نشسته ام به در نگاه می کنم
دریچه آه می کشد
تو از کدام راه می رسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام درین امید پیر شد
نیامدی و دیر شد…
#هوشنگ_ابتهاج
حرف هايي كه ميزنيم، دست دارند دست های بلندی كه گاهی گلويی را می فشارند و نفس فرد را می گيرند حرف هايي كه ميزنيم، پا دارند پاهای بزرگی كه گاهی جايشان را روی دلی مي گذارند و برای هميشه مي مانند حرف هايي كه ميزنيم، چشم دارند چشم های سياهی كه گاهی به چشم های دیگران نگاه میكنند و آنها را در شرمی بیکران فرو ميبرند پس مراقب حرفهايي كه ميزنيم باشيم.
ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی
#فاضل_نظری
به دار آویخته شدم!!
از همان جا که قدرت در رها کردن بود و هزار افسوس که رها نمی کردم،
همان جا که تقدیر برایم نوشته بود و قبول نمی کردم،
آن جایی که اشک ریختن شرم آور بود و اشک ریختم،
آن جا که سکوت اجبار بود و لب گشودم!
سه پایه ی زیر پایم لق می زند،
گویی تاوان همه ی زیر بار نرفتن هایم است،
تاوان روزی ست که فراموشی ات اکسیر زیستن بود و من ،
تو را در خاطرم حکاکی کردم!
برای کشتن که حتما لازم نیست
انسان هفت تیر بردارد و تق تق، شلیک کند!
من به این طرز کشتن، معتقد نیستم
انسان میتواند کسی را در قلبش بکشد
اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد
او را در قلب خود کشته است...!
میگن تا پنج دقیقه بعد از مرگ هم قلب میتپه، پس تو تا ابد و پنج دقیقه در قلبم زندگی میکنی.
«من قصهی فراق تو را خاک کردهام. حاصل چه شد؟
جوانه زدی، بیشتر شدی.»
#سعید_شیروانی🌱