همیشه به خودم میگم: مگه مریضی بقیه رو عذاب میدی! طرف با هزار بدبختی تونسته معشوقش رو فراموش کنه. اما تو، یه بالش میذاری زیر سرت و در حالی که پتو روت سنگین شده، شروع میکنی به نوشتن. بعد مخاطب باید به یاد محبوبش بیوفته، خوابش نبره و به عزیز از دست رفتهش فکر کنه.
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند...
بدون وحشت، از خدا میپرسید که
آیا واقعا خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟
نه برای بوسیدن ات
نه برای عطر پیراهن ات
نه برای تنهایی ام
نه...
آغوش تو وطن من است
می خواهم در وطنم بمیرم...
#بابک_زمانی