برادرا!پدرا!پیر امتا!یارا!
خدا صبور کند در مصیبتت ما را..
از اجتماعات شهرستان ایوان در گرامیداشت و خونخواهی امام شهید | ۲۲تیرماه ۱۴۰۵
ـ مراسم متبرک به انگشتر و چفیه قائد شهید❤️🩹
#باید_برخاست
https://eitaa.com/gh_m_khatem
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050526_پیام_قدردانی_رهبر_معظّم_انقلاب_از_ملت_عراق_بهپاس_حماسه.pdf
حجم:
134.4K
📖 متن کامل پیام قدردانی رهبر انقلاب اسلامی از ملت عراق بهپاس حماسه تشییع امام مجاهد شهید
🔗 https://rahbar.ir/speech?cid=1601
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
مرد آرام گفت: «آیا حسینبنعلی اینها را نمیداند؟!»
«اگر میداند، پس چرا به کوفه میآید؟»
مرد گفت: «او حجت خدا بر کوفیان است که او را فراخواندند تا هدایتشان کند.»
عبدالله گفت: «چرا در مکه نماند، آن هم در روزهایی که همه ی مسلمانان آنجا گرد آمدهاند. آنها نیاز به هدایت ندارند؟»
مرد گفت: «آنها که برای حج در مکه گرد آمدهاند، هدایتشان را در پیروی از یزید میدانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را پنهانی بکشند، همانطور که برادرش را کشتند... و اگر امام را در خلوت میکشتند، چه کسی میفهمید، امام چرا با یزید بیعت نکرد؟»
عبدالله گفت: «میتوانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفتگو کند.»
مرد گفت: «اگر معاویه با گفتگو هدایت شد، فرزندش هم هدایت میشود؛ و اما اگر به یمن یا مصر میرفت، سرنوشتی جز آنچه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت. اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد انداخت و مسلمانان را به فکر.»
خواست برود. لختی مکث کرد و دوباره رو به عبدالله برگشت و گفت:
«و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمیکنم، که تکلیف خود را از حسین میپرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت میخواهم..»
نامیرا | صادق کرمیار
هدایت شده از حُب
🔸پویش نذر قربانی
در یک اقدام کاملا مردمی قصد داریم جهت تعجیل در فرج صاحب الزمان عج، سلامتی رهبر انقلاب (حفظهالله) و پیروزی جبهه حق و رزمندگان اسلام چند راس گوسفند قربانی و گوشت آن را بین نیازمندان توزیع نماییم.
برادران و خواهران جهت مشارکت در این امر میتوانند نذورات خود را به شماره کارت زیر واریز نمایید
6104 3378 8481 2312
یوسف یاسمی
✅ مستندات قربانی در کانال کمیل به ایدی https://eitaa.com/ghalam_khakii قرار داده خواهد شد
حسیبا
زنگِ خانه را چند بار پشت سر هم زدند؛ آنقدر تند تند زنگ میزدند که معلوم بود خبری آوردهاند...
چادر جنوبیاش را روی سر کشید. هنوز لباسهایش سیاه بود. با دلِ آشوب خودش را به در رساند.
ـ جونُم عبِد... خیره!
ـ سلام خاله... بچهت پیدا کردیم...
زن خشکش زد.
ـ بچهم؟... بچهم که صد و اندی روز پیش خاک کردیم... رختِ سیامو نمیبینی؟ نه بچهمو، خودمو، آرزوهامو خاک کردم... مو شبیهِ او آدمام که بیاین سرکارُم بذارین؟
جوان سرش را پایین انداخت.
ـ نه خاله... دردت به جونُم... نه فقط شما، همه ای شهر عزادارن. نه فقط واس بچهی تو؛ واس همهی بچههای او مدرسه... یادُمون نمیره چی سرِ ذوقِ این شهر اومد... ما خو تو خونهی خومون بچهای نداشتیم، اما بعد او روز، اندازهی همهی او مدرسه، بی بچه شدیم...
زن با گوشهی چادر، نم اشکِ چشمهاش رو گرفت...
ـ پَ ای حرفا چیه؟... مو که غیرِ زهرا، بچهای نداشتوم... کدوم بچهمو پیدا کردین؟
جوان بغضش ترکید.
ـ خاله... همو زهراتو پیدا کردن... یِی تیکه از وجودش...
انگار دوباره صدای انفجار توی شهر پیچید. زن دستش را گرفت به چارچوب در؛ پاهاش سست شد.
جوان آرام گفت:
ـ خاله... کاش هیچوقت پیدا نمیشد... داغِ همهمونو تازه کردن... از امروز، انگار باید دوباره چل روز عزا بگیریم... باید دوباره براش ختم بگیریم... باید دوباره دخترتو به خاک بسپری...ای جنگ، انگاری هنوز دست از بازی با زهرا و بچههای او مدرسه برنداشته...
زن بدون حرف در را بست و انگار چیزی جا گذاشته باشد دوباره در را باز کرد.
عبد هنوز پشت در وایساده بود و به نقطهای خیره شده بود...
- جونوم خاله؟
+ عبد بگو ببینم... از ماکانم چیزی پیدا کِردین؟
جوان سرش را پایین انداخت و آرام فقط سری تکان داد...
زن از جوابی که گرفته بود، روی زمین کنار در نشست...
ـ کاش ای خبر به گوشِ مادرِ ماکان نرسه...
#میناب
✍م. کریمی