هدایت شده از دَفترنَقاشیِاَبرَک✧˖°¸𓏲࣪
.
_اصلنم درد نداشت🗣*
خیلی بداهه بود، امیدوارم قابل شناختن باشه🤝
#خطخطی
.
هدایت شده از گذرزمان
برای : Heru
از طرف : گذرزمان _ 𝐅𝐞𝐚𝐫
در سلول سرد زندان، تنها صدای چکهی آب از سقف، با زمزمههای مجرمها در تاریکی میآمیخت. «هادی»، قاتل جوانی که محکوم به اعدام بود، بر زمین نشسته و با زنجیرهای سنگین دستانش بازی میکرد. روبهروی او، «ژنرال ناسری» قرار داشت؛ مردی مغرور که در گذشته دستور کشتار بیگناهان را صادر کرده بود اما حالا خودش نیز به زندان افتاده بود. میان آنها سکوتی سنگین حکمرانی میکرد، سکوتی که بوی اعتراف میداد.هادی آرام گفت: «جالبه نه؟ تو واسه کشور میکُشتی، من واسه پول… ولی آخرش هردومون اینجا نشستیم.» ناسری خیرهاش کرد، لبخندی تلخ زد و زیر لب زمزمه کرد: «تنها چیزی که همهی انسانها در آن برابرند، مرگ است.» صدایش در سلول پیچید، مثل ناقوسی که خبر پایان را اعلام کند. ناگهان صدای گامهای نگهبان نزدیک شد، در سلول باز شد، و دو مأمور مرد تاجدار را صدا کردند تا به اتاق حکم برودچند ساعت بعد، زندان ساکت بود. در گوشهای از حیاط، دو پیکر بیجان روی برانکاردها در کنار هم قرار گرفته بودند؛ قاتل و ژنرال، دو مسیر متفاوت، یک پایان مشترک. ماه زرد در آسمان بالا آمده بود، نوری مرده بر صورتهایشان میتاباند؛ انگار خودش هم شهادت میداد که عدالت واقعی نه در دادگاه، نه در قدرت، بلکه در لحظهای است که همهی انسانها در آن برابرند — مرگ.
هدایت شده از Dₑᵥᵢₗ'ₛ ₐdᵥₒcₐₜₑ
هدایت شده از M.c's Dead memory
وحشتی که از تنهایی در آدمی بیدار میشود تمام منطق هایی که با آنها انسان هارا بررسی میکند به خوابی عمیق فرو میبرد
و اینگونه انسانی که در دریایی از وحشت تک ماندن که شاید بد هم نباشد دست و پا میزند چنگ به چیزی میزند چه کشتی دزد های دریایی باشد چه جنازه ای که روی آب روان است
کوچیک ترین چیزی اورا از غرق شدن مصون نگه میدارد
پس اهمیتی ندارد چه چیزی باشد
مارگارت جوان در میان احساسات دوگانه خود احساس فشار میکرد و خود را در نیاز به چنگ زدن به کی میدید
پسری که حتی اسم کامل اورا نیز نمیدانست
ـ را... راستی .. اسم ..این کاملت چیه هیچ وقت بهم نگفتی
کی یکه خورد و خنده ای کرد و با لبخند گفت
اسم بلندی دارم...هه هه حتما خندد میگیره و مسخرم میکنی
اما... این کوچیکم کریستوفره میتونی کریس یا هرچی دوست داری صدام کنی
مارگارت لبخندی زد و گفت نه خنده دار که نیست اتفاقا اسم قشنگیه کریس
کریس آشفته از شنیدن اسمش پشت سرش را خاراند
اه راستی میخوای با نویسنده کتاب ویلسون ملاقاتی داشته باشی؟ همونی که قبلاً داشتی آلیس ، خانم کامبرج
دوباره آن نگاه ، آن نگاهی که مارگارت درکش نمیکرد چگونه آن مرد اینگونه وحشتناک میتوانست نگاه کند گویا تمام وجود مارگارت را نگاه میکرد افکارش را میخواند میدانست تصمیم بعدی او چیست
آن چشم ها سرنوشت را مینوشتند هیچ چیزی نمیتوانست از آنها سرپیچی کند
#چپترـدهتم