شهر خوابیدو
دروازه هارا بستندو
خوابیدیم
کجا؟
نه کلیدی که دری راباز کند
نه چراغی که روشنش کند
این سرزمین من است!
نوشته بود:
کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
نوشتم:
ازجنگ برگشته ام ،
با زخم ها وموی سپید؛
و یاد گرفتم ام صبور باشم و به تماشا قانع!