eitaa logo
دانشگاه حجاب
13.4هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
188 فایل
نظرات 🍒 @t_haghgoo پاسخ به شبهات 🍒 @abdeelah تبلیغ کانال شما (تبادل نداریم) 🍒 eitaa.com/joinchat/3166830978C8ce4b3ce18 فروشگاه کانال 🍒 @hejabuni_forooshgah کمک به ترویج حجاب 6037997750001183
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۳ آذر ماه ، سالروز تولد آیت الله شهید رئیسی🧡 تولدتون مبارک سید دلها🌹 شادی روحشون فاتحه ای قرائت کنیم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 اونایی که از سقوط سوریه خوشحالن این رو ببینن 💢 شاید نظرشون عوض شد و قدر امنیتی که به برکت رهبر انقلاب و مدافعین حریم جمهوری اسلامی داریم رو بیشتر دونستن https://eitaa.com/hejabuni
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
••••🦋⃟🕊•••• عالم به شوق آمدنت ندبه خوان توست چشم انتظار تو حـرم عمّه جان توست ═‌ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═ eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
در حجم لاک و موی پریشان و روسری رژهای جیغ و مانتوی کوتاه و دلبری بی شک به لطف و عشق تو چادر سرم شده بی شک به دست های تو، مولای آخری تو دختران چادری‌ات را به صحن خود ای مفرد مذکر “غایب” نمیبری؟ من غایبم و غیبت تو یک بهانه است هر وقت من بخواهمت آخر تو حاضری هی آبروی جد بزرگ تو میبرم هی آبروی رفته من را تو میخری چشم تو خیس میشود و غصه میخوری وقتی که از حوالی این شهر بگذری من خاک پای جد عزیز شما شوم آقا ولی شما به خدا چیز دیگری خاک ﺩﻭ عالمم به سر من شود کم است وقتی که تو برای خودت منتظرتری ✅ شاعر: ﻣﺤﺪﺛﻪ اﺳﻤﺎعیلی 🎓دانشگاه حجاب🎓 💕 eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872 💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آموزش کاربردی استفاده از پایه ی چین کش😊👇
28.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✂️༻‌ جمعه و خیاطی ༺✂️ آموزش شماره 130 ✂️ آموزش استفاده از پایه چین کش خیلی خوب و روان آموزشی کاربردی برای چین انواع روسری و شال و مچ لباس و پیراهن و ... 💛 برای دیدن سایر خیاطی های آسون و پرکاربردمون کافیه هشتگ رو دنبال کنید☺️🌼 | | | | | ═ೋ❅✂️ دانشگاه حجاب ❅ೋ═ eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دانشگاه حجاب
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش 💐 قسمت 153👇
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش 💐 قسمت 153👇 اون روز تا شب به اتفاقاتی که گذشت فکر کردم.. به حرفای طلبه، به اون آسیب ها، قانون کارما، به اینکه از دهنم پرید و یه بلوفی زدم و همه دخترا هم به خط پشت سرم جوگیر شدن و سر تکون دادن که بله بله. کافیه قانع بشیم! خخخخخ. حالا چی؟ واقعا میخوان حجاب سر کنن؟! من یکی که عمرا! نه اینکه بخوام زیرش بزنما نه. میدونم حرف زدم ولی بحث سر خواستن یا نخواستن من نیست. مسأله اینه با شرایطی که من دارم اینجور چیزا جور در نمیاد. سر بسته بخوام بگم آتش به پا میشه. منم اگه حرفی زدم فکر نمی‌کردم اینطور بشه. دخترا هم خودشون میدونن و خودشون! هر فحشی هم که بدن ایشالله بی هوا محکم بخوره پس کله‌شون. مگه من مجبورشون کردم که قپی بیان! به من چه که جو‌گیر شدن. می‌خواستن قول ندن. اونوقتی که سینه سپر کرده بودن و چشم قره میرفتن و کری میخوندن باید فکر اینجاشم میکردن. الانم به نظرم درستش اینه مقابل حق کوتاه بیان. منم اگه عمل نمیکنم چون ۲ خط موازی ایم که نمیشه به هم برسیم و الا آدم منطقی هستم. چه طور بگم... کلا به گروه خونی خونوادمون نمیخوره دیگه! میدونم حرف زدم، شیرین خوردم، جوگیر شدم، معذرت میخوام. این همه مردم حرف میزنن عمل نمیکنن.. یکی هم من گفتم. آسمون که به زمین نیومده حالا. از قدیم گفتن جوونه و جوونیش دیگه! آدم که نکشتم بخوام اعدام بشم.. فکرش رو بکن... من ِ هانیه ی مو پریشون ِآزاد پوش ِ کلاه قرمزی از فردا بخوام با چادر مشکی بیام بیرون! وااای که چه قدر مامان و خاله هام دست بگیرن برام! دوستام که دیگه نگو! مخصوصا اون فائزه فلان فلان شده. گیریم اومدم و نیش باز و متلک و هرهر و کرکرای فائزه رو جمعش کردم، نیشگون های الناز رو چه کارش کنم؟ تا سیاه و کبودم نکنه ول کن نیست. اووه اووه بابام رو بگو... کافیه اینجوری ببینتم. هیچی دیگه. اصلا رام نمیده توی خونه! واسه همینه که میگم نمیشه. قصدم لجبازی نیست. بخوام محجبه بشم یه شبه از عرش به فرش میام و از فرداش باید کارتن خواب بشم خلاصه که شرایطم خاصه. شدنی نیست‌. روز دوم مناظره از راه رسید. پر انرژی آماده یه کولاک بودم ولی نه مثل کولاک قبلی. ساعت ۸ باید محل آزمون میرسیدم. هنوز یه ساعتی وقت داشتم. جلوی آینه ایستادم تا مثل همیشه صورت زیبام رو زیباتر کنم. البته که از آرایش غلیظ متنفرم. حس دلقک گونه بهم دست میده. ولی در حد مختصر رو غالبأ پایه‌ام. استدلالای طلبه مدام توی ذهنم رژه میرفت. اول صبحی مخم در حال خط خطی کردن ذهنم بود. حالا نمیتونی محجبه بشی، میتونی آرایش نکنی که. لااقل اون ۴ تار موی لامصبت رو کمتر بنداز بذار. یه چند تا فحش هم داد که از مغزم بعید بود. بی ادب نبود قبلا! دیدم حریف مغزم نمیشم، سعی کردم دهنش رو ببندم تا دعوا راه نیفتاده. اعصابم رو واسه امروز لازم داشتم. دلم واسطه شد و براش سوخت و بالاخره با یه لباس ساده تر و کمی رسمی زدم بیرون. ناگفته نمونه دو سانت هم موهام رو کمتر بیرون انداختم. اما آرایش مختصر رو مثل همیشه داشتم. نیم ساعت بعد وزارت علوم بودم. ماشین رو نزدیک محل مناظره پارکیدم و داخل شدم. بچه ها صبحونه رو حلیم لمبونده بودن، منم جاتون خالی توی خونه حسابی چیز میز خورده بودم. ✍️ مجتبی مختاری 🆔 نظرات رمان 👈 @mokhtari355 ═ೋ❅📚❅ೋ═ eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872