eitaa logo
بـهـتـࢪیـن زیـنـت《حـجـاب》
824 دنبال‌کننده
10.1هزار عکس
4.4هزار ویدیو
180 فایل
شروط👈 @Sharayetcanal بیسیم چیمون👇 https://harfeto.timefriend.net/16622644184270 بیسیم چی📞 🌸خواهَࢪاا_خواهَࢪاا🌸 +مࢪڪز بگوشیم👂🏻 -حجاب!..🌱 حجابتونومُحڪَم‌بگیرید حتۍ،توۍفضاۍمجازۍ📱 اینجابچِه‌هابخاطِࢪِحفظِ‌چادُࢪِ ناموس‌شیعِه.. مۍزَنَن‌به‌خطِ دشمݩ
مشاهده در ایتا
دانلود
هوای حسین ....😔 هوای حرم....🕌 هوای شب جمعه زد به سرم.....😢😭
|🌼💚| شهیدحسین‌معزغلامی می گفت: طوری‌تلاش‌کنیدکه‌اگرروزی امام‌‌زمان‌عج‌فرمودند یڪ‌سربازمتخصص‌میخواهم‌ بفرمایند،فلانی‌بیاید.. سربازی‌که‌هیچ‌کارایی‌نداشته‌باشه ،به‌دردآقانمی‌خوره ..!🌹 ترک‌گناه = ↯ 🥺❤ °••° ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
هرجا‌ غمگین‌ شدۍ کم‌ آوردی دلت‌ شکست... تسبیح‌ رو‌ بردار‌و خدا رو صدا‌ ڪن♥️🔗 (: ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
زن‌در‌اسلام‌... زنده؛سازنده‌و‌رزمنده‌است! به‌شرطی‌که: لباس‌رزم‌او‌عفتش‌باشد:) +شهید‌بهشتے🖐🏿! ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
💚 آقاجان! میدانم! میدانم‌قول‌میدهم‌اما پاۍقول‌هایم، نمۍایستم!🖐🏻 میدانم، آنقــدر گنہ‌ دارم؛ ڪہ‌ شب‌ تا سحر چشمانت بارانیست! میدانم؛ ادعاۍشھادت دارم، اما دریغ از ذره‌اۍ تلاش براۍ دستیابۍ بہ چشیدن شھد شیرین شھادت..! یامھدۍ! یکۍ از القابت "منتظر" است! اما، نمیدانم چرا ما، خود را بہ عنوان منتظر تو جازده‌ایم!!؟ شما منتظرۍ، تا ما بہ خود بیاییم؛💔 اما تا وقتۍ، این را درڪ نڪنیم، ڪہ تو منتظر ما هستۍ؛ چشمانمان بہ جمال نورانۍات روشن نخواهد شد!💔 ڪاش! ڪاش، هرچہ زودتر، این را با تمام وجود احساس و درڪ ڪنیم، ڪہ مھدۍ زهرا منتظر ماست؛ نہ ما در انتظار او...!💚 ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
هرجا‌ غمگین‌ شدۍ کم‌ آوردی دلت‌ شکست... تسبیح‌ رو‌ بردار‌و خدا رو صدا‌ ڪن♥️🔗 (: ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
اسیر شده بودیم قرار شد بچه ها برا خانواده هاشون نامه بنویسن بین اسرا چند تا بی سواد و کم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن اون روزا چند تا کتاب برامون آورده بودن که نهج البلاغه هم لابه لاشون بود یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت: من نمی تونم نامه بنویسم از نهج البلاغه یکی از نامه های کوتاه امیرالمومنین علیه السلام رو نوشتم روی این کاغذ می خوام بفرستمش برا بابام نامه رو گرفتم و خوندم از خنده روده بُر شدم بنده خدا نامه ی امیرالمومنین علیه السلام به معاویه رو برداشته و برای باباش نوشته بود  ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
اصطلاحات جبهه خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل بسیجی .................................... آهنربا دوشکا ................................... بلبل خط کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن قاطر .................................... ترابری ویژه مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس نماز شب ................................ پا لگد کن آفتابه ......................................... تک لول مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
داخل‌ چادر ، همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند ، می گفتند و می‌خنديدند هر كسی ‌چيزی‌ می‌گفت‌ و به‌ نحوی بچه‌ها رو شاد می‌كرد فقط‌ يكی‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاك‌ خودش‌! ساكت‌ گوشه‌ای‌ به‌ كوله‌ پشتی‌ اش‌ تكيه‌ داده‌ بود و توی لاک خودش بود.  بچه ها هم مدام بهش تیکه می انداختن و می خندیدن اما اون چیزی نمی گفت یهو دیدم‌ رو کرد به جمع و گفت‌: ـ بسّه‌ ديگه‌، شوخي‌ بسّه‌! اگه‌ خيلی‌ حال‌ دارين‌ به‌ سوال‌ من‌ جواب‌ بدين‌ همه‌ جا خوردیم. از اون‌ آدم‌ ساكت‌ اين‌ نوع‌ صحبت‌ كردن‌ بعيد بود. همه ‌متوجه‌ او شدند. ـ هر كی‌ جواب‌ درست‌ بده‌ بهش‌ جايزه‌ میدم‌ با تعجب‌ گفتم‌: «چه‌ مسابقه‌ای ميخوای‌ بذاری‌» پرسید: آقايون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترين‌ ساعتها) چیه؟ پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد ، يكی گفت‌: ـ قبل‌ از اذان‌، دل‌ نيمه‌ شب‌، برای‌ نماز شب‌. ـ غلطه‌، آی‌ غلطه‌، اشتباه‌ فرمودين‌. ـ می ‌بخشين‌، به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز و...! ـ بَه‌َ، اينم‌ غلطه‌!! ـ صلاة‌ ظهر و عصر و...! خلاصه هر كسی یه چیزی گفت‌ و جواب ایشون همچنان " نه " بود نيم‌ ساعتي‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود، همه‌ متحير با كميی دلخوريی گفتند: «آقا حالگيري‌ می‌كنيا، اصلاً ما نمی ‌دونيم‌. خودت بگو»  او هم وقتی کلافه شدن بچه ها رو دید ، لبخند زد‌ و گفت‌: ـ از نظر بنده‌ بهترين‌ ساعتها ، ساعتی هستش كه‌ ساخت‌ وطن‌ باشه ساعتی که دست‌ِكوارتز و سيتي‌ زن‌ و سيكو پنج‌ رو از پشت‌ ببنده‌... بعدش با خنده‌ از جا بلند شد و رفت‌ تا خودش‌ رو برای‌ نماز ظهر آماده‌ كن ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
تازه اومده بود جبهه یه رزمنده رو پیدا کرده بود و ازش می پرسید: وقتی توی تیررس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟ اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده شروع کرد به توضیح دادن: اولاْ باید وضو داشته باشی بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه باید بگی: اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین بنده خدا با تمام وجود گوش میداد ولی وقتی به ترجمه ی جمله ی عربی دقت کرد ، گفت: اخوی غریب گیر آوردی؟ ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
در به در دنبال آب مى گشتيم جايى كه بوديم آشنا نبود ، وارد نبوديم تشنگى فشار آورده بود «بچه ها بيايين ببينين... اون چيه؟» يك تانكر بود هجوم برديم طرفش اما معلوم نبود چى توشه روى يه اسكله نفتى هر چيزى مى تونست باشه گفتم: « كنار... كنار... بذارين اول من يه كم بچشم ، اگه آب بود شما بخورين» با احتياط شيرش رو باز كردم ، آب بود به روى خودم نياوردم ، یه دلِ سير آب خوردم بعد دستم رو گذاشتم روى دلم نيم خيز پا شدم اومدم اين طرف بچه ها با تعجب و نگرانى نگام مى كردن پرسيدند «چى شد؟...» هيچى نگفتم دور كه شدم، گفتم «آره... آبه... شما هم بخورين...» يك چيزى از كنار گوشم رد شد خورد به ديوار پوتين بود... ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab
شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم شب مهتابی زیبایی بود فرمانده اومدتوی سنگر و گفت: اینقدر چرت نزنین ، تنبل میشن به جای این کار برید اول خط ، یک سری به بچه های بسیجی بزنین بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریز های بلندی که توی خط مقدم بود بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودن  مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله ی آدمیزاد روی خاکریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاکریز بالا می آورد بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و اون رو نزنن  اما بر عکس ما خیال می کردیم که این سنگ ها همه کله ی رزمنده هاست رزمنده هایی که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم ! صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدن تا چند روز ، بهمون می خندید ʝơıŋ➘ 『 』 『 @hejaaaab