مـنــــ[😃] از تـــــ[♥️]ــــــو
هیچــ[👐] بــھ جـــ[😍]ـــز
بودنتـ[😅] نمے خواهمـ[♥️]
[دلبرانه❤️]
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
غروب #جمعه دلتنگی هایش
🌹حجت الاسلام فاطمی نیا:
🌄غروب جمعه که میگذرد
امام زمان نظر میکند بر منتظرانش و
میفرماید: ممنونم که بیادمن بودید...
امانشد...😔
😔لحظه ی دیدارمان به وقت دیگریست...
برای فرجم دعا کنید...
#امام_زمان عج
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
#سیاست_های_مردانه
✅قلب زن ها
✍️آیا میدونستید که
قلب زن ها مهمترین اندام بدنشونه؟؟!!
اگر قلب یه خانوم به روی شوهرش بسته شده باشه،و یا از سمت شوهرش بی مهری و بی توجهی دیده باشه هر چقدر هم مرد تلاش کنه و تماس جسمانی برقرار کنه به منظور رابطه زناشویی نه تنها زن تحریک نمیشه بلکه برایش آزار دهنده هم هست.
بدن یک زن با یک لمس تحریک نمیشه بر عکس آقایون.
خانومها اول باید قلبشون لمس بشه، مورد توجه قرار بگیرن، بهشون از قبل محبت بشه، اوقات خوشی را در کنار شما اقایون بگذرونن تا آمادگی رابطه زناشویی را داشته باشند. آقایون وقتی یاد بگیرید چگونه قلب زنی را با عشق و محبت خودتون سیراب کنید این عشق در قسمت های دیگه بدن زن سرریز میشه، و باعث میشه با تمام وجود ،شما را بخواد،و به لحاظ جنسی هم پذیرای وجود شما باشه.
💥به قلب خانومها اهمیت بدین😉
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
#طنز_همسرانه 😅
از یارو پرسیدن ماه عسل خوش گذشت؟
گفت : خیلی...☺️
گفتن : پس چرا زنت داره گریه میکنه ؟😳🤔
گفت : خیلی دوست داشت بیاد نبردمش😂😂😂
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
#هردو_بدانیم
نیاز همسرتان به محبت فیزیکی و لمس را دست کم نگیرید، به خصوص زمانی که او استرس دارد. همسرتون بیشتر از هر کسی نیاز به توجه و #آغوش تون دارد .
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
#آقایان_بخوانند
آقایون عزیز لطفا همسرت را هر روز با
👈 یک #دوستت_دارم
👈 يك محبتِ مداوم
👈 یک دلم برایت تنگ شده
👈 یک امروز زیباتر شدهای
شارژ کنید پیش از آنکه شارژشان به مرز هشدار برسد!!
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
# شهدا
دفترچه گناهان یک #شهید ۱۶ ساله🌷
در تفحص شهدا ، دفترچه یک شهید 16 ساله که گناهان هر روزش را می نوشت پیدا شد.
❌گناهان یک هفته او اینها بود ؛
شنبه : بدون وضو خوابیدم .
یکشنبه : خنده بلند در جمع
دوشنبه : وقتی در بازی گل زدم احساس غرور کردم .
سه شنبه : نماز شب را سریع خواندم .
چهارشنبه : فرمانده در سلام کردن از من پیشی گرفت .
پنجشنبه : ذکر روز را فراموش کردم .
جمعه : تکمیل نکردن ۱۰۰۰صلوات و بسنده به ۷۰۰ صلوات .
راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده می نویسد :
دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم...
⁉️ما چی⁉️
کجای کاریم . .؟
حرفامون شده رساله توجیه المسائل
1⃣غيبت…
تو روشم ميگم
2⃣تهمت…
همه ميگن
3⃣دروغ…
مصلحتي
4⃣رشوه...
شيريني
5⃣ماهواره...
شبکه هاي علمي
6⃣مال حرام ...
پيش سه هزار ميليارد هیچه
7⃣ربا...
همه ميخورن ديگه
8⃣نگاه به نامحرم...
يه نظر حلاله
9⃣موسيقي حرام...
ارامش بخش
🔟مجلس حرام...
يه شب که هزار شب نميشه
1⃣1⃣بخل...
اگه خدا ميخواست بهش ميداد
شهدا شرمنده ایم که بجای باتقوا بودن فقط شرمنده ایم ...
#امام_زمان شرمنده ایم
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
💖 همسرانه حوایِ آدم 💖
#پارت_چهل_و_سوم از #رمان_جان_من #عاشقانه و #مذهبی * * * عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری، مقابل چشمان
#پارت_چهل_و_چهارم
از #رمان_جان_من
#عاشقانه و #مذهبی
سیاهی آسمان دامن خود را آهسته جمع میکرد که چادرم را سر کردم و به تماشای طلوع آفتاب به بالکن رفتم. باد خنکی از سمت دریا به میهمانی شهر آمده و با حس گرمایی که در دل داشت، خبر از سپری شدن اردیبهشت ماه میداد.
آفتاب مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد، صورت نورانیاش را با ناز از بستر دریا بلند میکرد و درخشش گیسوان طلایی اش از لابلای شاخه های نخلها به خانه سرک میکشید. هر چه دیشب بر قلبم سخت گذشته بود، در عوض این صبحگاهِ انتظار آمدنِ مجید، بهجت آفرین بود. هیچ گاه گمان نمیکردم نبودش در خانه اینهمه عذابم دهد و شاید تحمل یک شب دوری، ارزش این قدردانی حضور گرم و پُر شورش را داشت!
ساعت هفت صبح بود و من همچنان به امید بازگشتش پشت نرده های بالکن به انتظار ایستاده بودم که صدای پای کسی را در حیاط شنیدم. کمی خم شدم و دیدم عبدالله است که آهسته صدایش کردم. سرش را به سمت بالا برگرداند و از دیدن من خنده اش گرفت. زیر بالکن آمد و طوری که مادر و پدر بیدار نشوند، پرسید:
«مگه تو خواب نداری؟!!! » و خودش پاسخ داد: «آهان! منتظر مجیدی! »
لبم را گزیدم و گفتم: «یواش! مامان اینا بیدار میشن! » با شیطنت خندید و گفت:
«دیشب تنهایی خوش گذشت؟ » سری تکان دادم و با گفتن «خدا رو شکر! ،»
تنهایی ام را پنهان کردم که از جواب صبورانه ام سوءاستفاده کرد و به شوخی گفت:
«پس به مجید بگم از این به بعد کلاً شیفت شب باشه! خوبه؟ »
و در حالی که سعی میکرد صدای خنده اش بلند نشود، با دست خداحافظی کرد و رفت.
دیگر به آمدن مجیدم چیزی نمانده بود که به آشپزخانه رفتم، چای دم کردم و دوباره به بالکن برگشتم. آوای آواز پرندگان در حیاط پیچیده بود که صدای باز شدن در حیاط هم اضافه شد و مژده آمدن مجید را آورد. مثل اینکه مشتاق حضورم باشد، تا قدم به حیاط گذاشت، نگاهش به دنبالم به سمت بالکن آمد، همانطور که من مشتاق رسیدنش چشم به در دوخته بودم.
با دیدنم، صورتش به خنده ای دلگشا باز شد و سعی میکرد با حرکت لبهایش چیزی بگوید و من نمیفهمیدم چه میگوید که سراسیمه به اتاق بازگشته و به استقبالش به سمت در رفتم، ولی او زودتر از من پله ها را طی کرده و پشت در رسیده بود. در را گشودم و با دیدن صورت مهربانش، همه غمهای دوری و تنهایی ام را از یاد بُردم. چشمان کشیده و جذابش زیر پردهای از خواب و خستگی خمیازه میکشید، اما میخواست با خوشرویی و خوشزبانی پنهانش کند که فقط به رویم میخندید و با لحنی گرم و عاشقانه به
فدایم میرفت.
خواستم برایش چای بریزم که مانعم شد و گفت: «قربون دستت الهه جان! چایی نمیخوام! زود آماده شو بریم بیرون!» با تعجب پرسیدم: «مگه صبحونه نمیخوری؟ » کیفش را کنار اتاق گذاشت و با مهربانی پاسخ داد: «چرا عزیزم! میخورم! برای همین میگم زود آماده شو بریم! میخوام امروز صبحونه رو لب دریا بخوریم. »
نگاهی به آشپزخانه کردم و پرسیدم : «خُب چی آماده کنم؟» که خندید و گفت: «اینهمه مغازه آش و حلیم، شما چرا زحمت بکشی؟ » و من تازه متوجه طرح زیبا و رؤیایی صبحگاهیاش شده بودم که به سرعت لباسم را عوض
کردم، چادرم را برداشتم و با هم از اتاق خارج شدیم.
همچنانکه از پله ها پایین م یرفتیم، چادرم را هم سر کردم و بی سر و صدا از ساختمان خارج شدیم. پاورچین پاورچین، سنگفرش حیاط را طی کرده و طوری که پدر و مادر بیدار نشوند، از خانه بیرون آمدیم. در طول کوچه شانه به شانه هم میرفتیم که نگاهم کرد و گفت:
«الهه جان! ببخشید دیشب تنهات گذاشتم! » لبخندی زدم و او با لحنی رنجیده ادامه داد: «دیشب به من که خیلی سخت گذشت! صبح که مسئول بخش اومد بهش گفتم بابا من دیگه متأهلم! به ارواح خاک امواتت دیگه برای من شیفت شب نذار! » از حرفش خندیدم و با زیرکی پاسخ دادم:
«اتفاقاً بگو حتماً بعضی شبها برات شیفت شب بذاره تا قدر منو بدونی!
ادامه دارد...
💞 به ڪآناڷ #همسرداری حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
☀️
خورشید، هر روز صبح
به خاطر زنده بودن من و تو
طلوع میکند😍❤
هرگز منتظر فردای خیالی نباش..🌸🍃🌸🍃
سلام روزتون بخیر 😍🌸🌹
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
🔴 آقای قرائتی:
💠اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد میکنید با همسرتان برخورد میکردید ، اکنون خوشبختترین فردِ دنیا بودید. اگر هر روز شارژش میکردید باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید، پایِ صحبتهایش مینشستید،
پیغامهایش را دریافت میکردید، پول خرجش میکردید، دورش یک محافظ محکم میکشیدید، در نبودش احساسِ کمبود میکردید، حاضر نبودید کسی نزدیکش شود.
💠 حتی مطالبِ خصوصیتان را به حافظهاش میسپردید، همیشه و همه جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی. الانم که گوشی ها لمسی شده اگر همونقدر که گوشی رو لمس میکنید همسرتون رو نوازش بکنید، کلی خوشبخت میشوید و همیشه، بجای این همراه، همسرتون همراهِ اولتان بود.
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
🌸🌸🍃🍃🌷🌷☘️☘️🌺🌺🍂🍂
. 🌹 #تلنگر
. 👈 نیرنگ ها... گام به گام! .
«تأسف از فریب بزرگ زنان! در نخستین روزها آنان را به طمع رسیدن به آزادی و برابری با دنیای مردان، امیدوار ساختند که هرگاه تنها اندکی از سر و روی خود را برهنه سازند هم خود آزادترند و هم مردان به دیدارشان ناحریصتر! پس از آن، اندک اندک سرپوش ها دامن های بلند کنار گذاشته شد، اما از تهاجم ِ دیدگان افراد کاسته نگردید. بینندگان، علاقه مند بودند که اعضای دیگر را نیز ناپوشیده ببینند، تا شاید دل و دیدگانشان از هوس و حرص دور بماند. زنان نیز پذیرفتند و کم کم در سوئیس و ایتالیا و انگلیس زنان با کمترین پوشش در خیابان ها رفت و آمد آغاز کردند. . 🌸 .
با این حال سرمایداران فزون خواه و جهان خوار، جوامع ناوارسته را مشتاق تصویری جدید از زن ساختند. نامردان آن دوره چنان وانمودند که اگر زنان این پوشش را نیز کنار ننهند، آتش حرص و تمایلات گروه مردان کاسته نمیگردد و همچنان امنیت زنان مورد تهدید است. . 🌸 .
گویا زنان ِ فریب خورده آن عصر سوگند خورده بودند که برای نیل به آزادی و برابری با مردان تا پای جان فداکاری کنند. طولی نکشید که در برخی شهرهای اروپا و آمریکا زنان بدون هیچ پوشش برای خرید از خانه بیرون آمدند.
اینک در آمریکا در هر استان شهرکی (شبیه جزیرهی مصنوعی) وجود دارد که هیچ کس بیش از یک شبانه روز نمیتواند درآن با لباس گردش کند، ولی اقامت چهارده روزه بدون پوشش مانعی ندارد. در آنجا مغازه دار و هتل دار وپلیس همه ناپوشیده اند. باغ وحشی با حضور انواع حیوانات دوپا. . 🌸 .
به هر حال، زنان در پی وعده ای واهی، از ایمان، اخلاق، انسانیت و حتی در مواردی از جانشان گذشتند. از آن پس، هر روز در جراید میخوانند :
زنی نیمه برهنه در پی یک تهاجم و... کشته شد. . 🌸 .
راه بازگشت نبود. آنها به پندار خود میخواستند با پرهیز از پوشیدگی، برای آرام کردن ِ مردان و دست یابی خود به امکانات بیشتر، از همه چیز بهتر بهرهمند شوند، ولی روز به روز از همان امکانات پیشین نیز محروم گشتند.
چه به فرموده حضرت حسین بن علی علیه السلام :آن که بخواهد از راه نافرمانی خدا به هدفی دست یابد، هردم آنچه بدان امید داشته بیشتر از دست میدهد و در آنچه هراس داشته سریع تر فرو می غلتد.» . .
. . ☘️☘️☘️
. . 🦋🦋🦋
.
بخشی از کتاب : «راز یک فریب» 📖
نوشته : «یوسف غلامی» 👌
.
. #چادری_ها_فرشته_اند
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚