یادمه یه بار جدی زل زد تو چشامو و گفت :
_مگه مریضی از کسی مینویسی که سرسوزنم حواسش بهت نیست ؟
کسی که خیلی وقته باروبندیلشو جمع کرده و رفته ؟
کسی که دلیل اون همه زجر کشیدنُ بی خوابی بوده ؟
چی میگفتم بهش؟
دلتنگی که جواب نداشت؟
دل که حرف حالیش نمیشد ،فقط هر ثانیه بهونه گیری میکرد.
من حتی به غمش عادت کرده بودم.
به هر لحظه مچاله شدن قلبم ،
به هجوم بی وقفهی کلمه ها که جای خالیشو پر رنگ تر میکرد ،
به پر و خالی شدن چشام !
نمیدونست ولی من حتی به از دور دیدن خنده هاشم راضیم :)
#شرحِ_غم
«عانقیني
فهذا الليل طويل
و أضلُّعي متعبة.»
در آغوشم بگیر
که این شب طولانی است
و استخوانهایم خستهاند.
هدایت شده از 『نیکوتین』
آدم ها تا حدّ مرگ از خود خستهات مىكنند،
تركت نمىكنند!
اما مجبورت مىكنند تركشان كنى،
آنگاه تو مىشوى بندهى سر تا پا خطاكار...
بدبختی اینجاست که یه عده نمی خوان بفهمن احترامی که بهشون میذاری از شخصیت خودته نه از کمالات اونا.
اگر بدانی وقتی نیستی چقدر بیهوده ام ؛
تلخم ، خرابم ، هیچم . .
اگر بدانی هیچوقت نمی روی "حتی به خواب"