هِنآس؛
یه فنجان چایِ هل و چند بیت شعر ؟!
چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد..
یاد لبهای تو افتادم و با خود گفتم:
غنچهای بود که گل کرد ولی چیده نشد..
من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی
چه بسا طعنهزدنهای تو بخشیده نشد
ای که مهرت نرسیده است به من،باور کن
هیچ کس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد..
ذوقمو کور نکن؛
ذوقم کور شه ، دیگه چشمام هیچچیزی رو نمیبینه؛
حتی قشنگی خندههاتو ..
قیافه م این روزا یه جوریه؛ انگار یه خاکی تو سرم شده ولی نمیدونم چرا.
#حق_به_توان_بینهایت
دیدی اوژنی؟ منم فقط کنجکاو بودم که بدونم توی تنهایی
چطور زندگی میکنه.. ولی نمیدونم چیشد که درگیر سیاهی
چشمهاش شدم اما کنجکاویِ من فرق داشت.. ، پر از درد بود اوژنی.
یه جا نوشته بود:
من همش فقط تظاهر می کنم که اهمیت نمیدم؛در حقیقت همه چیز مربوط به اون بیش از حد برام مهمه.