من چندین ماهه در حالت "نمیدونم" هستم.
نمیدونم ناهار چی بخورم ، نمیدونم بهش چی بگم ، نمیدونم چی سفارش بدم ، نمیدونم حسم نسبت بهش چیه ، نمیدونم مطمئنم که بخوام برگرده یا نه ، نمیدونم چم شده ، نمیدونم چه کتابی بخونم ، نمیدونم راجب چی یاد بگیرم ، نمیدونم چطوری تمومش کنم این افکارو ، نمیدونم چطوری احساساتمو درست بیان کنم ، نمیدونم چطوری به همه این احساسات پایان بدم. البته به هرحال احساس کردن بهتر از هیچ بودنه اما من واقعا دارم روبه هیچ بودن میرم شاید هم نه ، به هرحال نمیدونم.
هدایت شده از تسخیرشده.
مرا بوسیدی ، در آغوشم گرفتی و بعد گفتی وابستهام نشو ..
انگار که مغز کسی را با گلوله متلاشی کنی ،
بعد سرش را در آغوش بگیری و بگویی لطفاً نمیر .
آدما تو عصبانیتم همه حرفامو یادشون میمونه و ازم متنفر میشن در صورتی که وقتی اونها عصبی بودن من به اینکه چقدر من و دوستم دارن ولی الان حالشون خوب نیست فکر میکنم و فقط سکوت میکنم و این تَه بی انصافیه.