eitaa logo
بـهـتـࢪیـن زیـنـت《حـجـاب》
824 دنبال‌کننده
10.1هزار عکس
4.4هزار ویدیو
180 فایل
شروط👈 @Sharayetcanal بیسیم چیمون👇 https://harfeto.timefriend.net/16622644184270 بیسیم چی📞 🌸خواهَࢪاا_خواهَࢪاا🌸 +مࢪڪز بگوشیم👂🏻 -حجاب!..🌱 حجابتونومُحڪَم‌بگیرید حتۍ،توۍفضاۍمجازۍ📱 اینجابچِه‌هابخاطِࢪِحفظِ‌چادُࢪِ ناموس‌شیعِه.. مۍزَنَن‌به‌خطِ دشمݩ
مشاهده در ایتا
دانلود
~🕊 🌿شهیدی که بین زمین و آسمان درحال عبادت بود.. 🍀 تعریف کردند: 🍁من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی شدم. به جز بنده و خادم مسجد، این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت. به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول است. دیدم که یک جوانی در حال سجده است. اما نه روی زمین بلکه بین زمین و آسمان . مشغول تسبیح حضرت حق است. 🍁جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است! بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت : تا زنده ام به کسی حرفی نزنید.. ♥️🕊 "شهــ گمنام ــیـد"
✨ شهدا یہ ټیپۍ زدݩ...! ڪہ خـ♡ـدا نگاهشوݩ ڪرد! دنبال این بودݩ ڪھ..خوشگل خوشگلا یوسف زهرا امام زماݩ‌نگاشوݩ ڪنہ..🌱 حالا ټو برو هرټیپۍڪہ میخواۍ بزݩـ... اما..؛حواسټ باشہ{☝🏻} ڪے داره نگات میڪنہ..! ✅ ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
بِســــــم ربّ الشُهدا 🌸 🔴 آموزگاری عاشق... 🔴 📖 شاهین برآفتاب زندگینامه ی آموزگار بسیجی و دانشجوی دانشگاه انرژی اتمی شهید غلام علی پیچک است. 📚در بخشی از این ڪتاب میخوانیم : غلامعلی بچه‌ها را گوشه‌ای جمع کرد و مفصل برایشان صحبت کرد تعابیر و اصطلاحاتی که در حرف هایش به کار می‌برد در چهارچوب الفاظ معمولی نمی گنجید. با چنان سطح بالایی از معرفت و شناخت حرف میزد که همه بچه‌ها به لبهای او چشم دوخته بودند. پیچک صحبت‌هایش را این طور به پایان برد : دیار مظلوم کردستان آنقدر تحت سیطره ی طواغیت فرهنگ کُش و دین ستیز بوده که همه مفاهیم انسانی و معنوی حتی دین هم در این سرزمین مسخ شده است. حالا این خون های ماست که باید ریخته شود تا خاک کردستان را تطهیر کنند و فضا و هوایش را عطرآگین نمایند. لاله هایی که از خون های ما در جای‌جای کردستان می‌رویند ، جوان‌های آینده کُرد هستند که راهشان را اسلام اصیل قرار خواهند داد. آنها حق این خون‌هایی که همه جای کردستان را رنگین کرده، ادا خواهند کرد. خلاصه آنکه برادرها! ما حسینی هستیم و حسینی عمل می‌کنیم، مقاومت و جنگ مردانه و با شرافت تا آخرین گلوله. اگر گلوله هایمان هم تمام شد با سلاح اصلی و آخرین، یعنی خونمان ، خط جهاد را به خط شهادت متصل می کنیم. این بار دیگر فریاد تکبیر بچه ها انگار می خواست سقف آسمان را بشکافد و تا عرش خدا ، بالا برود. حرف‌های گرم و شیرین غلام علی،بر فطرت بیدار و پاک بچه‌ها تاثیر شگرفی داشت و احساساتشان را به آتش می کشید... ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
عشق يعنى اشك توبه در قنوت خواندنش با نام غفار الذنوب عشق يعنی چشمها هم در ركوع شرمگين از نام ستار العيوب عشق يعنی سرسجود ودل سجود ذكر يارب يارب ازعمق وجود ⚜زیباترین خاطرات شهدا⚜ "شهــ گمنام ــیـد"
"شهــ گمنام ــیـد"🕊 راه خویش را یافت جان دادن برای خدا در همهه‌ی شلوغی های زمین :)
یک روز بین دایی و یک بنده خدایی بحث اعتقادی پیش آمد، گمان کردم الآن است که او را به باد کُتَـک بگیرد، دایی ابوالفضل از قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای برخوردار بود، اما اصلاً این اتفاق نیفتاد، بلکه با آرامش، تواضع، ادب و مهربانی با آن بنده خدا صحبت کرد و بالاخره ایشان را قانع کرد، گفتم: دایی من ترسیدم دعـواتون بشه، گفت: دعوا چرا دایی‌جان؟ یادت باشـه تا زمانی که از قدرت جادویی ادب و اخلاق استفاده کنی، هیچوقت مغلوب نمی‌شوی، همان روز از دایی‌ام یاد گرفتم هر آدمی مخالفان فکری، مذهبی، دینی و اعتقـادی خودش را می‌تواند با آرامش و ادب متقاعد کند. 🌷شهید ابوالفضل راه‌چمنی🌷 📚بریده‌ای از کتاب صندوقچه‌ گل‌رُز "شهــ گمنام ــیـد"
🎉جشن پتو🎉 💊قرار گذاشته بودیم هرشب یکی از بچه های چادر رو توی جشن پتو بزنیم..😝😉 💉یه روز گفتیم: ما چرا خودمونو می زنیم؟😐🤦‍♂ 💊واسه همین قرار شد یکی بره بیرون و اولین کسی رو که دید، گیرش بیاره و بکشونه تو چادر و بقیش رو بسپاره به ما.😝😂🤨 💉به همین‌خاطر یکی از بچه ها داوطلبانه رفت بیرون و بعد از مدتی با یه حاج آقا اومد داخل.😟🤭🥲 💊اولش جا خوردیم..😳 💉اما خوب دیگه کاریش نمیشد کرد.😆🤷‍♂ 💊گفت: حاج آقا، بچه ها یه سؤالی دارن.🙃😅 💉تا گفت: بفرمایید. ریختیم سرش و......😊 💊بعد این جریان، یه مدت گذشت.⏰ 💉یه روز داشتم از کنار یه چادر رد میشدم، که از بخت بدم یهو یکی صدام زد؛ 😈😶 💊تا اومدم به خودم بجنبم، هفت هشت تا حاج آقا👳‍♂ ریختن سرم و تا میخوردم زدنم.🥴🤣 💉و یه جشن پتوی حسابی....🥲 😂 ❤️اللهم عجل لولیک الفرج به حق حضرت زینب سلام الله علیها❤️ ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
...! 🌷کم کم سر و صدای بچه ها بلند شد. خیلی انتظار کشیدند تا صدای بوق ماشینی که غذای آنها را می‌آورد به گوش برسد، اما هر چه بیشتر انتظار کشیدند کمتر نتیجه گرفتند. از یک طرف گرمای هوا و از طرف دیگر گرسنگی، دست به دست هم داد تا بچه ها کمی بی حوصله شوند. 🌷اغلب رفته بودند داخل سنگر فرماندهی. بعضی با ظرف غذا بیرون منتظر بودند. بعد از دقایقی یکی از بچه ها به طرف سنگر فرماندهی آمد و گفت که ماشین حمل غذا خاموش شده و راننده هم هر کاری که می‌کنه روشن نمی‌شه. گفته ظرف ها رو بگیرین بیایین پیش ماشین یا این که هُل بدین. 🌷همه ظرفهای غذا رو در دست گرفتیم و رفتیم به طرف ماشین که دقیقاً بین دو دستگاه توپ قرار داشت. همین که همه در آن‌جا جمع شدیم ناگهان صدای انفجار به گوش رسید. همه دویدیم به طرف سنگرها. یک خمپاره خورده بود به سنگر فرماندهی گروهان و منفجر شد. خمپاره درست از دهانه‌ی سنگر به داخل رفت و منفجر شد و کل آن را ویران کرد، طوری که هر چه ظرف و لباس و وسایل داخل سنگر بود، کاملاً سوخت. 🌷تازه متوجه شدیم که واقعاً خدا با ماست و رزمندگان اسلام را همه جا یاری می‌کند. تمام بچه ها غذا را گرفتیم و آماده شدیم که ماشین را هل بدهیم تا شاید روشن شود. راننده که تحت تأثیر این حادثه قرار گرفته بود، پشت ماشین نشست و گفت؛ نیار نیست هل بدین. 🌷با تعجب نگاهش کردیم راننده متوجه نگاه‌ها شد و فهمید در پشت این نگاه ها چه سئوالی است، به همین جهت گفت: به خدا ما خیلی آدم‌های بزرگی هستیم. خدایی داریم که همه جا با ماست و بعد سوئیچ ماشین را چرخاند و ماشین همان وهله‌ی اول روشن شد. صدای صلوات بچه ها فضای منطقه را پر کرد. احساس کردم قطرات اشک شوق و امید از گوشه چشمم سرازیر می‌شود.... راوی: رزمنده دلاور اصغر حقیقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
بـهـتـࢪیـن زیـنـت《حـجـاب》
#طنز_جبهه 🎉جشن پتو🎉 💊قرار گذاشته بودیم هرشب یکی از بچه های چادر رو توی جشن پتو بزنیم..😝😉 💉یه ر
شوخی های بر و بچ زمان جنگ رسما شوخی بین مرگ و زندگی بود...😐 باید پی همه چی رو به تنت می مالیدن😂😂😂