9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نقاشی شنی؛ سه ستاره و یک ماه
▪️به مناسبت وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها
🔸« مدتی که از ازدواج گذشت به امام پیشنهاد کرد که اگه میشه منو با نام اصلیام که فاطمه هست صدا نزنید حسنین با شنیدن نام فاطمه یاد مادرشون میافتند و غمگین میشوند علی علیه السلام پذیرفت و اینجا بود که اسم -ام البنین- مادر پسران رو برای ایشان انتخاب کرد وقتی که امام حسین علیه السلام راهی مکه شدند به فرزندش عباس گفت مراقب باش که پر کاهی بر سر راه فرزندان فاطمه قرار نگیرد جان تو و جان حسین و الحق که خوب مادری کرد و چه خوب فرزندانی تربیت کرد»
#حجاب
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
🔰 رضا رشیدپور یکی از تندیسهای نونبهنرخروزخوری
🔹این موجود پاوه خوار ظریف و روحانی، لعن و نفرین فرستاده به اهانتکنندگان به دختر ایرانی!
❗️صد البته که مقصود او دخترانی از جنس آهو و پرستوست، چرا که از خاطرمان پاک نشده حملهای او را به «الهام چرخنده» دختر ایرانی محجبه و عفیف ایرانی، که تمامقد میلرزید از حیای تهدید دوباره دیده شدن تصاویر گذشتهاش توسط این نرِ ایرانی! احمدی
🔰 خواننده و ۲ نوازندۀ کنسرت فرضی بازداشت شدند
🔹در پی انتشار کلیپ کنسرت فرضی با خوانندگی پرستو احمدی بدون رعایت موازین قانونی و شرعی در یک کاروانسرا، این خواننده هتاک و ۲ نوازندۀ همراه او بازداشت شدند.
#حجاب
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
🔰 احتمال به تعویق افتادن ابلاغ قانون حجاب 😒
🔹سلیمی، عضو هیئترئیسۀ مجلس: شنیدهها حاکی از این است که دبیرخانۀ شورایعالی امنیت ملی یک نامه برای مجلس ارسال کرده و خواسته که ابلاغ قانون عفاف و حجاب به تاخیر بیفتد تا دولت اصلاحیه بدهد.
🔹در رابطه با این موضوع که قانون چه زمانی ابلاغ شود صحبتی نشده و مشخص نیست که دقیقاً چه زمانی قانون ابلاغ شود اما شنیده شده که درخواست شورایعالی امنیت ملی این بوده که فعلا ابلاغ نشود.
#حجاب
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
💥کودتای اقلیت علیه عقلانیت‼️
حکایت جماعتی که ؛
"نمی توانند" جلوی گرانی مایحتاج ضروری مردم را بگیرند
اما...
برای جلب رضایت اقلیتی هوس باز و شهوت ران، "می توانند" جلوی اجرای قانون برگرفته از دستور الهی را بگیرند🤔
🔸️الحمدلله با دستان توانمند دولت، همه مشکلات کشور حل شده و فقط قانونحجاب باقی مانده بود که آن هم حل شد‼️
👈فقط مانده تحقق تنها اولویت باقی مانده ((رفع فیلترینگ)) تا با رها کردن افسار عقل مردم و سپردنش دست رسانه های دشمن سوریه سازی ایران رقم بخورد☠️
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
#حجاب
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻 .
┈┉┅━❀🥀❀━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━❀🥀❀━┅┉┈
#انقلاب #وعده_صادق #پزشکیان #سوریه #حجاب
11.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپانه
‼️لطفا بیحجاب شو...
مخاطب این کلیپ، شیاطینی هستند که به زنان #ناآگاه یاد میدن چطوری جلوی حق و حقیقت بایستند و باهاش مخالفت کنن!
میدونید چطوری توی جامعه «بی حجابی» اجباری میشه؟ 🤔حتما کلیپو ببینید❌
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
#حجاب
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻 .
┈┉┅━❀🥀❀━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━❀🥀❀━┅┉┈
📢 ادعای شکوریراد: رئیسجمهور به رهبری گفته قانون حجاب به نظام آسیب میزند، من نمیتوانم آن را ابلاغ و اجرا کنم !!! 😕
🗣 علی شکوریراد، سیاستمدار اصلاحطلب:
◀️ پزشکیان همچنان به وعدههای خودش وفادار است و آنها را به طور جد دنبال میکند. اما پزشکیان با مقاومتهایی مواجه است که نمیخواهد این مقاومتها را در بیرون افشا کرده و به تعبیر خودش دعوا راه بیندازد بلکه میخواهد با تعامل آنها را از سر راه بردارد و در این کارش هم تاحدی موفقیتهایی داشته است.
◀️ مثلاً از جمله در مورد این قانون عفاف و حجاب، من شنیدم که ایشان با رهبری گفتوگو کرده و گفته که اگر این قانون بخواهد اجرا شود، نظام جمهوری اسلامی آسیب میبیند و من به همین دلیل نمیتوانم آن را ابلاغ و اجرا کنم.
#حجاب
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🧕🏻حجـــــاب و عفــــاف🧕🏻
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
「⃢🦋➺@hejab_o_efaf
┈┉┅━✼🍃🌹🍃✼━┅┉┈
حجاب و عفاف🧕🏻
👆ادامه قسمت ۱۷۷ #رهایی_ازشب👇 @hejab_o_efaf من و او تا غروب روی نیمکت حرف زدیم و او با اعتمادی وصف ن
خب این رمان هم به پایان رسید😊
واما نتیجه گیری و درسی که این داستان جذاب بهمون داد چییه؟؟🤔
کسی میدونه؟
علاقه مندان به رمان پاسخ بدید😇
جواب رو به آیدی زیر ارسال کنید 🍃🌺
@Sarbaaz_mahdi313
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
به نام خدا
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_اول🎬:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده، پناه می برم به درگاه امن پروردگارم از شر جنیان و ایادی شیطان، پناه می برم به خداوند از شر آدمیان ابلیس صفت، پناه می برم به منبع خوبی ها از شر هر چه ظلمت و بدی ست.
فاطمه کتاب را بست و دستانش را از هم باز کرد به پشتی صندلی تکیه داد، نفسش را آرام آرام بیرون داد، ذهنش را از تمام وقایع تلخ این چند ماه اخیر خالی کرد و دیگر نه میخواست به حرف های ناحق و نیش دار مادر شوهرش فکر کند و نه به رفتار سرد دوست و آشنا و نه حتی به جیغ های شبانهٔ پسر کوچکش حسین که نمی دانست از چیست؟
فاطمه می خواست فقط به موضوع کتاب پیش رویش فکر کند تا این آرامش به دست آمده بعد از چند هفته ورزش و مطالعه را از دست ندهد.
و ناخودآگاه احساس شادی و نشاطی درونی به او دست داد، به ساعت منبت کاری که اسامی دوازده امام بر رویش حکاکی شده بود و بر دیوار روبه رویش خودنمایی می کرد، نگاهی انداخت.
با شتاب از جا بلند شد، نزدیک آمدن همسرش روح الله بود، باید ناهار را حاضر میکرد و میز غذا را میچید تا وقتی همسرش رسید، قورمه سبزی را که خیلی دوست داشت نوش جان کند، باورش نمی شد این مطالعه و ورزش ، حتی روی ارتباطش با روح الله هم تاثیر بگذارد، فاطمه به یاد می آورد که چند ماه پیش دوست نداشت حتی به چهره همسرش نگاه کند، نمی دانست این احساسات از کجا نشأت می گرفت، اما واقعا وجود داشت و او بی دلیل از همسر عزیزش نفرت داشت.
میز غذا را چید و بچه ها را صدا زد: حسین، عباس، زینب بیاین ناهار
بچه ها که انگار منتظر همین ندا بودند یکی پس از دیگری داخل آشپزخانه شدند.
در همین هنگام صدای چرخش کلید در به گوش رسید و فاطمه متوجه آمدن همسرش شد، سبد نان دستش را روی میز گذاشت، نگاهی توی شیشهٔ کابینت روبه رو به خودش انداخت و چشمان مشکی و درشتش شادتر از همیشه در صورتش می درخشید، دستی به موهای نرم و بلندش کشید و بدو خودش را به در هال رسانید تا حالا که حال و هوایش خوب شده، این احساس را به دیگران هم منتقل کند و مانند سالهای اول زندگی مشترکش به استقبال روح الله رفت.
در باز شد، فاطمه جلوی در تا کمر خم شد و مانند ایرانیان باستان، یک دست روی شکم و یک دست هم به جلو دراز کرد و گفت: سلام سرورم به ملک پادشاهی خود خوش آمدید..
و صدای خسته همسرش درگوشش پیچید: سلام فاطمه، به به چه استقبال گرمی!
فاطمه لحن خسته روح الله، ناراحتش کرد، انگار انتظار داشت شوهرش بیش از این با کلام گرمش تحویلش بگیرد، سرش را بالا گرفت و تا نگاهش به نگاه محزون روح الله افتاد، تمام شور و نشاطی که داشت به یکباره دود شد و برهوا رفت، اما سعی کرد به روی خودش نیاورد پس دستش را جلو برد و عبای روح الله را از شانه های پهن و مردانهٔ او برداشت و گفت: بیا میز ناهار را چیدم..
👈 ادامه_دارد....
🌱رمان واقعی تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ « ط_حسینی»
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
حجاب و عفاف🧕🏻
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼 به نام خدا رمان واقعی«تجسم شیطان» #قسمت_اول🎬: اعوذ بالله من الشیطان ا
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_دوم🎬:
روح الله که انگار از چیزی گیج بود، سری تکان داد، کیف دستش را روی میز کنار مبل گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت.
با ورود پدر به آشپز خانه، حسین کوچولو که بیش از دو ونیم سال نداشت شروع به خندیدن کرد، انگار میخواست برای پدرش خود عزیزی کند و عباس که چشم های مشکی و بینی قلمی و شانه های بازش به پدر رفته و کلاس دوم بود سلام کرد و زینب هم که انگار بچگی های مادرش فاطمه بود و در کلاس هفتم مشغول به تحصیل بود به احترام پدر از جا برخواست و سلام کرد.
روح الله بدون آنکه توجهی به حرکات بچه ها کند، صندلی روبه روی فاطمه را عقب کشید و نشست.
فاطمه از سردرگمی همسرش متعجب شده بود و فکر می کرد یک موضوع کاری ذهن همسرش را درگیر کرده که اینچنین هیچکس، حتی بچه ها را نمی بیند.
غذا صرف شد و زینب مشغول جمع کردن بشقاب ها بود که فاطمه رو به او کرد وگفت: مامان، ظرفها را من میشورم، درسته به لطف کرونا مدرسه نرفتین اما از صبح پای کلاس آنلاین بودی، حتما خسته ای، برو استراحت کن که یه خواب، زیر پتوی گرم توی این هوای سرد پاییزی میچسپه..
زینب لبخندی زد و گفت: نه ظرفها را میشورم بعد میرم میخوابم.
فاطمه لبخندی زد و تشکر کرد و در همین حین نگاهش به روح الله افتاد که خیره به لوبیایی داخل ظرف خورش بود و پلک هم نمیزد.
فاطمه قاشق دست روح الله را کشید و گفت: کجایی آقا؟! غذا خوشمزه بود؟!
روح الله که انگار چیزی از دور و برش نمی فهمد با حالت گیجی گفت: ها چی گفتی؟!
فاطمه اوفی کرد و گفت: هیچی، میگم خسته ای بیا بریم یه کم بخوابیم.
روح الله بدون اینکه حرفی بزند از جا بلند شد و به سمت اتاق خوابشان رفت.
مادر و دختر با کمک هم ظرفها را می شستند و فاطمه تندتر از همیشه ظرفها را اب میکشید، آخه حالت روح الله عجیب بود،باید می فهمید همسرش چرا به این حال افتاده..
فاطمه وارد اتاق خواب شد، همانطور که دست هایش را می تکاند و آب دستهایش را به اطراف می پاشید به سمت پنجره اتاق رفت و پردهٔ حریز آبی رنگ با گلهای سفید را کشید، پتو را تکاند و می خواست روی تن روح الله بدهد که روح الله صاف روی تخت نشست، دست فاطمه را در دست گرفت و گفت: صبر کن، قبل از اینکه بخوابیم باید راجع به یه موضوعِ جدی حرف بزنیم.
فاطمه که لحن خشک و قاطع همسرش، او را میترساند، لبخند ساختگی زد و با لحن شوخی گفت: چیه؟ چه موضوع جدی؟! و بعد با لحنی کشدار ادامه داد: نکنه زن گرفتی و من خبر ندارم! و زد زیر خنده..
روح الله دست فاطمه را رهاکرد، سرش را خم کرد و همانطور که با انگشتان دستش بازی می کرد گفت: آره درست حدس زدی زن گرفتم..
فاطمه ناباورانه گفت: چ..چی؟ تو داری سر به سرم میذاری؟؟ یعنی راستی راستی زن گرفتی؟! و بعد قهقه ای زد و ادامه داد: نه بابا...روح الله زن بگیره؟! محاااله....روح الله عاشق فاطمه هست، لطفا از این شوخیا بی مزه نکن..
روح الله انگار عصبی بود صدایش را بالا برد و گفت: به والله زن گرفتم...به تالله زن گرفتم...حالا هم اومدم به تو بگم..
با این حرف انگار تمام نیروی فاطمه به یکباره از دست رفت، دست هایش شل شد و پتو از دستش افتاد و خودش هم روی تخت افتاد..
تمام بدنش رعشه گرفته بود، هجوم اشک به چشمانش باعث شده بود که روح الله را نتواند ببیند، همینجور که هق هق می کرد گفت: اگه راست میگی کی را گرفتی؟!
روح الله خیره به نقطه ای نامعلوم روی دیوار آرام لب زد و فاطمه نام«شراره» را شنید..
یعنی درست شنیده بود؟!شراره؟!
👈 ادامه_دارد....
🌱رمان واقعی تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ « ط_حسینی»
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟