خیلی وقتها میگم نمیدونم، اما اتفاقا خیلی هم میدونم. فقط حوصلهی گفتن ازش رو ندارم.
سلام ...
چند شبه میخوام برات بنویسم ...
ولی راستش دست و دلم به قلم نمیره ...
بزار اینجوری بگم که حتی سه تا نامه اخرتو باز نکرده انداختم گوشه کشو ...
دیگه حوصله ادامه دادن ندارم ...
اصلا چه فایده وقتی قرار نیست هیچ کدوم از اینارو بخونی ...
شاید یه روز که من نبودم وقتی دل سنگت راضی شد و پاتو گذاشتی تو این اتاق دونه دونه کاغذای مچالهی سینه دیوار بزنه تو ذوقت ...
دیگه چند هفتهس حتی پیش دکتر نرفتم ...
دیگه مهم نیست کی از این جهنم ازاد میشم وقتی اون بیرون تو رو کنار خودم ندارم ...
حق داری پس بزنی منو ...
کی با یه دیوونه زندگی میکنه ؟...
«برعکس همیشه این بار چیزی برای گفتن ندارم»
#بیماراتاق۲۱۳
من نمیخوام دوازده شب بهم فکر کنی.
ساعت سه ونیم ظهر بهم فک کن
خسته، از سر کار برگشته و ناهار نخورده.
#حق_به_توان_بینهایت
ماه من !
تو نگران من نیستی که شاید شبی در انتظار آمدنت کنار پنجره اتاقک تنگ و تاریکم نفس کشیدنم را فراموش کنم؟