eitaa logo
بـهـتـࢪیـن زیـنـت《حـجـاب》
827 دنبال‌کننده
10.1هزار عکس
4.4هزار ویدیو
180 فایل
شروط👈 @Sharayetcanal بیسیم چیمون👇 https://harfeto.timefriend.net/16622644184270 بیسیم چی📞 🌸خواهَࢪاا_خواهَࢪاا🌸 +مࢪڪز بگوشیم👂🏻 -حجاب!..🌱 حجابتونومُحڪَم‌بگیرید حتۍ،توۍفضاۍمجازۍ📱 اینجابچِه‌هابخاطِࢪِحفظِ‌چادُࢪِ ناموس‌شیعِه.. مۍزَنَن‌به‌خطِ دشمݩ
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی سیلی خوردی بگو یا ...💔 وقتی دستتو بستن بگو یا ...😭 وقتی بی یاور شدی بگو یا ...😔 وقتی تشنه شدی بگو یا ...😢 وقتی شرمنده شدی بگو یا ...😭💔 اما اگه شدی شدی بی شدی دستتو بستن هم خوردی اروم بگو امان از دل ...😭💔 ‌ بانۅ فداے درد پر دردٺ ------- ❥︎᯽❥︎ ------ 『 @hejaaaab 』 ------- ❥︎᯽❥︎ ------
از-شیخ‌انصآرۍ"پرسیدند↓ چگونہ‌میشود‌یڪ‌ساعت"فکرکردن" برترازهفتادسال"عبادت"باشد ؟! فرمودند↓ «فڪرۍمانند‌فکرِ‌ جناب‌ِ‌حُردر‌روزِعآشورا💔» ------- ❥︎᯽❥︎ ------ 『 @hejaaaab 』 ------- ❥︎᯽❥︎ ------
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 👤 استاد 🇮🇷 ما آرام نداریم، ما انقلابیم تا ظهور ------- ❥︎᯽❥︎ ------ 『 @hejaaaab 』 ------- ❥︎᯽❥︎ ------
او در سه سالِ عمر سَنَد ڪرد و ثبت ڪرد قلبِ سلیم و عقلِ مُسَلَّم رقَیّه است[💔] ------- ❥︎᯽❥︎ ------ 『 @hejaaaab 』 ------- ❥︎᯽❥︎ ------
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️🍃 قسـٰم‌بہ‌عشـٖق‌ڪہ‌نامش‌همیشہ‌پابرجاست نرفتہ‌قآسم‌مـا،اۅهنوزهم‌اینجاست! ...💚 ------- ❥︎᯽❥︎ ------ 『 @hejaaaab 』 ------- ❥︎᯽❥︎ ------
🥀 چـرا فکـر میڪنـے بےحجابے آزادۍ ست ؟ ایـن رو فرامــوش نڪن ؛ بےحجابے هرگــز آزادۍ نیـست...🚫 چیزۍ ڪہ آزاداسـت، تماشا ڪردن تـوسـت 😕 از جنـس همـان تماشـاهایے ڪہ رویــش مےنویسنـد : [ بازدیـــد براۍ عُمــوم " آزاد " اسـت ]😑 ------- ❥︎᯽❥︎ ------ 『 @hejaaaab 』 ------- ❥︎᯽❥︎ ------
💥 ⭐️ میتونی بشماری ببینی‌ چند‌ تا چفیه‌ خونی شد 💔 تا‌ تو‌ خاکی ‌نشه؟ 😭 اگه‌ میتونی بسم ‌الله ✋🏻 بشمار! ------- ❥︎᯽❥︎ ------ 『 @hejaaaab 』 ------- ❥︎᯽❥︎ ------
🦋به نام خدای یکتا🦋 🌼 📚 _______________ واای خداای من امیررر حسین،، از دو سال پیش الان دیدمش چقدر تغییر.. چقدر بزرگ شده.. آرمان با صدای بلند داد زد و گفت.. نرگس خجالتش میشه بیاد داخل... چادرمو سر کردمو رفتم داخل.. وقتی منو دیدن هر دوشون بلند شدن .. امیر حسین:نرگس چقدر بزرگ شدی.. +سلام شما هم خیلی تغییر کردی.. مامانم ازم خواست که بیشنم پیششون. +باشه مامان جان لباسام عوض کنم اومدم.. اصلا حوصلشون نداشتم فکر میکردم منو فراموش کرده.. اما نه اصلا اینطور نیس خدایاااا😔خودت که میدونی.......پس هر چی صلاحه 😭 یادمه دوسال پیش وقتی اومد خاستگاریم بابام بهش گفت باید بری خدمت بعد.. فکر میکردم دیگه تموم شده همچی اما... .... لباسامو عوض کردم.. چادر رنگیمو پوشیدم.. رفتم پیششون.. _نرگس جان مگه ما کی هستیم چادر پوشیدی +نه زن عمو جان من با چادر خیلی راحت ترم... امیر حسین :گل نرگس قشنگه؟؟ +گل نرگس؟؟ -میدونستم گل نرگس دوست داری برا همین گرفتم.. +ممنون. _خب نرگس خانم امیر ما هم که از خدمت اومد.کی انشالله برای خاستگاری مزاحم شیم؟ 😇 +هر وقت خدا بخواد.. _فاطمه جان شما یه وقت رو مشخص کنید. -حالا انشاالله شب علی اقا امیر علی میان باهاشون صحبت میکنم بهتون حتما خبر میدم.. _اگه بزارین برن باهم یه صحبت کوچک داشته باشن.. دفعه بعد ما فقط برای خاستگاری بیاییم... آرمان:الان زن عمو؟ _اره بهترین موقع آرمان:زن عمو خیلی زود نیست؟ _هرچی زود تر بهتر... آرمان:درسته که هر چی زود تر بهتر اما خب باید حداقل یه روز دو روز فکر کنن اصلا ببین چی باید بگن... خیلی زوده به نظرم...
🦋به نام خدای یکتا🦋 🌼 📚 ‌‌‌_______________________________ اینقدر جرم گرفته که همین جور خودشون میبُرنو میدوزن... اصلانظر مارو نمیپرسن.. همین جور تو فکر خودم بودم که. صدای امیر حسین. -نرگس خداحافظ خدانگهدار....وقتی رفتن. اولین کاری که کردم رفتم وضو گرفتم و دورکعت نماز خوندم.. اشکم دراومدو... خدایا... چکار کنم.. چجوری بگم.. اگه بخواد جور شه چی.. خدایا.... باصدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم. نگاهی به ساعت انداختم ساعت 5 عصر بود.. پریا بود... الو.. سلام -سلام نرگس جان خوبی؟ قربونت خوبم خودت چطوری؟ -الحمدالله خداروشکر -میگم که نرگس میای بریم گلزار شهدا.. اره خیلی دلم میخواست امروز برم.. -میای بریم؟ اره.. -خب تو میای دنبال من یا من بیام؟! ماشین آرمان اگه جایی نخواست بره برمیدارم میام.. -باشه عزیزم. کاری نداری فعلا خدانگهدار.. -نه عزیزم خداحافظ +مامان؟؟ _جانم! +اشکال نداره با پریا بریم بیرون؟؟ _کجا! +گلزار شهدا؟؟ _باچی! +با ماشین آرمان میرم باشه؟؟ _ببین بیرون نمیخواد بره! +خوابه.. _نه نرو شب امیر علی میاد بمون کمکم بده!! میخواییم راجب امیر حسین صحبت کنیم... +حالا برمیگردم.. خودتون صحبت کنید،، _خب تو هم باید باشی دیگه... +باشه حالا سعی میکنم زود خودمو برسونم. _زود بیا پس! باشه فعلا..
🦋به نام خدای یکتا🦋 🌼 📚 ‌‌‌_______________________________ گلی که امیر حسین برام خریده بود و همرام برداشتم... و انداختم سطل آشغال... وقتی رسیدیم کنار مزار شهدا خیلی آرامش گرفتم.. کنار قبر شهیدمورد نظرم نشستم و بعد یک فاتحه و صفحه قرآن. کلی گریه کردم.. ازش خواستم کمکم کنه کمکم کنه که جور نشه. خیلی میترسیدم.... با پریا از قبر های شهیدان دور شدیم.. روی یکی از نمیکت ها ی کنار نشستیم. .. و مردم را نگاه میکردیم... _نرگس؟ +جانم! _میخوام راجب به یه جریانی باهات صحبت کنم. .. +خب! _به کسی نگو.. +چشم میگی حالا _برام یه خواستگار اومده.. از نظر مامان بابام کلی تایید شده.. قراره امشب بیان خونومون باهم صحبت کنیم. +خب! _همین دیگه. +نظر خودت چیه!! _نمیدونم هر چی که خدا بخواد.. استرس دارم... +مگه نمیگی هرچی خدا بخواد.. _اره خب😔 +پس نگران نباش هر چی صلاحه... _خب اگه صلاح خدا نباشه چی؟؟ +مگه دوسش داری؟! دیدیش اصلا؟! _الان چهار ساله که گفته.. +از 15 سالگیت؟!؟!!!!!!! _اره😔اما اون موقع بابام گفت که دختر من هنوز بچس.. اونام گفتن ما صبر میکنیم تا هر وقت که شما گفتین. بابامم بهشون گفت 20 سالگی.. گفتن صبر میکنیم. آرش خودش 24سالشه... خدمت رفته. کار هم داره +خب پس اسمش آرشه.. نگران نباش انشالله که خیره عزیزم.... _انشالله... ........ پریا و رسوندم و راهی خونه شدم... فکر میکردم با پریا همدردم... اما نه اصلا اینطور نیست.... اون حداقل یه حس کوچیک به آرش داره من چی منی که هیچ حسی به امیر حسین ندارم... چی منی که حتی نمیتونم.... خدایاااا من چکار کنم اخهه... چطور کنار بیام... خدایااا... به خونه که رسیدم ماشین امیر علیو دیدم... میخواستم یکم وقت تلف کنم اما نمیشد هوا تاریک شده بود و باید زود تر برم داخل... کلید انداختم و در و که باز کردم.... به نظر میرسید امیر علی هم همون موقع رسیده بود... چون هنوز داشتن احوال پرسی میکردن ... امیر علی وقتی منو دید... _به به نرگس خانم خوبی؟ کجا بودی تا الان؟ +سلام.. گلزار شهدا بودم مامان میدونه...با دوستم بودم پریا.. ..