پرسید: آدمها که دلتنگ میشوند چکار میکنند؟!
جواب داد: بغل میکنند.
پرسید : چگونه کسی را که نیست بغل میکنند؟
جواب داد: لازم به بودنش نیست،گاهی عطرش را،گاهی لباسش را،گاهی هم خیلی که دلتنگ میشوی هوای نفس کشیدنش را.
پرسید: تو خودت دلتنگ میشوی؟!
در حالی که پیراهن گلدار ظریفی را بو میکرد پاسخ داد: نه!
پرسید : اما این پیراهن؟
جواب داد : درباره دلتنگی پرسیدی نه دیوانگی....
آه ... !
چه آرام و پُر غرور گذر داشت
زندگی من
چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک ... !
میگفت؛فراموش کردن کسی که دوسش داری،
مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی؛
درسته اون قند دیگه دیده نمیشه..
ولی برایِ همیشه مزه ی اون چایی رو عوض کرده…☕️
من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست
جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست
یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم
دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست
دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش
آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست
ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید:خبری نیست
هر جا نکنی باز سر درد دلت را
چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست
ای کاش که می گفت نگاه تو؛ بمانم...
این لحظه که حرفت سند معتبری نیست!
دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست
یا پشت خداحافظی من سفری نیست؟
من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم
در بسته شد آن گونه که انگار دری نیست...