بازوهایش خیس شده بودند؛
بازهم نفهمید خونریزی کی شروع شده است.
@he_wrote - #A_FewLines
Archive
من عاشق چشمان سبزش بودم... وقتی مرواریدهای خیس در آنها میدرخشیدند.
برق بیجانی که بر گونههای رنگ پریدهاش مینشست، لرزش لبهای نیمهباز، و هارمونی رگههای سرخ و عنبیههای زمردین، الهامبخش حرکت دست و قلممویم بر صفحه سفید بوم نقاشی میشدند. نفسم میبرید و قلبم به درد میآمد از شنیدن هقهقهایش. و من میکشیدم، میکشیدم، میکشیدم... تا آن چشمهای خیرهکننده را همگان بستایند...
@he_wrote - #Prompt - #Fav