#تلنگر_و_تفکر
*با «حجاب» هم ميتوان خودنمايي كرد*!
گاهي فراموش ميكنيم «حجاب» من، تنها از نوعِ «داشتن» نيست:
🔸 داشتن چادر؛
🔸 داشتن مقنعه؛
🔸 داشتن روسری؛
🔸 داشتن پوشش؛
🔸 داشتن هر آنچه افزودنی و بیرونی است...
*مهمتر از تمام اين داشتهها و افزودنيها، اصل «حجاب» از نوع نداشتن است:*
🔹 نداشتن خودنمایی
🔹 نداشتن جلوهگری؛
🔹 نداشتن امیال نفسانی؛
🔹 نداشتن عشوههای آنچنانی؛
🔹 نداشتن انتظار تعريف و تحسين و لايك!
...و در یک کلام، نداشتن آنچه نامش را «تبرّج» گذاشتهاند.
از همین روست که امروز، در نظر خيليها، ملاك حجاب فقط برخی «داشتههای بیرونی» من است؛
...حتّي اگر به خاطر «نداشتههای درونی» بيحجاب باشيم.
چشمان خيلي از ما فقط به همان «داشتهها» عادت کرده و فقط هر که به اينها مزیّن نبود را بیحجاب دانستهایم.
امان از اين تناقضها!
⭕️حواسمان باشد!
*شيطان هميشه از راه حرام به سراغمان نميآيد .....نماز و روضه و صدقه و «حجاب» هم ، ميتواند ابزارهاي شيطنتش باشد!*
#فاطمیه_فرصتی_برای_فاطمی_شدن #حجاب_حرمت #غیرت_علوی #حجاب_فاطمی #تقوای_مجازی #قدر_خودتو_بدون
🏴 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
#رمان_مسیحا #قسمت_سی_ونهم ﷽ حورا: وقتی برگشتم داخل ساختمان خانم قدیریان جلو پرید و گفت: «مادرت خیل
#رمان_مسیحا
#قسمت_چهلم
﷽
حورا:
راننده ابروانش را با تعجب بالا برد و پرسید:
-میخوای بری مریوان؟ چرا؟ به ظاهرت نمیخوره کرد باشی غریبی؟
+از طرف بسیج اومدم میخوام برم پیش بقیه نیروها که دارن کار میکنن...
-آهان پس با جهادیایی! جاموندی یا اومدی دنبال کاری؟
+میخواین زنگ بزنم مسئولمون از طرف بسیج کل صحبت کنین باهاشون؟!
-نه بابا جان بیا منم میرم مریوان بار کتاب دارم برا بسیجیا
+ممنونم میشه این زنجیر عقبو باز کنید؟
-میخوای عقب بشینی؟!....خیلی خب بابا جان
+بازم ممنون
با تردید رفتم و کنار کارتن های کتاب نشستم. تمام مدت باخودم فکر میکردم که میروم و ایلیا را هم با خودش برمیگردانم. اما بال پرنده کوچکم خیالش هرگز به طوفان حوادث پیش رو نمی رسید.
ماشین که حرکت کرد موج باد خنک توی صورتم چنگ زد. چادرم را دور خودم پیچیدم و زانوانم را به هم نزدیک تر کردم. تمام مسیر به ایلیا فکر میکردم. کمتر از یک ساعت بعد بود که جاده ی مارپیچ به شهر مریوان رسید. ماشین کنار یک چایخانه توقف کرد. راننده پیاده شد و همانطور که کارتن ها را خالی میکرد، گفت: «اینجا میان کتابا رو تحویل میگیرن یعنی... »
آهسته و با احتیاط پیاده شدم و پرسیدم: «میشه بگید به کی تحویلشون میدین؟»
راننده آخرین کارتن کتاب را زمین گذاشت و گفت: «من به کاک مسلم تحویل میدم ایناهاش این جوونه که با لب خندون میاد... »
کیفم را روی شانه ام گذاشتم و چادرم را روی سرم کشیدم بعد رو به راننده پرسیدم: «کرایه چ... »
راننده کلامم را قطع کرد و گفت: «حرف پولو نزن باباجان من کُرد نیستم ولی خیلی ساله اینجا رانندهام شما بسیجیا به داد مردم زجرکشیده اینجا نرسین کی میرسه.... »
راننده وسط حرفهایش یکدفعه به سمت کاک مسلم چرخید و او را بغل گرفت. باهم رو بوسی و احوال پرسی کردند. بعد راننده چیزی به کاک مسلم گفت که من فقط کلمه”بسیج” را فهمیدم. کاک مسلم با شلوار کردی و پیرهن خاکی رنگش جلو آمد. نگاهش را پایین انداخت و سلام کرد.حورا نگاه گذرایی به ریش مشکی و صورت آفتاب سوخته اش انداختم و بعد
گفتم: «سلام...شما از محل دانشجوهای اعزامی تهران خبر دارین؟»
کاک مسلم تسبیحش را از چیبش بیرون آورد و با لهجه کردی پاسخ داد:
-همه بچه های جهادی باهم کار میکنن اینکه کی از کجا آمده نمی دانیم. شمامیتانی....
+من اومدم دنبال ...یکی از اعضای خانواده ام شاید به اسم بگم بشناسیدش، ایلیای...
-مگر کسی هم هست این پهلوانه نشناسه!؟ کمتر از یک هفته دیوارهای مدرسه را بردن بالا...خدا خیرشان بده، بفرمایید می رسانمتان.
+من...ممنون
کاک مسلم به طرف مینی بوس کهنه ای رفت و در را باز کرد. یک مشت بچه قدم و نیم قد ریختند بیرون کمک کردند کارتن های کتاب را بالا بردند. کاک مسلم به طرف چهره حیرانم چرخید و گفت: بفرمایید.
پس از تأمل کوتاهی سوار مینی بوس شدم و کنار بچه ها نشستم. ذوق و شادی بچه ها آنقدر زیاد بود که انگار بهترین روز عمرشان رسیده! مدتی بعد به فضای خاکی و پر از گل و بلوک رسیدیم.
ماشین نگهداشت. من هم دنبال بقیه پیاده شدم. محو تماشای بچه هاشدم که چطور با اشتیاق دنبال جوانهای بسیجی میدویدند و در ساختن مدرسه به آنها کمک میکردند.صدای خنده های سبکشان در سرم منعکس میشد. ناگهان کاک مسلم از کنارم رد شد و با جوانهایی که با لباسهای شبیه بههم با آرام جهادسازندگی مشغول کار بودند، صحبت کوتاهی کرد بعد آمد جلو و گفت: «کاکاتان بعد از نماز صبح رفته با سپاهی ها جاده را تعمیر کنن، دوستانش گفتن که شاید تا شب برنگرده شما میتانی ...
هنوز سرش را بالا نیاورده بود که رفتم...
به قلم سین کاف غفاری
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
Part01_جان شیعه اهل سنت.mp3
5.29M
📚رمان " جان شیعه، اهل سنت" (1)
♥️" عاشقانه ای برای مسلمانان"
رویکرد این اثر وحدت شیعه و سنی است. “جان شیعه، اهل سنت” رمانی بلندی است که حکایت از ازدواجی خاص و زندگی مشترکی متفاوت از چیزی که تا به حال در رمان های عاشقانه خوانده ایم، می کند. این کتاب فراتر از تصور مخاطبانش به مفهوم واقعی اتحاد و برادری بین شیعه و سنی پرداخته است.
✍ اثر فاطمه ولی نژاد
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
هدایت شده از برنامه تلویزیونی چراغ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹مهمان امشب برنامه ی چراغ یکی از بانوان جوان و فعال کشورمان هستند.
🔹سرکار خانم تدین سعدی؛ دانشجوی دکترای رشته حقوق خصوصی و مدرس دانشگاه که سابقه ی کار در حوزهی قضایی بعنوان قاضی خانم در کسوت دادیار دادسرا و مشاور قضایی دادگستری و دادگاه خانواده را دارند.
💥برنامه ی چراغ امشب، حوالی ساعت ۲۲ از شبکه پنج سیما.
✨ چراغ؛ همـراهی برای درست تـر دیدن ✨
🔻 بــرنامه تـلویـزیـونی چــــراغ 🔻
[بله][ایتا][اینستاگرام][آپارات][تلوبیون][تلگرام]
📝 درسهایی از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بویژه برای خانمها👇
🔰قسمت اول
1⃣ما باید تا اونجا که میتونیم قدرت روحی خودمون رو بالا ببریم و اون کاری که درست هست رو انجام بدیم حتی اگه همه مردم با ما مخالف بودند و حتی اگه مجبور شدیم از آبرو و جایگاه اجتماعی خودمون بگذریم...
❇️ حضرت زهرا سلام الله علیه میتونستند توی خونه بشینند و جایگاه اجتماعی شون به عنوان دختر پیغمبر حفظ بشه ولی خودشون رو به آب و آتیش زدند تا اسلام ناب در طول تاریخ باقی بمونه...
2⃣تلاشمون رو برای اقامه حق انجام بدیم حتی اگه به ظاهر شکست هم خوردیم اما باز هم به کارمون ادامه بدیم. حتما خداوند متعال اجر همه تلاش هامون رو خواهد داد.🌷
3⃣انسان مومن، زودرنج و لوس نیست و در راه دفاع از حق بی نهایت صبور و اهل تحمل درد هست.
💢 توی زندگی شخصمون نباید تا ذره ای سختی بهمون رسید آه و ناله مون بلند بشه و از زمین و زمان شکایت کنیم.
⭕️ گاهی گرانی و مشکلات اقتصادی و ظلم های اطرافیان و برخی مشکلات موجب میشه که آدم دهان به ناسپاسی و ناشکری باز کنه که این اصلا با مکتب حضرت زهرا سلام الله علیها سازگار نیست.
🏴 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓