❇️از رجبعلی خیاط پرسیدند چرا اینقدر آرامی؟
💠 گفت بعد از سالها مطالعه و تجربه زندگی خود را بر پنج اصل بنا کردم
1⃣دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم
2⃣دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
3⃣دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
4⃣دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم
5⃣دانستم که نیکی و بدی گم نمی شود و سرانجام به سوی من باز می گردد پس بر خوبی افزودم و از بدی کم کردم
و هر روز این ۵ اصل را به خود یادآوری می کنم.
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
💠از کتاب« مثنوی معنوی»
🔸" هین مگو فردا که فرداها گذشت
تا به کلی نگذرد ایام کشت "
مدام امروز و فردا نکن. مراقب باش
که همه ی عمر را به وعده ی فرداها
از دست ندهی...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر دوم
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
🔰 مردى نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و بدان حضرت عرض كرد كه : بلال با فلانى مناظره مى كند و الفاظ وى ملحون است و آنكس عباراتش معرب وصحيح است و به بلال مى خندد
امام فرمود : اى بنده خدا اعراب و تقويم كلام براى تقويم و تهذيب اعمال است، آنكس را اگر افعال او نادرست باشد اعراب كلامش سودى ندهد ، و بلال را كه افعالش بدرستى آراسته است لحن الفاظش زيانى نرساند
🔹 آرى با الفاظ بازى كردن و عبارت پردازى كردن حرفى است و دل آگاه و سوز و گداز داشتن و با حسن مطلق بسر بردن امرى ديگر است.و چه بسا ارباب مقال و سرگرم به قيل و قال و انباشته از اصطلاحات اند كه دل مرده و روح افسرده دارند.
💠همانطور كه در دفتر دل ثبت است:
گمانت اين كه با خرج عبارات
به كر و فر و ايماء و اشارات
سوار رفرفستى و براقى
ورم كردى و پندارى كه چاقى
🔸نحوى و صرفى بودن حرفى است و آدم بودن و سلوك الى الله داشتن امر ديگر ، اگر در يكجا جمع شدند چه بهتر . و مطلب عمده اين است كه جوهر نفس داعى
ملحون نباشد.
📚رساله ی نور علی نور
حضرت علامه حسن زاده ی آملی
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
📗ازکتاب مثنوی معنوی
" منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف
بنگر اندر همت خود ای شریف "
🔸 مپندار که در توان ضعیف و کوچکی.
به قدر همت خود بنگر...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر سوم
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
❇️شیخ ابی سعید ابی الخیر را گفتند:
💠 فلان کس بر روی آب می رود. شیخ گفت: «سهل است، وزغی و صعوه ای بر روی آب می برود.» شیخ را گفتند: فلان کس در هوا می پرد. شیخ گفت: «زغنی و مگسی نیز در هوا بپرد.» او را گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می برود.
🔸 شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.!
🔹 مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بجنبد و با خلق داد و ستد کند و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد».
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
❇️ حضرت علی(علیه السلام):
🔸 افسوس های گذشته را در دل خود بیدار مکن، زیرا تو را از آمادگی برای پیروزی باز می دارد.
📚 غررالحکم، ص۷۶۶
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
💠«حکایت پند آموز»
🔰در کتاب «فیه ما فیه» مولانا داستان بسیار تأملبرانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقهاش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا میرفته و سحرگاهان باز میگشته و تلاطمها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمیکرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار میدادند و او را به خاطر این کار سرزنش میکردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آنها نمیداد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود میآورد که تمام سختیها و ناملایمات را بجان میخرید.
🔹شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شبها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
🔹معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشدهای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
🔹لحظهای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهرهام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق میگوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظهای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب میدهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکیام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمیدانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را میدهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقهاش میبیند و بازگو میکند و معشوقه نیز همان جوابها را میگوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر میرسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی میکند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقهاش میگوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
🔸جوان عاشق با لبخندی میگوید: «دریا از این خروشانتر بوده و من آمدهام، این تلاطمها نمیتواند مانع من شود.»
معشوقهاش میگوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و میآمدی، عاشق بودی و این عشق نمیگذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدیها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست میکنم برنگردی زیرا در دریا غرق میشوی.»
جوان عاشق قبول نمیکند و باز میگردد و در دریا غرق میشود.
❇️مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر میپردازد؛ مولانا میگوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل میدهد. اگر نگاهتان، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه میبینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی میبینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفیتان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدیها را خواهید دید و خوبیها را متوجه نخواهید شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدیها را میتوانید به خوبی تبدیل کنید.
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
💠از کتاب شریف مثنوی معنوی
" ای دریغا عرصه افهام خلق
سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق"
🔸 ای دریغ که مردم حقایق را در نمی-
یابند. چون ظرفیت وجودی خود را
برای درک حقایق بالا نبرده اند...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر سوم
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
💠حکایت ویک پند
🔸 توی تاکسی نشسته بود، رادیوداشت قرآن پخش می کرد که صوتش دل آدم را می برد......
چند قدم جلوتر مسافری سوار شد ولحنی خاص پرسید:!
آقا کسی مرده!
راننده لبخند زد و گفت: آره، دل من وتو!!!
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
┄┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄┄
💠از کتاب شریف مثنوی معنوی
" آن زکاتی دان که غمگین را دهی
گوش را چون پیش دستانش نهی "
🔸 وقتی پای سخن فرد غم دیده و
ناراحتی می نشینی, مانند آن است
که از داشته هایت زکاتی می دهی...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر سوم
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
┄┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄┄
❇️«خدایا همه کارهایت درست است»
🔰روزی مردی زیر سایه درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در این
موقع چشمش به کدوتنبل هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت:"
خدایا! همه کارهایت عجیب و غریب است ! کدوی به این بزرگی را روی
بوته ای به این کوچکی می رویانی و گردوهای به این کوچکی را روی
درخت به این بزرگی !" همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت بر
سرش افتاد . مرد بلافاصله از جاجست و به آسمان نظر انداخت و گفت :"
🔸خدایا!خطایم را ببخشای! دیگر در کارت دخالت نمیکنم چون هیچ معلوم نبود
اگر روی این درخت به جای گردو ، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی بر
سر من آمده بود ."
˝آیت الله مجتهدی تهرانے(ره)
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat
┄┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄┄
💠 از کتاب شریف مثنوی معنوی
" چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس "
🔸 اگر خداوند بخواهد عیب کسی آشکار نشود , او را از ذکر بدی های دیگران باز میدارد ( تا متقابلأ دیگران هم عیب او را فاش نکنند ) ...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
کانال ﷽ «حکایات و پندیات﷽
🆔 @hekayat_pandyat