سالها میگذرد...
انگار همین عصری بود ، که دستم در دستان امدادگری بود تا منو به عقب ببرد...
موج انفجار کلافه ام کرده بود و توان ایستادن و درست دیدن را نداشتم
به امدادگری حدود سن خودم ، مرا سپردند ، در مسیر به عقبه از خاکریزی رد شدیم ، به محض پایین رسیدن ، صدای به زمین خوردن رگبار کاتیوشا توجه را به خود جلب کرد
در کمتر از ثانیه ای ترکشی سرخ رنگ باندازه نعلبکی بسمتم میآمد
چشمانم براق شد!!
که ناگاه در ده متری ما به زمین خورد و کمانه کرد و در درنگی از ثاتیه ، سمت راست گردنم را نشانه گرفت و کاری کرد که سرم بکل بر شانه ی چپ افتاد...
همه چیز وارونه شد..
خون گرم با شدت تمام فواره زد به آسمان
ساعت حدود ۴ یا ۵ بعدازظهر ، عصر زمستانی ۲۳ دی ماه ۶۵ و ظاهرا قرار نبود که غروبش را ببینم که ندیدم...
دوهفته در بیهوشی کامل در جمع قوای آذری زبان ، میهمان بیمارستان تبریز بودم!
نامم ناشناس ۱۰۳ شده بود
و پس از چندین مرحله ، اتاق عمل رفتن ، به یکباره بهوش آمدم در حالی که هیچ چیزی بیاد نداشتم!
حافظه فُرمت شده بود..
و بماند که بماند...
****
طی قراره چند ساله ، سعی میکنم در همان روز و ساعت در شلمچه باشم
شلمچه ای که قرار بود بال پرواز بگیرم که نشد...
شهادت ، سعادت میخواهد و متعلق به خاصان روزگار است...
نه من سیه روزی که ...
توفیق در ۲۲ دی ماه ۱۴۰۱ ، شب جمعه ، شب زیارتی حضرت ارباب علیه السلام و شب میلاد حضرت مادر سلام الله علیها ، حاصل شد باتفاق یار دیرینه و جمعی از عزیزان ، مشرف به حضور در شلمچه شدم
الحمدلله
اینجا با هم باشیم⚘️
عکس:
حسینیه گلزار شهدای بهشت آباد اهواز
فعال در تمام ساعات از ۶ صبح تا ۲۱ !
حالا... حسینیه گلزار شهدای دارالرحمه شیراز.....!!!!!!
#بدون_شرح
_ دو مداد سیاه
حکایتی از دو مرد ، دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاهشان شنیدم ، که شنیدنی هست :
مرد اول میگفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بیمسئولیت و بیحواس هستم!
آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم...
روز بعد نقشهام را عملی کردم ، هر روز یکی دو مداد کش میرفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم!
ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام میدادم، ولی کمکم بر ترسم غلبه کردم و از نقشههای زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم میدزدیدم و به خودشان میفروختم...
بعد از مدتی این کار برایم عادی شد!
تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم.
خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفهای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفهای شدم!»
* @hatef10012
مرد دوم میگفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم:
مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت:
«خوب چه کار کردی بدون مداد؟»
گفتم:
«از دوستم مداد گرفتم.»
مادرم گفت :
خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت:
«پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم:
«چگونه نیکی کنم؟»
مادرم گفت:
«دو مداد میخریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود!! ، آن مداد را به کسی که مدادش گم میشود میدهی و بعد از پایان درس پس میگیریم.»
خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آنقدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری میگذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقهام به مدرسه چند برابر شده بود.
معروف شده بودم به گونهای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره میشناختند و همیشه از من کمک میگرفتند...
حالا که بزرگ شدهام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفتهام و تشکیل خانواده دادهام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم...
#حکایت
#تربیت
#مادر
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤦♂
ترسناک و هیجان انگیز !!!
به چه قیمتی؟..؟
💥 در فصل رویش نرگس در نرگس زار ، مهمان جوانانی شدم که سالیان سال پیش (۱۶ دی ماه ۵۹) ، جان زیبایشان را در کف دست گرفتند و تقدیم جانان کردند.
💥 نرگس های خوشبوی رعنایی که در آتش خصم دشمن سوختند و گلبرگ هایشان زیر شنی تانک های شمر پیشگان زمانه ، اربا اربا شد ، ولی عطرشان تا ابد با یادشان جاودان است...
💥 شکر خدا که در پناه حسینیم 🤲
🔺️ نرگس زار بهشت هویزه ، ۲۵ دی ماه ۱۴۰۱ با جمعی از عاشقان طریق راه حسین علیه السلام
@Maddahionlin1_2899518497.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
اول نجف
همیشه نجف
همیشه کربلا.....
🍁
از همان وقتی که دیوار کاهگلی رفت
و آجر و سنگ آمد...
از همان وقتی که ایوان شد بالکن!
خانه شد ، لانه!
دل شد ، گل
و کم کم انسان شد ، صرفاً موجودی
برای رفع نیاز های خود...
اما تو تغییر نکن!
تو باش و نشان بده آدمیت
هنوز نفس میکشد...
هنوز میشــــود رو کســـی حســـاب
باز کرد آن هم از نوع مــادام العــمر...
هنوز هســتند کســـانی که میشــود به سرشـــان قســـم راسـت خورد...
هنوز هست کسی که دل ، بهانه ی خوب بودنش را بگیرد❤️
لااقل تو تغییر نکن ...🙏
@hatef10012
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پشیمان می شود آنکه برای تو نمی میرد
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
#شب_جمعه
@hatef10012
هدایت شده از انجمن روایتگران فجر فارس(NGO)
🔺️ ۳۰ دی ماه ۹۱ ، سالگرد رحلت رزمنده و جانباز دفاع مقدس ، مداح دلسوخته ی اهل بیت علیهم السلام ،
حاج جلیل خادم صادق را پاس میداریم و نثار روح مطهر ایشان ، فاتحه ای میخوانیم با نثار ذکر شریف صلوات
#انجمن_راویان_فجر_فارس
@raviyanfarss