eitaa logo
هِنَاء " ¹⁸⁰ "
427 دنبال‌کننده
4هزار عکس
2.7هزار ویدیو
185 فایل
اَلسَلام‌ُعَلَیك‌یاصاحِب‌اَلعَصروَالزَمان..(:💚 _ هِنَاء؟《از القاب امام زمان: سعادت ؛ برکت》 _ #كُپی؟ حلالت‌رفيق‌باذکرِصلوات‌برافَرَج‌مولامون صاحبَ‌اَلزمان 🌱 _ناشناس؛ https://daigo.ir/secret/2459255978
مشاهده در ایتا
دانلود
💕 🕊️🌿 ⛲🌸 ـ این عالیه سمانه بیا تنت کن ــ بابا بیاید بریم بشینیم یه جا پاهام درد گرفت مژگان به سمتشان آمد و دست سمانه را گرفت و به سمت کافه ای که در پاساژ بود کشاند. ــ کشتید این دخترو خب ،پا نموند براش از بس بردینش اینور و اونور سمانه نگاهی به مژگان انداخت،برعکس خواهرش او همیشه مهربان بود و نگاه هایش رنگ مهربانی و محبت را داشت و مانند نگاه های تحقیر آمیز و غیر دوستانه ی نیلوفر نبود. وارد کافه شدند و دور یکی از میزها نشستند،بعد از چند دقیقه صغری و ثریا هم به جمعشان اضافه شدند،سه ساعتی می شد برای خرید عقد چهارتایی به بازار آمده بودند،اما هنوز خریدی نکرده بودند. سمانه نگاهی به آن ها انداخت که در حال بحث در مورد لباس هایی که دیده اند،بودند،با صدای گوشی صغری سکوت کردند،صغری با دیدن شماره کمیل گفت: ــ وای کمیله،فک کنم الان میخواد بیاد برید حلقه انتخاب کنید مژگان با ناراحتی گفت: ــ دیدید اینقدر لفتش دادیم تا کمیل اومد سمانه که از فکر اینکه تنهایی با کمیل برای خرید برود شرم زده می شد،گفت: ــ خب باهم میریم دیگه خرید ،هم حلقه هم لباس با اخم کردن هر سه ساکت شد. ــ دیگه چی؟میخوای با شوهرت بری حلقه بخری بعد من با مژگان و صغری دنبالت اومدیم برا چی؟ ــ ثریا چه اشکالی داره آخه؟ صغری که برای صحبت با کمیل کمی از آن ها دور شده بود ،روی صندلی نشست: ــ خانما کمیل اومده آدرس دادم الان میاد سمانه با استرس به ثریا نگاه کرد،ثریا با لبخند دستان سرد سمانه را در دست گرفت وآرام گفت: ــ آروم عزیز دلم،چیزی نیست داری با شوهرت میری خرید حلقه ــ نمیدونم چرا استرس گرفتم ــ عادیه همه اینطورن،بعدشم کمیله ها ترس نداره،همون کمیلی که بیشتر وقتا کلی مورد عنایت قرارش میدادی یادت نرفته که و چشمکی برایش زد،سمانه با حرص مشت آرامی به او زد: ــ یادم ننداز ثریا ثریا خندید وگفت: ــ شوخی کردم گلی میخواستم حال و هوات عوض بشه ،الانم یکم بخند قیافت اینهو میت شده با صدای مردانه ای هر چهار نفر به سمت صدا برگشتند. سمانه نگاهش را از بوت های مشکی و اور کت بلند مشکی بالا گرفت و نگاهش به کمیل رسید که او را نگاه می کرد با ضربه ای که ثریا به پایش زد به خودش آمد و و آرام سلام کرد. ــ ببخشید مزاحم جمعتون شدم اما گفتید ساعت۸خریدتون تموم میشه همه به هم نگاه کردند و ریز خندیدند،ثریا خنده اش را جمع کرد و گفت: کمیل نگذاشت سمانه ادامه بدهد ا با اخم گفت: ــ وقتی با من هستید حق ندارید دست تو جیبتون بکنید،اینو گفتم که تا آخر عمر که باهم هستیم فراموش نکنید حدیث ؏‌ـشق😌♥️ ╔━━━🍓🌸━━━╗ @hadise_eshg313 ╚━━━🍓🌸━━━╝
💕 🕊️🌿 ⛲🌸 تاثیر صحبت کمیل انقدر زیاد بود که دیگر سمانه لب به اعتراض باز نکرد. با صدای گوشی کمیل نگاهش از سمانه گرفت و جواب داد ــ الو زنداداش ــ..... ــ خب صبر کنید بیام برسونمتون ــ... ــ مطمئنید محسن میاد؟ ــ... ــ دستتون درد نکنه،علی یارتون تماس را قطع کرد و گوشی را در جیب اور کتش گذاشت. ــ چیزی شده؟ ــ نه زنداداش بود،گفت خریداشون تموم شده،ثریا خانم زنگ زده به محسن بیاد دنبالشون سمانه دستانش را مشت کرد و در دل کلی غر به جان آن سه نفر زدکه می دانستند از تنها ماندن با کمیل شرم می کرد اما او را تنها گذاشتند.ــ سمانه خانم ــ بله ــ بریم خرید لباس؟نه من نه شما لباس نخریدیم ــ نه ممنون من فردا با دخترا میام کمیل اخمی کرد و گفت: ــ چرا دوست ندارید با من خرید کنید؟ ــ من همچین حرفی نزدم،فقط اینکه شما نمیزارید خریدامو حساب کنم اینجوری راحت نیستم کمیل خندید و گفت: ــ باشه هر کی خودش خریداشو حساب میکنه.خوبه؟ ــ خوبه در پاساژ قدم می زدند و به لباس ها نگاهی می انداختند،کمیل بیشتر از اینکه حواسش به لباس ها باشد،مواظب سمانه بود که در شلوغی پاساژ کسی با او برخورد نکند. سمانه به مانتویی اشاره کرد و گفت: ــ این چطوره؟ کمیل تا می خواست جواب بدهد،نگاهش به دو پسری که در مغازه بودند و به سمانه خیره شده بودند ،افتاد. اخمی کرد و گفت: ــ مناسب مراسم نیست سمانه که متوجه نگاه های خشمگین کمیل با آن دو پسر شد حرفی نزد، و به بقیه ویترین ها نگاهی انداخت. سمانه نگاهی به مغازه ی نسبتا بزرگی انداخت ،نگاهی به مغازه انداخت همه چیز سفید بود،حدس می زد که مغازه مخصوص لباس های مراسم عروسی و عقد باشد. ــ بریم اینجا؟ کمیل نگاهی به مغازه انداخت اسمش را زمزمه کرد: ــ ساقدوش،بریم وارد مغازه شدند،سمانه سلامی کرد،دختری که موهایش در صورتش پخش شده بودند،سرش را بالا آورد و سلامی کرد،اما با دیدن سمانه حیرت زده گفت: ــ سمانه تویی؟ ــ وای یاسمن تو اینجا چیکار میکنی در عرض چند ثانیه در آغوش هم فرو رفتند. ــ وای دختر دلم برات تنگ شده ــ منم همینطور،تو اینجا چیکار میکنی؟مگه نرفتی اصفهان یاسمن اهی کشید و گفت: ــ طلاق گرفتم ــ وای چی میگی تو؟ ــ بیخیال دختر تو اینجا چیکار میکنی،این آقا کیه؟ سمانه که حضور کمیل را فراموش کرده بود ،لبخندی زد و گفت: ـ یاسمن دوستم،کمیل نامزدم کمیل خوشبختمی گفت،یاسمن جوابش را داد و دوباره سمانه را در آغوش گرفت. ــ عزیز دلم ،مبارکت باشه، ــ ممنون فدات شم،اومدم برا خرید لباس عقد ــ آخ جون بیا خودم آمادت میکنم دست سمانه را کشید و به طرف رگال های لباس برد،و همچنان با ذوق تعریف می کرد: ــ یادته میگفتیم تورو هچکس نمیگیره میمونی رو دستمون بلند خندید و موهایش را که پریشان بیرون ریخته بودند را مرتب کرد. سمانه را به داخل پرو برد و چند دست لباس به او داد. حدیث ؏‌ـشق😌♥️ ╔━━━🍓🌸━━━╗ @hadise_eshg313 ╚━━━🍓🌸━━━╝
💕 🕊️🌿 ⛲🌸 با کمک یاسمن همه ی خرید هارا از همان مغازه تهیه کرده بود،در پرو چادرش را مرتب کرد و خارج شد. یاسمن با دیدن سمانه گفت: ــ سمانه باور کن نمیخواستم بگیرم ها ،ولی شوهرت به زور حساب کرد سمانه چشم غره ای به کمیل رفت. بعد از تحویل خریدها ،و تشکر از یاسمن از مغازه خارج شدند. سمانه به طرف کمیل چرخید و گفت: ــ چرا حساب کردید؟ ــ چه اشکال داره ــ قرارمون این نبود ــ ما قراری نداشتیم سمانه به سمت مغازه ای مردانه قدم برداشت و گفت: ــ مشکلی نیست،پس لباسای شمارو خودم حساب میکنم کمیل بلند خندید،سمانه با تعجب پرسید: ــ حرف من کجاش خنده داشت؟ ــ خنده نداشت فقط اینکه ــ اینکه چی؟ ــ من لباس خریدم ــ چـــــــی؟ ــ اونشب با دوستم رفتم خریدم سمانه یا عصبانیت گفت: ــ شما منو سرکار گذاشتید؟ ــ نه فقط یکم شوخی کردم ــ ولی شما سرکارم گذاشتید. کمیل به سمت در خروجی قدم برداشت و آرام خندید. ــ گفتم که شوخی بود،الانم دیر نشده شام نخوردیم ،شما شامو حساب کنید. ــ نه پول شام کمتر از خریدا میشه به ماشین رسیدند کمیل در را برای سمانه باز کرد و گفت: ــ قول میدم زیاد سفارش بدم که هم اندازه پول لباسا بشه سمانه سوار شد کمیل در را بست و خودش هم سوار شد. ــ آقا کمیل من به خانوادم نگفتم که دیر میکنم ــ من وقتی تو پرو بودید با آقا محمود تماس گرفتم ،بهش گفتم که کمی دیر میکنیم سمانه سری تکان داد و نگاهش را به بیرون دوخت،احساس خوبی از به فکر بودن کمیل به او دست داد. کمیل ماشین را کنار یک رستوران نگه داشت ،پیاده شدند،کمیل در را برای سمانه باز کرد که با یک تشکر وارد شد،نگاهی به فضای شیک رستوران انداخت و روی یکی از میز ها نشستند،گارسون به سمتشان آمد،و سفارشات را گرفت،تا زمانی که سفارشاتشان برسد در مورد مکان عقد صحبت کردند،با رسیدن سفارشات در سکوت شامشان را خوردند،سمانه زودتر از کمیل سیر شد ،خداروشکری گفت و از جایش بلند شد. ــ من میرم سرویس بهداشتی ــ صبر کنید همراهیتون میکنم ــ نه خودم سریع میام به طرف سرویس بهداشتی رفت،سریع دست و صورتش را شست و بعد از مرتب کردن روسری اش از سرویس خارج شد،به طرف میزشان رفت اما کسی روی میز نبود،کمی نگران شد حدیث ؏‌ـشق😌♥️ ╔━━━🍓🌸━━━╗ @hadise_eshg313 ╚━━━🍓🌸━━━╝
💕 🕊️🌿 ⛲🌸 به سمت پیشخوان رفت تا سریع حساب کند و به دنبال کمیل برود. ــ آقا صورت حساب میز 25 میخواستم ــ حساب شده خانم سمانه با تعجب تشکری کرد و از رستوران خارج شد و گوشی اش را در اورد تا شماره کمیل را بگیرد اما با دیدن کمیل که با لبخند به ماشین تکیه داد،متوجه قضیه شد. ــ چرا اینکارو کردید،مگه قول ندادید من حساب کنم؟ کمیل در را باز کرد و گفت: ــ من یادم نیست به کسی قول داده باشم سمانه چشم غره ای برایش رفت و سوار ماشین شد. در طول مسیر حرفی بینشان رد و بدل نشد و در سکوت به موسیقی گوش می دادند. کمیل ماشین را کنار در خانه نگه داشت ،هر دو پیاده شدند. کمیل خرید ها را تا حیاط برد. ــ بفرمایید تو ــ نه من دیگه باید برم سمانه دودل بود اما حرفش را زد: ــ ممنون بابت همه چیز،شب خوبی بود،در ضمن یادم نمیره نزاشتید چیزیو حساب کنم کمیل خندید و گفت: ــ دیگه باید عادت کنید،ممنونم امشب عالی بود سمانه لبخندی زد،کمیل به سمت در رفت. ــ شبتون خوش لازم نیست بیاید بیرون برید داخل هوا سرده بعد از خداحافظی به طرف ماشینش رفت،امشب لبخند قصد نداشت از روی لبانش محو شود. صدای گوشی اش بلند شد ، می دانست محمد است و می خواهد ببیند چه کار کرده است،اما با دیدن شماره غریبه تعجب کرد. با دیدن عکس های امروز خودش و سمانه و متن پایین عکس ها عصبی مشتی محکمی بر روی فرمون کوبید. ــ مواظب خانومت باش آرامشی که در این چند ساعت در کنار سمانه به وجودش تزریق شده بود،از بین رفت،دیگر داشت به این باور می رسید که آرامش و خوشبختی بر او حرام است. خشمگین غرید: ــ میکشمتون به مولا علی زنده نمیزارمتون حدیث ؏‌ـشق😌♥️ ╔━━━🍓🌸━━━╗ @hadise_eshg313 ╚━━━🍓🌸━━━╝
سلام✨ خیلی ممنونم ازتون باعث افتخاره برامون ک اعضای گلی مثل شما داریم😍😍💕 چشم سعی میکنیم تبلیغات رو به موقع برداریم تا زیاد اذیت نشین تبلیغات رو فقط برا پیشرفت کانال میزاریم☺️❤️
سلام✨ خیلی ممنون خداروشکر راضی هستین☺️💕 حتما چرا که نه ما خوشحال میشیم در نشر مطالب کمکمون میکنین😍❤️ انشاءالله ممنون از دعای قشنگتون😇💖
سلام✨ تا شنبه لف ندین بعد اون تب لیستی نمیزاریم دیگه😅🙏 ممنون ک عضو میمونین😁💕
به نام خدا✌️🏻 〽️😍هر لحظه ممکن است ظهور صورت بگیرد "بغتتا"، جدا از این، هر لحظه ممکن است مرگ ما برسد چون مرگ هم خبر نمی کند. 👈حواسمان باشد: ببینیم چطور عمل کردیم؟! قدممان را چطور برداشتیم!؟ کسی را شاد کردیم یا کسی را دلخور کردیم؟! خدمت کردیم یا ظلم کردیم؟! رفقا گاهی بشینیم با اقا سید مهدی حرف بزنیم باید باور داشته باشیم اقا حرفهامون رو میشنوه... تو این دنیای پر دردسر تنها آرامش آغوش امام زمانه! وقتی باهاش رفیق بشید ، دیگه خجالت میکشید ازش که گناه کنید! اگر مشکلی دارید ، ازش دلی بخواین که کمکتون کنه! خلاصه که ، این روزا سعی کنیم از این نعمت های ارزشمند جا نمونیم! شکر گذار خداوند باشیم... همچین اقا و سروری رو برامون فرستاده... شاکر باشیم...... اگه خدا میخواست ما رو ببره جهنم همچین آقایی و مولایی به ما نمیداد🌻 حضور پر مهر آقا مثل ی سایه بالا سرمونه. گاهی مثل حس یه پدر دلسوز. که رضایت اش توام میشه با ی آرامش ابدی. آرامشی که هیچ جا پیدا نمیشه. جنس اش نابه. ناب ناب ناب. آرامش از جنس مهدویت... 🌺 دلداده و مجنون توام یار کجایی تا کی بنهم دیده به ره رخ بنمایی 🌺 یا صاحب الزمان ادرکنی🍃 آقای خوبی ها... اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و داند دل من 🌿
|•🌸🌿 •| °•| ذُنُوبُنَا بَیْنَ یَدَیْکَ نستغفرک|•° از همه گناهانم خبرداری ،اگه میشه منو ببخش♥️✨ - دعای ابو حمزه ثمالی
ای چادر من.... چه ارزشمندی 😍☺️ و در نظر تعدادی ... چقدر کم ارزش و بی مقدار ؟ 😔😔 ای چادر من ... میدانی که ... با وجود تو  چقدر احساس امنیت و آرامش میکنم؟😊😊 میدانی که... خداوند تو را به من هدیه داده ؟😍😍 میدانی که برای من ... نعمتی هستی بسیار ارزشمند ؟ 😍😊 میدانی که بعد از خدا ... تو حافظ من در مقابل... بسیاری از آسیب ها هستی ؟ اما چادر من... چشمانت را ببند... گوش هایت رابگیر... نبین ونشنو... اگر شنیدی ، باور نکن... بگذار بگویند... من میشنوم... من تحمل میکنم... نمیخواهم در قیامت... پیش خدایم  گله و شکایت کنی!!!😢😔 نمیخواهم به خدایم بگویی که... بد نگاهت کردند!!!😔😢 نمیخواهم بگویی که بد جلوه ات داده اند!!! 😔 تو با من هستی و من با تو... و خدا با هردویمان... .ای چادر من ... نبین و نشنو... که بعضی ها درباره ات چه میگویند!!!😔 نبین و نشنو که میگویند... هرکه تو را دارد ، عقب مانده است!!!😔 و هرکه تو را دارد فرهنگش پایین است!!!😔 ای چادر من... نگاه ها را من تحمل میکنم... حر ف ها را من میشنوم... ومن صبر میکنم... و منتظر وعده ی خدایم می مانم... ای چادر من... تو برای من همانند بال هایی هستی برای پرواز!!! برای پرواز به سوی خدایم " الله "... اما تو هیچگاه مانعم نبودی!!! و مانعی هم برایم ایجاد نکردی!!! تنها در مواقعی مانعم بودی که میدانستی... حرمت تو و صاحبت شکسته میشود!!! و خوشحالم که چنین مانعی دارم!!!😍😍 ای چادر من... ای دوست همیشگی من... با وجود گرمای طاقت فرسای تابستان هم... تو همراهم باش... با وجود تو و یاد خدا... و یاد وعده اش نسیم بهشت!!!☺️❣ طاقتم میدهد!!! ای چادر من... تو رابط میان من و خدایم هستی...😊😍 و تو اولین گام... برای آشنا کردن من و خدایم بودی...🌹😍 من به داشتن دوستی چون تو... افتخار میکنم!!!😍😍 ای دوست من... همیشه و همه جا... همراهم باش... فقط نبین و نشنو!!!
🔻پيامبر از شيطان سؤال كرد كه ای لعنت شده همنشينت كيست؟ شيطان گفت: رباخوار 🔻گفت دوستت كيست؟ شيطان گفت: زنا كار 🔻گفت همنشين صميميت كيست؟ شيطان گفت: افراد مست و شرابخوار 🔻پيامبر فرمود: مهمانت كيست؟ شيطان گفت: دزد و سارق 🔻پيامبر فرمود كه پيامبرت كيست؟ شيطان گفت: شخص ساحر و سحر كننده 🔻پيامبر گفت: نور چشمی تو كيست؟ شيطان گفت: كسی كه قسم به طلاق خورد. 🔻پيامبر فرمود كه حبيب و دوستدارت كيست؟ شيطان گفت كسيكه تارك نماز جمعه باشد. 🔺پيامبر فرمود چه چيزی كمر تو را خورد ميكند؟ شيطان گفت كه مجاهد فی سبيل ا... و كرد پای آنها 🔺پيامبر فرمود چه چیز جسمت را ضعيف ميكند؟ شيطان گفت: توبه، توبه كننده 🔺پیامبر گفت: چه چيز جگر تو را ميسوزاند؟ شيطان گفت: زيادی استغفار در شب و روز 🔺پيامبر گفت: چه چيزی چهره ات را خوار ميكند؟ شيطان گفت صدقه پنهانی و مخفی 🍃اگر خواستی صاحب گنجی در بهشت شوی بگو: ''لاحول ولاقوة الابالله'' خدایا…!!! 🔸گفتم: خسته ام… گفتی: ( لاتقنطوامن رحمة الله… "از رحمت خدا ناامید نشوید" زمر/35) 🔸گفتم: کسی نمیدونه تو دلم چی میگذره… گفتی: (إن الله بین المرء وقلبه… "خداوند حائل است بین انسان و قلبش" انفال/26) 🔸گفتم: کسی را ندارم… گفتی: (نحن إقرب إلیه من حبل الورید…"ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم" ق/16) 🔸گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی... گفتی: (فاذکرونی، أذکرکم… "منویاد کنید تا به یاد شما باشم" بقره/152).