هدایت شده از سربازان گمنام
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خاطرهبازی با حاج قاسم با صدای محسن چاوشی
🔹جات خالیه مرد میدان..
☫کانال سربازان گمنام👇
https://eitaa.com/joinchat/3617980416C11748e2114
هدایت شده از KHAMENEI.IR
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ از تکثیر شهید سلیمانی وحشت دارند!
✏️ حضرت آیتالله خامنهای: امروز مستکبران از نام شهید سلیمانی وحشت دارند، ببینید در فضای مجازی با اسم او چه برخوردی دارند میکنند؛ از اسمش هم میترسند و از تکثیر او وحشت دارند. ۱۴۰۰/۱۰/۱۱
✊ انتشار به مناسبت ساعت شهادت حاج قاسم سلیمانی و یاران در فرودگاه بغداد در شب جمعه ۱۳دی۹۸
#baghdad0120
🖥 Farsi.Khamenei.ir
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به آقا می گفت "حکیم". یکبار سه دفعه قسم جلاله خورد که بگوید قلبتان باید وصل به این "حکیم" باشد تا عاقبت بخیر بشوید.
یکبار رسما دعا کرد خدا بقیه عمرش را بگیرد و به آقا بدهد.
هفته ای دو سه بار از نزدیک جویای حال می شد از آقا.
قبل تر به رفیق اش گفته بود چیزهایی از آقا دیده ام که نمی توانم از او دست بردارم.
حاجی در آخرین مصاحبه اش باز حرف آقا را پیش کشید و از حکمتاش گفت.
در وصیتنامه اش نوشته بود این حکیم، مظلوم است و مظلومیتش آنقدر زیاد است که از صالح بودنش بیشتر شده.
حالا مدتی است که هر چه پشت این امام خالی تر از یاران نزدیکاش می شود، مردم، پشت سرش محکمتر می شوند؛ اسمش در دنیا عزیزتر می شود.
چند وقت است نقاب از چهره ی امریکایی ها _اسرائیلی ها افتاده؛ مردم تیزتر شده اند.
مثل حرف آن نظامی کهنه کار امریکایی که گفت تلاش واشنگتن _ تلآویو، بر عکس کودتا و سرنگونی، جمهوری اسلامی را تثبیت کرد! گفته بود مردم، حتی مخالفان برای حمایت از رهبرشان ریختند به خیابان ها.
چند وقتی است هر چه رهبرمان را تهدید جانی می کنند، دستشان کوتاه تر می شود؛ پشتشان خالی تر.
مدتی قبل، دختر شهید ناظری توی خواب حاجی را دیده بود. حاج قاسم بهش ماموریت دادند انگشتری را به دست کسی برساند. بعد به او گفتند به مردم بگو من هستم، دائم نگویید کاش میبود، مگر مرا نمی بینید؟
منبع
https://eitaa.com/hata03
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی رفته بود پشت صحنه ی فیلم بیست و سه نفر، دو سه تا خبرنگار جلویش را سد کردند تا مصاحبه کند. خیلی بالا و پایین زدند تا راضی شد چند کلمه بگوید. خاطره گفت. نوجوانی را گفت که بیش از هزار کیلومتر آمده بود برای رسیدن به مرز. کلاه خود بزرگ نظامی اش را هی میداده بالا تا بتواند ببیند. پوتین های گشاد و نوار تیرباری که تمام تن اش را گرفته بوده؛ غرق فشنگ.
میرسد به خیمه ی حاج قاسم، شروع می کند مثل ابر بهار به اشک ریختن. حاجی می پرسد چرا گریه می کنی؟
- دستور دادید من را برگردانند! من می خواهم بجنگم..
بعد می گوید شما بگویید من با هر کسی که میخواهید مسابقه بدهم، از هر تپه ای که خواستید بالا بروم؛ می توانم بجنگم..
تا همینجا همه ی آن چیزی بود که حاج قاسم درباره ی او تعریف کرد.
حاجی بعدش اما رو به خبرنگار ها گفت:
اگر اکسیر این " غیرت" و " شهامت" را در هوای مردم پراکنده کنیم، علاج است. درمان همه ی دردهای جمعی و فردی مان.
منبع
https://eitaa.com/hata03