┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
📗از کتاب شریف مثنوی معنوی
"مرغِ غافل می خورد دانه ز دام
همچو اندر دام دنیا این عوام "
💠مردمی که به مطامع این دنیا
سرگرم هستند, چون مرغانی
هستند که در دام افتاده اند...
اما همچنان به دانه برگرفتن
مشغولند و خود را فربه میکنند...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر پنجم
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
❇️ #داستان_کوتاه #پند_آموز
🔰مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
🔹او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:
«دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.»
🔸مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: «راستش ما ترازویی نداریم که کره ها را وزن کنیم.
ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم.»
✅ یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
💠از کتاب شریف مثنوی معنوی
" حرف درویشان بسی آموختند
منبر و محفل بدان افروختند
یا به جز آن حرفشان روزی نبود
یا در آخر رحمت آمد ره نمود "
🔸 آنان که سخنِ بزرگان را یادگرفتند
و درمحافل و منابربرای مردم
از آن گفتند, دو دسته اند:
دسته ای که از این راه جز سخنِ
بی عمل نصیبی نداشتند,
و دسته ای دیگر که در این مسیر
به لطفِ خداوند, هدایت یافتند...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر پنجم
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
💠«حکایت پندآموز»
🔰مردی ! نزد فقیهی رفت وگفت:
ای عابد سوالی دارم، عابد گفت بگو
گفت:نمازخودم را شکستم!
عابد گفت دلیلش چه بود؟
🔸مردگفت:هنگام اقامه نماز دیدم دزدی
کفش هایم را ربود و فرار کرد برآن شدم که نماز بشکنم و کفشم را ازدزد بگیرم
و حال میخواهم بدانم که کارم
درست است یا نادرست؟
🔹عابد گفت:کفش تو چند درهم قیمت داشت؟
مردگفت: ۵درهم
عابد گفت:اى مرد کار بجا و پسندیده ای
کرده ای زیرا نمازی که تومیخواندی
۲ درهم هم نمیارزید.!!
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
📗از کتاب شریف مثنوی معنوی
" رزق از وی جو مجو از زید و عمر
مستی از وی جو مجو از بنگ و خمر
وانگری زو خواه نه از گنج و مال
نصرت از وی خواه نه از عم وخال
این دم او را خواه و باقی را بمان
تا تو باشی وارث ملک جهان "
💠 روزیِ نیکو را از خداوند طلب کن و
نه از آدمیان. حال خوش را از او بخواه
و نه از اسباب مادی...
توانگری را در اتصال به او جستجو
کن و نه از گنج و مال. یاری از وی
بطلب و نه از یار و کسان.
او را بخوان و از دیگران دست بکش.
آنگاه خواهی دید که بر سر ملک جهان
امیر هستی ...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر پنجم
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
📗از کتاب شریف مثنوی معنوی
"بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت
چون زمینشان شوره بد سودی نداشت"
💠 پند دهنده بسیار پند دهد. اما اگر
شنونده ی پند مستعد پذیرش آن
نباشد, فایده ای ندارد...همچون
بذر افکندن در شوره زار است...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر پنجم
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
💠حکایت پند آموز
🔸"به خودمان رحم کنیم
نان در خون مردم نزنیم و نخوریم!!"
🔰شخصی آمد محضر آیتالله میلانی در مشهد...
در اطراف حرم امام رضا علیهالسلام مغازه داشت.
عرض کرد: مغازه دارم در اطراف حرم، در ایامی که شهر شلوغ است و زائر زیاد، قیمت اجناس را مقداری بالا میبرم و بیشتر از نرخ متعارف میفروشم.!
"حکم این کار من چیست؟!
آیتالله میلانی فرمود:
این کار "بی انصافی" است.
مغازهدار خوشحال از این پاسخ و اینکه آقا نفرمود "حرام" است، کفشهایش را زیر بغل گذاشت و دست بر سینه عقب عقب خارج میشد
آقای میلانی با دست اشاره کرد به او که برگرد!
برگشت!
آقا دهانش را گذاشت کنار گوش مغازهدار و گفت: داستان کربلا را شنیدهای؟!
گفت:بله!
گفت: میدانی سیدالشهدا علیهالسلام تشنه بود و تقاضای آب کرد و عمر سعد آب را از او دریغ کرد؟
گفت: بله آقا، شنیدهام.
* آقای میلانی فرمود:
آن کار عمر سعد هم "بی انصافی" بود! *
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
📗از کتاب شریف مثنوی معنوی
" آن رسول حق قلاووز سلوک
گفت الناس علی دین الملوک "
💠فرستاده ی خداوند که پیشاهنگ راه
ماست فرمود که مردم بر دین و مرام
حاکمان خود هستند...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر پنجم
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
💠«حکایت پند آموز»
🔸«استر واشتر»
🔰استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین میافتم ولی تو به راحتی میروی و به زمین نمیخوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.
🔹شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربینتر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه میکنم، وقتی بر سر کوه بلند میرسم از بلندی همه راهها و گردنهها را با هوشمندی مینگرم. من ازسر بینش گام بر میدارم و به همین دلیل نمیافتم و براحتی راه را طی میکنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را میبینی و در راه دوربین و دور اندیش نیستی.
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
❇️براي اينڪه انسان ڪمال يابد،
صد سال ڪم است...
ولی براے بد نامے او
يک روز ڪافے است
پس، مراقب باشیم...
اگر انسانها را وزن میڪنی
مواظب باش تنها بر اساس
مدرڪشان وزن نڪنے بعضیها با مدرک
خالے از درڪند و برخے بے مدرڪ
سرشارند از درک و شعور.
همـهی آدمها وقتے آرام باشند
زشتے هایشان تهنشین میشود
و زلال به نظر میآیند، براے اینڪه آدمے را بشناسید قبل از مصرف خوب تڪان دهید!
#الهی_قمشهای
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄
📗از کتاب شریف مثنوی معنوی
"لیک گفتی گرچه می دانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت "
💠 پروردگارا !
به ما گفتی که اگرچه خواسته ی
دلِ ما را می دانی, اما می خواهی
که ما آن را بگوییم...
📚کتاب مثنوی معنوی مولانا
دفتر اول
☘☘☘
❇️دست دعا به سوی پروردگارِ
بخشاینده برای رفع بلا و بیماری,
که آنچه او می دهد بی نقص است...
"فانه غیر منقوص ما اعطیت"
(فرازی از دعای ماه رجب)
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat
💠داستان کوتاه
❇️ مجنون از راهی میگذشت. جمعی نماز گذاشته بودند. مجنون از لا به لای نمازگزاران رد شد. جماعت تند و تند نماز را تمام کردند. همگی ریختند بر سر مجنون. گفتند بی تربیت کافر شده ای. مجنون گفت مگر چه گفتم؟!
🔸 گفتند مگر کوری که از لای صف نمازگزاران میگذری. مجنون گفت من چنان در فکر لیلی غرق بودم که وقتی میگذشتم حتی یک نمازگزار ندیدم. شما چطور عاشق خدایید و در حال صحبت با خدا همگی مرا دیدید؟!
✅قدری مجنون خدا باشیم...
حکایات و پندیات﷽
@hekayat_pandyat