گفتم من شکستهتر از آنم که بتوانم تو را از دست بدهم. خندیدی. گفتی آدمها از چیزی که فکر میکنند قویترند. راست میگفتی.
تو در سطر آخر قصهها زندگی میکردی؛ جایی که سرنوشت معلوم شدهاست. پایانِ من بودی، و بلد بودی پایان زیبای تلخی باشی. بلد بودی وقتی داری با دیگری میرقصی، از بالای شانهات نگاهم کنی تا مطمئن شوی دارم عذاب می کشم. بلد بودی وقتی سرت را روی سینهام میگذاری، بگویی قصهی جدیدت را برایم بخوان، و بعد انگشتهایت را روی لبهایم حرکت بدهی وقتی میخواندم برایت، و بعد که ساکت میشدم مرا ببوسی، و بعد که پرنده میشدی قفس صدایم کنی و نبینی چقدر درختم. بلد بودی انکارم کنی، طوری که از انکارشدن خوشم بیاید.
حالا لابد یادت رفته روزی که در آغوشم گریستی و گفتی میخواهی مرا به قلبت بدوزی تا کسی از تو ندزدد، برایت توضیح دادم آدم وقتی به کسی مبتلا میشود نامرئی میشود. برایت توضیح دادم من فقط در ذهن تو وجود دارم.
دل را چنان به مِهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم ..
#فروغ_فرخزاد
" آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟ "
ترسیده ای؟ از كه؟
از جهان؟ من جهانت.
از گرسنگی؟ من گندمت.
از بیابان؟ من بارانت.
از زمان؟ من كودكیت.
از سرنوشت؟
آه، من هم از سرنوشت میترسم ...🪐
به زودی میرم مجوز حمل سلاحم رو میگیرم و هرجا ببینم کسی موقع غذا خوردن دهنش صدا میده یه تیر تو شقیقش خالی میکنم🚶
#حق_به_توان_بینهایت
آفاق را گردیدهام، مهر بُتان ورزیدهام
بسیار خوبان دیدهام، امّا تو چیز دیگری
#امیر_خسرو_دهلوی
همیشه تو چشماش اشک بود میخندید تا اشکاش نریزه ی روز بهش گفتم:
وقتی میخندی چشات برق میزنه
اینطوری همیشه واسم میخندید:)