راحت شد. باز نگاهم به آتنا افتاد دختره ی پررو نگاهشو از علیرضا برنمیداشت . این دفعه من پوزخندی به آتنا زدم که حسابی حرصش درومد . یک دفعه فکری به سرم زد ، رفتم حلقه ی خوشگل و چشمگیری که علیرضا برام گرفته بود رو دستم کردم و کنارش نشستم . علیرضا سیب قرمزی برداشت و پوست گرفت ، اول به سجاد داد ، بعد نگاه مهربونش رو بهم‌ انداخت و سیب رو بهم داد . یه طوری که حلقه اش معلوم باشه . علیرضا بهم چشمکی زد که ازش تشکر کردم و متقابلا چشمکی زدم . حس میکردم که آتنا خیلی حرصش گرفته .‌.. یک دفعه امیرحسین و فاطمه اومدن بیرون امیرحسین صداشو صاف کرد و گفت : _با اجازه بزرگترا ما موافقیم ....تبریک میگم بهت علیرضا ، دوماد خوبی گیرت اومد خدا شانس بده ... از این حرف امیرحسین خندمون گرفت علیرضا : داداش چقدر برای خودت نوشابه باز میکنی ، ضرر داره ها ... هردو همدیگه رو درآغوش گرفتند و بهم تبریک گفتند . تو جمع همه خوشحال و راضی بودند به جزیک نفر اون هم کسی نبود جز آتنا ... بعد از مدتی اومد و به فاطمه با حالت خاصی تبریک گفت و رفت ... پدر امیرحسین که مرد میانسال با موهای تقریبا سفید و چهره ای سبزه و عینکی بود ، با مهربونی اومد جلو و گفت : _ببخشید دخترم ، اول از همه بهت تبریک میگم و بعد اینکه آتنا خیلی به امیرحسین وابسته است ، بابت رفتاراش ازت عذر میخوام ... بچگی کرد به بزرگی خودت ببخشش . فاطمه هم متقابلا با لحن مهربونی گفت : _اشکالی نداره ‌، متوجه میشم شما خودتونو ناراحت نکنید ، ان شاءالله همه چی درست میشه . فاطمه و پدر امیرحسین باهم مشغول صحبت بودند که آتنا اومد پیشم ... از طرز صحبتش جا خوردم خصوصا وقتی که علیرضا پیشم نبود . ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
🌸 امـامـ خـامنـہ اے : عقـل و فهمـ جـواناݩ انقـلابے و حـزبـ الهے از بعضـے از بزرگـتر ها خیـلے بیشـتر استــ . #سخن_عشق💚 #جاماندہ اینجـا پایگـاه شهداستـ🔰 Join → @harame_bigarar❤️