در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست
این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست
راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست
دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکیست
شطرنج مسخرهست زمانی که شاه نیست
زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجرهها هست و گاه نیست
افسرده میشوی اگر ای دوست حس کنی
جز میلههای سرد قفس تکیه گاه نیست
در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست
فردا که گسترند ترازوی داد را،
آنجا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،
سودابه روسپید و سیاووش روسفید
در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست
پرسید: آدمها که دلتنگ میشوند چکار میکنند؟!
جواب داد: بغل میکنند.
پرسید : چگونه کسی را که نیست بغل میکنند؟
جواب داد: لازم به بودنش نیست،گاهی عطرش را،گاهی لباسش را،گاهی هم خیلی که دلتنگ میشوی هوای نفس کشیدنش را.
پرسید: تو خودت دلتنگ میشوی؟!
در حالی که پیراهن گلدار ظریفی را بو میکرد پاسخ داد: نه!
پرسید : اما این پیراهن؟
جواب داد : درباره دلتنگی پرسیدی نه دیوانگی....
آه ... !
چه آرام و پُر غرور گذر داشت
زندگی من
چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک ... !
میگفت؛فراموش کردن کسی که دوسش داری،
مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی؛
درسته اون قند دیگه دیده نمیشه..
ولی برایِ همیشه مزه ی اون چایی رو عوض کرده…☕️