هِنآس؛
از اون جنون چخبر ؟ ±لایق جنون نبود :)
میگه که ؛ تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من ،
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمیست !
اخر سالی برگردُ نگاهی ،
چه میدانم سلامی یا شایدم جانمی خرج چشمان منتظر ما کن ؛
بگذار سالمان با بهار امدن تو نکو شود !♥️🖇️
سن و سالی نداشت که موهاش سفید شده بود !
هر دفعه دیدمش یه سیگار بهمن گوشه لباش بود و یه غم به بزرگی کوه ته قهوه ی چشماش ...
این آخریا یه دفتر دم دستش بود که وقتی از آدما می کند غرق میشد لابه لای صفحه هاش ؛
خطش ظریف بود و به اخمای درهم مردونهش نمی خورد ، گفته بود کار دسته دلبره و خندیده بود ...عمیق و غمگین !
از اون خنده ها که تهش بوی بغض به اندازهی کل وجودشو میداد .
هزار دفعه برام از اولین باری که بغلش کرده بود گفت و ذوق کرد واسه خنده های نمکیش ...
از گوله برفیای جاده چالوس که مثله فرِ موهاش پیچ در پیچه بگیر تا دوست دارمای زیر بارونِ خیابون مولوی ، همرو حفظ شدم بسکه نشست و زُل زد به دیوار و زیر لب همرو مرور کرد و پیر شد :)
روزای اخر #دلتنگی امونشو بریده بود ، وقت و بی وقت ، هر دفعه که اونو کنار معشوق جدیده میدید زنگ میزد و داد میزد :
_نمیتونم نفس بکشم ، این قلب بی صاحاب باز هواشو کرده ...!
دلتنگیه دیگه سن و سال که سرش نمیشه :)
یهو وسط جمع یا تو اوج تنهایی دست میزاره رو گلوتو و فشار میاره تا نفستو به شماره بندازه ؛
انقدر خاطره هارو مثل فیلم سیاه و سفید برات عقب و جلو میکنه تا قلبت واسه یه بار دیگه بلعیدن عطر موهاش مچاله میشه :)!
~| حالا یه چند روزه که نیست و من موندم و این دفترِ و یه مشت جمله عاشقانه که هیچ وقت زیر پل کنار گوشای دلبرش زمزمه نکرد و یه عالمه دوستت دارم که خط انداخته وسط این صفحه سفیدا که هیچ وقت حتی تو اوج دلتنگی نشد بگه ...
بالاخره دلتنگی کار خودشو کرد !
خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکرد نفسای نصفه و نیمه رو ازش گرفت و تن خستشو به آرامش رسوند :) |~
#ناگفته_ها
#برای_تو