اولین بار که در آغوشتان گردش خون را در رگ هایم حس کردم فکر میکردم دیگر حوالی کوچهی ما پاییز نمی شود !
تیله های درخشان چشمانتان و شکوفهی گوشه لبانتان وقتی میخندیدید و موهایم را درهم می تنیدید از انقلابی عظیم میان قلب کوچکم خبر میداد :)🤍
فکر میکردم همه چیز در دستان گرم شما وقتی در اوج سکوت دستانم را قاب می گرفت خلاصه می شود ؛
فکر میکردم می مانید و می گذارید با هر بار پلک زدنتان جوانه های ریز و درشت عاشقی در بند بند وجودم ریشه بدواند و رخنه کند ؛
اما گمانم اشتباه میکردم ...
~| از همان اول هم قصه مارا گره زده بودند به اشک های غروب پاییز و سیاهی شب های زمستان .
مارا چه به #بهار آمدنتان ؟! |~
آخرین بار که دیدمتان کنار معشوق جدید قد و بالایتان می درخشید :)!
همانجا #بهار را برای همیشه از یاد بردم ؛
" بدون حضور و طنین صدای دلنشین و گرم تان #بهار و شکوفه های یاس و بادام که زیبایی ندارد "
#ناگفته_ها
#برای_تو
هدایت شده از - گُرگیجه -
من به تو فکر میکنم
در هر لحظه در هر ثانیه
بودنت که قسمت ما نشد
جانِ ما به همین فکر های همیشگی خوش است .
یه تئوری هست که میگه...
اگر خواب کسی رو که می شناسی ببینی یعنی اون دلش برات تنگ شده:)
پس یعنی تو موقع پلک زدن هم باید منو ببینی:)!!!🫂❤️🩹
چون هر ثانیه بیشتر از قبل دلم برات تنگ میشه...
وطن من اغوش توعه ؛)
الان که ازت دورم مثل غریبه ایم دور از سرزمین مادری !
دلتنگ و بی هم زبون ...
کاش با یه بلیط لبخند منو به اغوش خودت برگردونی ؛🫀🌱
هِنآس؛
شد ، شد ؛ نشد دعا نویسمو عوض میکنم :)
شد ، شد ؛
نشد چار پنج تا از این النگوها میندازم
میشم زنه حاجی و دمار از روزگار فامیل درمیارم :)